در برخی سازمانها، مسئله اصلی روابط عمومی نه کمبود بودجه است و نه نبود ابزار. مسئله اینجاست که مدیر روابط عمومی عملاً تنهاست. نه تیم تخصصی دارد، نه ساختار سازمانیِ شفاف، نه اختیارات مشخص؛ و مهمتر از همه، مدیری در رأس سازمان نیست که شناخت حداقلی و حرفهای از روابط عمومی و کارکردهای آن داشته باشد.
در چنین شرایطی، مدیر روابط عمومی باید همزمان چند نقش را ایفا کند: استراتژیست، خبرنگار، تولیدکننده محتوا، مدیر رسانه، عکاس، فیلمبردار، پاسخگوی بحران، مشاور مدیرعامل و گاهی حتی توضیحدهنده بدیهیات ارتباطی برای مدیران ارشد. بدون تیم واقعی. بدون فرآیند. بدون حمایت.
ماجرا زمانی پیچیدهتر میشود که مدیرعامل یا مدیر ارشد سازمان، نهتنها به روابط عمومی باور ندارد، بلکه آن را امری سلیقهای، تشریفاتی یا قابل اداره با تجربه شخصی میداند. در این فضا، مدیر روابط عمومی پیش از هر اقدام حرفهای، باید برای اصل وجود روابط عمومی بجنگد؛ اقناع کند، توضیح دهد، صبر کند و در عین حال، مسئول پیامدهای ارتباطی سازمان هم باشد. اینجاست که مدیر روابط عمومی، ناخواسته به یک «لشکر تکنفره» تبدیل میشود؛ کسی که اگر موفق شود، موفقیت به نام سازمان نوشته میشود و اگر ناکامی رخ دهد، اولین مقصر همان روابط عمومی است.
در این مدل، مدیر روابط عمومی یا باید تمام سرمایه حرفهای خود را وسط بگذارد—از تجربه و دانش گرفته تا اعتبار و حتی برند شخصی—تا سازمان را یک قدم جلو ببرد؛ یا در نهایت، با فرسودگی حرفهای روبهرو شود و از خود بپرسد: آیا این جنگ، ارزش ادامه دادن دارد؟
📷حالا سؤال صریح: اگر شما مدیر روابط عمومی بودید، در سازمانی که نه تیم دارد، نه ساختار و نه مدیرعامل آگاه، چه میکردید؟
میماندید و میجنگید؟
کنار میآمدید و حداقلی کار میکردید؟
یا عطایش را به لقایش میبخشیدید و خروج را انتخاب میکردید؟
این تجربه را بسیاری از ما زیستهایم. دوست دارم نظر و روایت شما را بخوانم.
