
· بخش اول: بنیادها - پیش از هر اقدامی، ذهنیت و زیرساخت فکری خود را بسازید
· بخش دوم: اجرا و بازاریابی - چگونه محصول خود را به مشتری برسانید
· بخش سوم: تیم و فرهنگ سازمانی - ساختن سازمانی که از شما ماندگارتر باشد
· بخش چهارم: رشد و آیندهنگری - از موفقیت پایدار تا آمادگی برای تحولات آینده
---
---
قانون ۱: شروع کن، حتی اگر ناقص!
آیا تا به حال برایتان پیش آمده که ایدهای عالی داشته باشید، اما به دلایل مختلف از اجرای آن منصرف شوید؟ «هنوز وقتش نیست»، «باید بیشتر مطالعه کنم»، «سرمایه کافی ندارم»، «اگر شکست بخورم چه؟» - این جملات، دشمنان شماره یک کارآفرینی هستند.
پدیده فلج تحلیلی (Analysis Paralysis) یکی از رایجترین موانع در مسیر کارآفرینان است. وقتی بیش از حد به تحلیل، برنامهریزی و آمادهسازی میپردازیم، در واقع از ترس مواجهه با واقعیت، پشت انبوهی از دادهها پنهان میشویم. اما حقیقت تلخ این است: هیچکس در روز اول آماده نیست.
منظور از «نقص» به معنای ارائه محصول بیکیفیت نیست. بلکه منظور خروج از چرخه بینهایت آمادهسازی و وارد شدن به چرخه یادگیری از طریق بازخورد واقعی بازار است. در دنیای استارتآپها، مفهومی به نام MVP (کمترین محصول پذیرفتنی) وجود دارد که بر اساس آن، شما باید با کمترین هزینه و زمان، سادهترین نسخه از محصول خود را عرضه کنید تا فرضیات خود را در دنیای واقعی آزمایش نمایید.
اریک ریس، نویسنده کتاب «استارتآپ ناب»، این فرآیند را «حلقه بازخورد ساخت-اندازهگیری-یادگیری» مینامد. شما میسازید، بازار را میسنجید، یاد میگیرید و اصلاح میکنید. این چرخه بسیار کارآمدتر از صرف ماهها وقت برای ساخت محصولی است که شاید هیچکس به آن نیاز نداشته باشد.
بر اساس نظریه «یادگیری تجربی» دیوید کلب، یادگیری زمانی عمیقتر و مؤثرتر رخ میدهد که فرد از تجربه عینی عبور کرده، به مشاهده تأملی بپردازد، سپس به مفهومسازی انتزاعی دست یابد و نهایتاً در موقعیتهای جدید آزمایش کند. کارآفرینی که بدون تجربه میدانی صرفاً به مطالعه اکتفا میکند، هرگز به این چرخه یادگیری وارد نمیشود.
داستان واقعی (تحلیل عمیق):
در سال ۲۰۱۷، دو تیم کارآفرینی را مشاوره میدادم که هر دو قصد داشتند در حوزه «خدمات آنلاین آرایشی و بهداشتی» فعالیت کنند.
تیم اول، به سرپرستی سارا، تصمیم گرفت یک پلتفرم کامل راهاندازی کند. آنها ۸ ماه وقت صرف طراحی وبسایت پیشرفته با قابلیت رزرو آنلاین، سیستم پرداخت یکپارچه، اپلیکیشن موبایل و قرارداد با ۵۰ آرایشگر حرفهای کردند. هزینهای بالغ بر ۴۵۰ میلیون تومان صرف این آمادهسازی شد. وقتی نهایتاً پلتفرم راهاندازی شد، با دو مشکل اساسی مواجه گردید: اول اینکه مشتریان ترجیح میدادند مستقیماً با آرایشگران آشنا ارتباط برقرار کنند، و دوم اینکه آرایشگران از پرداخت کمیسیون بالا ناراضی بودند.
