دوسه ساعتی میشه که درستون یک پشت سرهم باتجهیزات کامل انفرادی وباقدمهای سریع بدون اینکه مکث کنیم درحال پیاده روی به سمت منطقه درگیری یااصطلاحاخط اول هستیم.بااینکه هنوزخورشیدطلوع نکرده دمای هوانزدیک پنجاه درجه سانتیگرادبالای صفره.این گرمای جهنمی وشرجی نفس کشیدن رودشوارکرده.پوشش زمین اینجارمل وماسه است وموقع پیاده روی تامچ پامون توی ماسه فرومیره وباعث فشارمضاعف به ماهیچه های پامیشه.وزن کوله پشتی وتجهیزات انفرادی یعنی اسلحه وچهارخشاب ،کلاه آهنی ،قمقمه آب نارنجک وسرنیزه که روی کمربندنظامی یعنی فانوسقه بسته میشن.وبندحمایل که دوتاتسمه نازک ازجنس کتان که یکطرفشون به جلوفانوسقه متصل میشه بعدازروی شونه هاردمیشه ودوباره پشت کمربه فانوسقه وصل میشه نزدیک بیست کیلوگرمه که به نظروزن زیادی نیست ولی درطی یک مسافت طولانی اونم بااین شرایط حس میکنی لحظه به لحظه سنگین ترمیشن.تازه این وسط من نمیدونم چه فکری باخودم کردم که یک جیب خشاب چهارتایی اضافه بستم روی فانوسقه وکوله پشتی روهم تامیتونستم فشنگ ونارنجک جادادم.واسه اینکه خستگی روکمترحس کنم غرق خاطراتم میشم.هنوززمان زیادی ازروزایی که مادرم واسه صبحونه لقمه دهانم میگذاشت نمیگذره روزایی که شلوارموپامیکردوبندکفشامومیبست وراهی مدرسه م میکرد.یادمه تومسیررفتن به مدرسه یک مغازه بزرگ اسباب بازی فروشی بود.به اون مغازه که میرسیدم مکثی میکردم وازپشت ویترین باحسرت به تفنگ اسباب بازی که خیلی شبیه شبیه واقعی بودخیره میشدم ودررویاهای خودم بادشمن میجنگیدم....غرق خیالاتم وبی هوادارم شلنگ تختخ میندازم که ناگهان دردشدیدی توی صورتم ودرناحیه بینی حس میکنم بخودم میام .ازقراربرای یک استراحت کوتاه فرمان توقف دادن همه ایستادن ومن خیالباف صورتم محکم به اسلحه روی دوش نفرجلویی خورده.چشمام ازشدت دردپرازاشگ شده ایستادم وبادهان نیمه بازشروع به ماساژبینی میکنم.نفرجلویی که چندسالی ازمن بزرگتربه نظرمیادبرمیگرده وموقعی که منوبااین حال میبینه میزنه زیرخنده.درخنده هاش نشونه ای ازتحقیریاتمسخرنیست خوشدلانه وزیبامیخنده.جوون خوش صورت وشوخ وشنگیه مشخصه که عشق نظامه چون لباساشوخیلی منظم پوشیده وآستیای فرنج نظامشوبه سبک کماندویی تابالای ارنج تازده ویقه فرنج روهم مثل فیلمای امریکایی بالازده.بندکلاه آهنیشونبسته وروی چونه شش تاب میخوره منویادآرتیستای فیلمای جنگی خارجی میندازه.حرکاتش خیلی بااستیله دستشودرازمیکنه وخودشومعرفی :من حمیدم عذرمیخوام بی خبرزدم روترمزولی شمامقصری چون ازعقب زدی ودوباره میزنه زیرخنده ودست منوکه محکم گرفته باریتم خندیدنش تکون میده .میگه بهتره بشینیم.ازشدت خستگی روی زمین ولومیشم وبالذتی وافربندای کوله پشتی موازروی شونه هام آزادمیکنم ومثل یک بالش کوله روزیردستم میزارم ولم میدم.دهان نیمه بازموبستم ولی ماساژبینی روهنوزبی خیال نشدم.حمیدیکریزحرف میزنه ومن محوحرکاتش شدم.بایک ژست آرتیستی پاکت سیگارشوبیرون میاره وتعارفم میکنه.سیگاری نیستم ولی حس میکنم سیگاروبرندارم کنف میشم.