ملاقات با آن‌شرلی


در آپارتمان را باز کردم ، اولین چیزی که از او دیدم انبوه موهای قرمز فرفری بود که نصف صورتش را پوشانده بود ، مرا در آغوش گرفت و سپس با دست من را هل داد و از جلوی در کنار زد و رفت نشست روی کاناپه قرمز رنگ جلوی تلویزیون ،
گفت :(( امم خب ، سلام آنا میشه چند لحظه بیای بشینی اینجا ؟ ))
من مات و مبهوت از اینکه در آپارتمان را کامل باز نکرده بودم و آن شرلی با موهای قرمز وارد خانه ام شده بود، به او گفتم :(( ببخشید شما؟ ))
موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت :((وای آناهیتا منم شیدا البته اااممم الیزابت )) اندکی لهجه اروپایی در گفتارش محسوس بود و معلوم بود که مال این طرفا نیست ، بعد شروع کرد به خندیدن به صورتی که مطمئن بودم اگر تا دو دقیقه دیگر اینطوری دیوانه وار بخندد کل آپارتمان را به واحد من سرازیر میکند ، اما خب خدا رو شکر خنده اش تمام شد و باسرفه‌ای ساختگی رو به من کرد و با اخم گفت :((بشین روی کاناپه )) و با دست به کنار خودش اشاره کرد .به طرف کاناپه خودم را کشیدم وتقریبا می‌شود گفت که خودم را پرت کردم به روی کاناپه هنوز باورم نمی‌شد که او شیدا باشد اما با دیدن ماه گرفتگی کوچک بالای ابروی چپش باورم شد که او شیداست . با بهت و ناباوری گفتم :((شیدا ، خواهر کوچولوی من ))
گفت :((اره شیدا ))
او را در آغوش گرفتم و قهقهه ای زدم که فکر کنم باعث شد پیرمرد عبوس ۷۰ ساله واحد ۴ ،طبقه بالا، از خواب بپرد .
+شیدا ، اما به ما گفتن که تو مُردی پس اون جسد ؟ وای خدایا شکرت ..
_اما شما اصلا دقت کردین به ماه گرفتگی اون بچه ؟
+اره بابا با چشمای خودش دید اما ..ببینم شاید ممکنه که ماه گرفتگی کوچک بالای ابروی راستش بوده و ما دقت نکردیم ، بیچاره پدر و مادر اون طفل معصوم .
بعد درحالی که داشت سرتاسر خانه را نگاهی می انداخت گفت : مامان بابا کجان؟ بابا که حتما سر کاره و مامان هم خونه همسایه ای و دوستیه ؟ اره ؟ ناگهان چشمش افتاد به عکس پدر با روبان مشکی روی میز و
و در کنار آن عکس ، عکس مادرمان بود، با لبخند، انگار به دخترش که ۱۵ سال بود او را ندیده بود خوش آمد میگفت، با روبان مشکی ، به سمت شیدا برگشتم و دیدم که او سرش را روی زانوانش گذاشته و دو دستش را روی سرش گذاشته انگار که اگر دستش را بر دارد سرش منفجر می‌شود و دوباره بی شیدا می شوم .
+ شیدا من تو این سالها خیلی تنها بودم
_ مای گاد من چه‌کار کردم ؟ با اونا چه‌کار کردم ؟
+بابا که دو سال بعد از فرار تو از خونه دق کرد و مامان هم که بعد از بابا طاقت نیاورد و یک سال بعد اونم رفت پیش بابا و من موندم و ۳ تا قبر .... حالا که برگشتی این همه سال کجا بودی ؟
با هق هق گفت :((سه سال ایران بودم تا بتونم قانونی خارج شم از ایران و بعد رفتم آلمان و امروز برگشتم ))
گفتم :((اونجا چه‌کار می‌کردی ؟))
گفت :((ادامه تحصیل دادم و الان وکیلم ، بعد با الکساندر ازدواج کردم و الان دو تا پسر ۶ و ۴ ساله دارم که اونجا منتظرن تا من برگردم ، من فقط اومدم بگم که زنده ام اما نمیدونستم که اونا رفتن ، الان چرا باید بمونم ؟))
هرچه با خود کلنجار رفتم که بگویم به خاطر من اما نتوانستم .
گفت : ((ساعت ده شب بلیط دارم و باید برم .))
.....
ساعت نه بود که با عجله بلند شد و ساک کوچکش را در دست گرفت و گفت :((باید برم ))
من هنوز متوجه آمدنش نشده بودم که داشت می رفت ، برود هرجا که باشد خدا نگهدارش ... مرا در آغوش گرفت و بعد در واحد با صدای تق بلندی بسته شد و من که هنوز روی کاناپه بودم کانال تلوزیون را عوض کردم و برای سالم رسیدنش دعا کردم ....
پ،ن: اولین نوشته ام بود ، نظرتون چیه؟ لطفا نظراتتون رو با من در میون بذارین.