تیم دوم، به سرپرستی زهرا، کار خود را با یک کانال تلگرامی ساده شروع کرد. او ابتدا ۱۰ آرایشگر را پیدا کرد و پروفایل آنها را با نمونه کارهای واقعی در کانال منتشر نمود. مشتریان از طریق شماره تماس مستقیماً با آرایشگر هماهنگ میکردند. زهرا در این مرحله هیچ درآمدی نداشت، اما داشت بازار را میسنجید. پس از دو ماه، متوجه شد مشتریان بیشتر به دنبال آرایشگرانی هستند که به آنها نزدیک باشند. پس یک فیلتر محله به کانال اضافه کرد. پس از ۶ ماه که تعداد آرایشگران به ۵۰ نفر رسید، یک وبسایت ساده طراحی کرد. امروز، کسبوکار زهرا به یک پلتفرم کامل تبدیل شده، در حالی که سارا پس از ۶ ماه فعالیت، کسبوکارش را تعطیل کرد.
تفاوت این دو در چه بود؟ سارا به دنبال کمال بود، زهرا به دنبال شروع.
مطالعات متعدد نشان میدهد استارتآپهایی که در ۶ ماه اول فعالیت خود حداقل ۳ نسخه از محصول خود را بر اساس بازخورد مشتریان تغییر میدهند، نرخ بقای ۲.۵ برابر بیشتری نسبت به استارتآپهایی دارند که ۱۲ ماه روی نسخه اولیه کار میکنند.
۱. قانون ۷۲ ساعت را اجرا کنید: روانشناسان معتقدند انگیزه اولیه برای انجام یک کار، پس از ۷۲ ساعت به شدت کاهش مییابد. پس هر ایدهای به ذهنتان رسید، حداکثر ظرف ۷۲ ساعت اولین قدم عملی را برای آن بردارید. این قدم میتواند بسیار ساده باشد: خرید دامنه، تماس با یک مشتری بالقوه، طراحی یک لوگوی ساده با ابزار رایگان، یا حتی نوشتن یک پست در شبکههای اجتماعی درباره ایدهتان.
۲. MVP خود را طراحی کنید: یک برگه بردارید و جدولی دوستونی بکشید. ستون اول: ویژگیهایی که محصول شما برای حل مشکل اصلی مشتری حتماً باید داشته باشد. ستون دوم: ویژگیهایی که خوب است داشته باشد اما ضروری نیستند. به شدت روی ستون اول تمرکز کنید و بقیه را به نسخههای بعدی موکول نمایید.
۳. تست فرضیه با ۵ مشتری: به جای اینکه فرض کنید مشکل مشتری را میدانید، با ۵ نفر از جامعه هدف خود صحبت کنید. از آنها نپرسید «آیا این محصول را میخرید؟» چون پاسخ معمولاً مثبت و غیرواقعی است. بپرسید «الان این مشکل را چگونه حل میکنید؟»، «بزرگترین چالش شما در این زمینه چیست؟» و «چقدر برای حل این مشکل هزینه میکنید؟»
۴. برنامهریزی معکوس: به جای اینکه بپرسید «چطور میتوانم این کسبوکار را کامل راهاندازی کنم؟»، بپرسید «اگر فقط یک ماه فرصت داشتم و میخواستم بفهمم آیا این ایده ارزش ادامه دارد یا نه، چه کار میکردم؟»
فرض کنید تمام امکانات فعلی خود را از دست دادهاید و فقط یک گوشی هوشمند و دسترسی به اینترنت دارید. اگر میخواستید همین فردا ایده کسبوکار خود را با حداقل هزینه ممکن آزمایش کنید، اولین قدم عملی شما چه بود؟ حالا چرا همین کار را از فردا صبح شروع نمیکنید؟
---
قانون ۲: شکست را بهعنوان داده بپذیر، نه فاجعه
در فرهنگ عمومی، شکست واژهای منفی و ترسناک است. اما در فرهنگ کارآفرینی، شکست یک «داده» ارزشمند محسوب میشود. هر شکست به شما میگوید: «این راه به مقصد نمیرسد، راه دیگری را امتحان کن.» تنها شکست واقعی، شکستی است که از آن درس نگیرید.
