مقدمه:یارانم،چون اختران سوخته چندان درخاک تیره فروخفتندسرد.گویی آسمان ازازل ستاره نداشت(قسمتی ازسروده احمدشاملوباتصرف)
زندگی من مانندتقویمی تکراریست.تقویمی که باتمامی گاهشمارهای رایج تفاوتی فاحش دارد.تقویم من فارغ ازتقسیماتی مانندروزوماه وسال است.درتقویم من هیچ روزی به مناسبتی فرخنده،عیدوجشن و...بارنگ قرمزازسایرایام متمایزنگردیده است.تمام برگهای آن خاکستریست.مبدأتقویم من آغازجنگ است.هربرگ آن یادمان اتفاقی تلخ ،فقدان رفیقی،برداشتن زخمی...ست.اتفاقی که درآنروزافتادوبعدهاخاطره شدواکنون خاطره اش کابوس شبهای من.زندگی من محصوردرچرخه ای ملال انگیزوعذاب آوراست.هرشب کابوس اتفاق آن تاریخ به سراغم میآیدشکنجه ام میدهدونقش عذاب آورش راایفامیکندوجایش رابه خاطره اتفاق بعدمیدهد