البته مثل حمیدنمیتونم ژست بگیرم واداواطواردربیارم.سیگاری برمیدارم وحمیدفندک میزنه وسیگاروروشن میکنم وناشیانه پک میزنم.وسرفه امونم رومیبره.درعرض چنددقیقه میفهمم که حمیدتازه سربازیش روتموم کرده.بعدازآموزشی میفرستنش تیپ تکاورذوالفقاروتاپایان خدمت جبهه بوده.خدمتش تموم میشه وبرمیگرده .یکی دوماهی که موندبقول خودش:کسی زبون منودیگه نمیفهمیدمنم زبون اونارونمیفهمیدم.توی شهرخودم شده بودم غریبه...همین میشه که بارسفرمیبنده واینبارداوطلبانه ودرکسوت بسیجی به جبهه میاد.فرمان حرکت صادرمیشه خودموجمع وجورمیکنم وسریع داخل صف میشم ودوباره راه پیمایی شروع میشه.چندکیلومتری که میریم ازدورانگاردارن روی یک تاوه بزرگ تخمه خربزه برشته میکنن ...ترق وترق صدامیاد...گاهی هم یکی انگارقلیون میکشه وحریصانه پک میزنه..قلللل ...قللل
حمیدروبه من برمیگرده ومیگه:داریم نزدیک میشیم وبرام توضیح میده صدای شلیک پرحجم اسلحه های کالیبرکوچک مثل برشته کردن تخمه است واون صدای شبیه قلیون صدای شلیک دوشیکاست.حمیددرحال توضیح دادنه که یکدفعه همه جامیشه جهنم اززمین وآسمون آتیش میباره ازقراردیده بان عراقی مارودیده وگرای ماروبه توپخونه داده.صدای انفجارگلوله های توپ لرزه براندامم میندازه .ازشدت ترس اسلحه مومیندازم ودستاموروی سرم میزارم وازته دل مادرموصدامیزنم.آخه فقط هفده سالمه واولین مرتبه است اومدم جبهه..حمیدخودشوبه من میرسونه اسلحه مواززمین برمیداره وروی دوش خودش میندازه بعددستمومحکم میگیره ومیگه دنبالم بیاودولادولاشروع به دویدن میکنیم .باشنیدن صدای سوت گلوله هاحمیدروی زمین شیرجه میره ومنوهم دنبال خودش میکشونه خلاصه تااززیرآتش تهیه بیرون میایم دستمورهانمیکنه.به یک سنگرمتروک عراقی میرسیم که جان پناه امنی به نظرمیاد.البته امنیت دراینجاحتی مفهوم نسبی هم نداره ومرگ نزدیک ودردسترسه.به سرعت میریم داخل سنگر.ازشدت خستگی وگرمازبونم خشگ شده ودارم له له میزنم بندای کوله پشتی شونه هاموزخمی کرده وبدنم که بشدت عرق کرده باعث سوزش بیشترزخمهامیشه.حمیدقمقمه موازجلدش بیرون میاره ودرشوبازمیکنه ومیگه دهنتوبازکن همینکه دهنموبازمیکنم چنتاحبه قندکه ازقبل آماده کرده توی دهنم میندازه وقمقمه روبدستم میده ولی فقط اجازه میده چندتاجرعه بخورم.آب قمقمه کاملاداغ شده ولی توی این شرایط ازهرشربت خنکی گواراتره.خودش هم چندتاجرعه آب ازقمقمه خودش میخوره بعدچندباراب تومشتش میریزه وگردوخاکهای صورتمومیشوره.کم کم سرحال میام وخودموپیدامیکنم.حمیدروبه من میکنه ودوباره میزنه زیرخنده...حمیدی که بعدازمدتی میشه مرادم..مرشدم..وفرمانده م..
امروزباعیال رفته بودم گلزارشهدا..وقتی ویلچرمونگه داشت وتوقف کردیم فهمیدم که به آرامگاه حمیدرسیدیم.خم میشم ودستموروی زمین میمالم(براثرمجروحیت شیمیایی دوسال نابینابودم)وقتی سنگ قبرولمس کردم میگم:سلام داش حمیدعیالوکه قبلابهت معرفی کردم.امروزوسط هفته بودگفتم بیام سورپرایزت کنم وهق هق دلتنگیم سکوت آرامگاه رومیشکنه
میند