توماس ادیسون در مسیر اختراع لامپ، بیش از ۱۰۰۰۰ بار شکست خورد. او نمیگفت «شکست خوردم»، میگفت «۱۰۰۰۰ راه را پیدا کردم که جواب نمیدهد.» این نگرش، تفاوت کارآفرینان موفق و ناموفق را نشان میدهد.
از منظر روانشناسی شناختی، دو نوع ذهنیت وجود دارد: ذهنیت ثابت (Fixed Mindset) و ذهنیت رشد (Growth Mindset). افراد با ذهنیت ثابت معتقدند تواناییها و هوش آنها ثابت و تغییرناپذیر است. بنابراین شکست را نشانه کمتوانی خود میدانند و از آن فرار میکنند. اما افراد با ذهنیت رشد، شکست را فرصتی برای یادگیری و رشد میبینند.
کارآفرینی ذاتاً با عدم قطعیت عجین است. شما هرگز نمیتوانید همه متغیرها را پیشبینی کنید. بنابراین شکستهای کوچک در مسیر، اجتنابناپذیرند. آنچه مهم است، هزینه این شکستهاست. فلسفه «شکست سریع، شکست ارزان» (Fail Fast, Fail Cheap) در استارتآپهای ناب بر این اساس استوار است که شما باید فرضیات خود را با کمترین هزینه ممکن آزمایش کنید تا اگر اشتباه میکنید، زودتر و با هزینه کمتر متوجه شوید.
داستان واقعی (تحلیل جامع):
شرکت ایربانبی (Airbnb) را امروز همه بهعنوان یکی از موفقترین استارتآپهای جهان میشناسند. اما مسیر موفقیت آنها پر از شکستهای پیاپی بود.
در سال ۲۰۰۸، برایان چسکی و جو گبیا، بنیانگذاران ایربانبی، تصمیم گرفتند کسبوکار خود را با فروش غلات صبحانه راهاندازی کنند! بله، درست خواندید. آنها برای تأمین هزینههای سایت خود، غلات صبحانه با تم سیاسی «اوباما اواس» و «کاپ مککین» طراحی و میفروختند. این ایده شکست خورد و فقط چند صد دلار برایشان درآمد داشت.
در ادامه، چندین بار توسط سرمایهگذاران معروف رد شدند. پل گراهام، از بنیانگذاران وایکامباینتر، در ابتدا به آنها گفت «ایدهتان احمقانه است». اما آنها تسلیم نشدند. از هر شکست درس گرفتند. وقتی متوجه شدند عکسهای باکیفیت تأثیر زیادی در رزور خانهها دارد، شخصاً به خانهها میرفتند و عکسبرداری حرفهای میکردند. وقتی دیدند در شهر نیویورک با محدودیتهای قانونی مواجه شدهاند، با مدیران شهر وارد مذاکره شدند و مدل همکاری جدیدی تعریف کردند.
امروز ایربانبی ارزشی بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار دارد. اگر آنها شکستهای اولیه را فاجعه میپنداشتند و دست میکشیدند، هرگز به این موفقیت نمیرسیدند.
مطالعهای در دانشگاه استنفورد روی ۵۰۰ کارآفرین نشان داد آنهایی که حداقل یک بار شکست را تجربه کرده و سپس کسبوکار جدیدی راهاندازی کردهاند، ۲۰٪ شانس موفقیت بیشتری نسبت به کارآفرینان تازهکار دارند. این پدیده به «حقگمشده شکست» معروف است.
۱. دفترچه یادداشت شکستها داشته باشید: هر بار که در کسبوکار خود با شکست مواجه شدید، سه چیز را یادداشت کنید:
· چه اتفاقی افتاد؟ (توصیف عینی)
· چه چیزی یاد گرفتم؟
· دفعه بعد چه کار متفاوتی انجام خواهم داد؟
۲. تحلیل پیشمرگ (Pre-mortem): این تکنیک توسط گری کلاین معرفی شده است. قبل از شروع هر پروژه مهم، تصور کنید پروژه شکست خورده و به آینده نگاه میکنید. سپس از خود بپرسید: «چه عواملی باعث این شکست شدند؟» این کار به شما کمک میکند ریسکها را پیشبینی کنید.
۳. آزمایشهای کوچک طراحی کنید: به جای اینکه همه تخممرغهای خود را در یک سبد بگذارید، فرضیات خود را با آزمایشهای کوچک و کمهزینه تست کنید. مثلاً به جای ساخت یک فروشگاه اینترنتی کامل، ابتدا محصولات خود را از طریق اینستاگرام بفروشید تا واکنش بازار را ببینید.
۴. ذهنیت «دانشمند» داشته باشید: دانشمندان وقتی آزمایشی شکست میخورد، احساس سرخوردگی نمیکنند، چون داده جدیدی به دست آوردهاند. شما هم در کسبوکار، یک دانشمند هستید که در حال آزمایش فرضیات خود است.
بزرگترین شکستی که در زندگی یا کار خود تجربه کردهاید چه بود؟ اگر آن شکست را بهعنوان یک «دوره آموزشی» ببینید، مهمترین درسی که به شما داده چیست؟ چگونه میتوانید از آن درس برای موفقیت فعلی استفاده کنید؟
---
قانون ۳: از «چرا» شروع کن (قاعدهی طلایی سایمون سینک)
سایمون سینک، نویسنده و متفکر مدیریت، در سخنرانی مشهور خود با عنوان «چگونه رهبران بزرگ الهامبخش میشوند» (که یکی از پربینندهترین سخنرانیهای TED است)، نظریهای به نام دایره طلایی (Golden Circle) را مطرح میکند.
به باور او، بسیاری از سازمانها و افراد میدانند چه کاری انجام میدهند و برخی میدانند چگونه آن را انجام میدهند، اما تعداد بسیار کمی میدانند چرا آن کار را انجام میدهند. «چرا» به معنای سودآوری نیست، بلکه به معنای هدف، علت وجودی و باورهای بنیادین سازمان است.
دایره طلایی از سه لایه تشکیل شده:
· لایه بیرونی (چه چیزی - What): محصولات و خدماتی که ارائه میدهید.
· لایه میانی (چگونه - How): فرآیندها و روشهایی که شما را متمایز میکند.
· لایه درونی (چرا - Why): هدف و باوری که انگیزه شما را شکل میدهد.
اکثر شرکتها از بیرون به درون بازاریابی میکنند: «ما محصول عالی با کیفیت بالا تولید میکنیم، آن را بخرید.» اما شرکتهای الهامبخش از درون به بیرون عمل میکنند: «ما معتقدیم دنیا باید جور دیگری باشد... به همین دلیل محصول ما ساخته شده است...»
تفاوت این دو رویکرد در این است که اولی به مغز مشتری خطاب میکند (منطق و تحلیل)، اما دومی به قلب او (احساس و تعلق). تحقیقات عصبشناسی نشان میدهد تصمیمگیری نهایی انسانها توسط بخش لیمبیک مغز (مسئول احساسات) انجام میشود، نه نئوکورتکس (مسئول منطق).
داستان واقعی (تحلیل عمیق):
اپل را در نظر بگیرید. اگر اپل مثل شرکتهای دیگر بازاریابی میکرد، میگفت: «ما کامپیوترهایی با طراحی زیبا، رابط کاربری آسان و سختافزار قدرتمند میسازیم. میخواهید یکی بخرید؟» اما اپل چه میگوید؟ «ما به چالشکشیدن وضع موجود و تفکر متفاوت باور داریم. ما راههایی برای سادهسازی پیچیدگیها پیدا میکنیم. به همین دلیل کامپیوترهایی با طراحی زیبا، رابط کاربری آسان میسازیم. تصادفاً شما هم کامپیوتر میفروشیم.»
آیا تفاوت را حس میکنید؟ اپل اول با «چرا»ی شما ارتباط برقرار میکند: میل به متفاوت بودن، شورشی بودن، خلاق بودن. سپس محصول را بهعنوان نماد آن باور معرفی مینماید.
مجتمع چاپ و نشر بینالملل (کتابهای بادبادک) را در نظر بگیرید. اگر این مجموعه صرفاً به «چیستی» خود فکر میکرد، یک فروشگاه کتاب کودک بود. اما «چرایی» آن ترویج کتابخوانی در کودکان و ایجاد لحظات خوش خانوادگی است. به همین دلیل، فضای فروشگاه، رویدادها، و ارتباط با مخاطب کاملاً متفاوت طراحی میشود.
مطالعهای روی ۱۰۰ شرکت موفق نشان داد شرکتهایی که مأموریت خود را بر اساس «چرا» تعریف کرده بودند، ۴ برابر نرخ رشد بیشتری نسبت به شرکتهایی داشتند که صرفاً بر «چه چیزی» تمرکز کرده بودند.
۱. پیدا کردن «چرایی» شخصی: سه سوال از خود بپرسید و پاسخها را یادداشت کنید:
· چه کاری را آنقدر دوست دارم انجام دهم که زمان برایم معنا ندارد؟
· چه مشکلی در جهان مرا واقعاً آزار میدهد و میخواهم آن را حل کنم؟
· اگر قرار باشد ۱۰ سال دیگر در یک مراسم، مردم درباره من چه بگویند؟
۲. تدوین بیانیه «چرایی» سازمانی: با تیم خود جلسه بگذارید و به این سوال پاسخ دهید: «اگر تمام پول و منابع ما ناپدید شود، اما باور و هدف ما باقی بماند، دوباره چه کسبوکاری راه میاندازیم؟»
۳. بازاریابی بر اساس «چرایی»: در تمام محتواهای بازاریابی خود، ابتدا «چرایی» را مطرح کنید، سپس به «چگونگی» و «چیستی» بپردازید. پستهای اینستاگرامی، وبلاگ، ویدئوهای معرفی و حتی بستهبندی محصولات باید این فلسفه را منعکس کنند.
۴. جذب مشتریان همعقیده: مشتریانی که صرفاً بر اساس قیمت یا ویژگی محصول جذب میشوند، وفادار نیستند. مشتریانی که به «چرایی» شما باور دارند، نه فقط خریدار که مبلغ برند شما خواهند شد.
اگر کسبوکار شما فردا تعطیل شود، مشتریان وفادارتان چه چیزی را در زندگی خود کم خواهند داشت؟ آیا صرفاً یک محصول را از دست میدهند، یا حس، تجربه و ارزشی را که فقط شما میتوانستید خلق کنید؟
---
چگونه مطمئن شویم ایدهمان ارزش اجرا دارد؟
پیش از آنکه سرمایه و زمان خود را صرف اجرای یک ایده کنید، باید مطمئن شوید این ایده مشکلی واقعی را حل میکند. آمارها نشان میدهد ۴۲٪ استارتآپها به این دلیل شکست میخورند که محصولشان در بازار تقاضا نداشته است. این فصل به شما میآموزد چگونه قبل از ساخت، ایده خود را اعتبارسنجی کنید.
---
قانون ۴: مسئله را حل کن، نه محصول را بفروش
یکی از بزرگترین اشتباهات کارآفرینان تازهکار، «عاشق محصول خود شدن» است. آنها چنان مجذوب ایده و محصول خود میشوند که فراموش میکنند مشتری به دنبال حل یک مشکل است، نه صرفاً داشتن یک محصول.
تئودور لویت، استاد برجسته بازاریابی در دانشگاه هاروارد، جمله معروفی دارد: «مردم نمیخواهند یک مته ۶ میلیمتری بخرند؛ آنها میخواهند یک سوراخ ۶ میلیمتری داشته باشند.» محصول شما صرفاً وسیلهای برای رسیدن به یک هدف است. اگر مشتری بتواند آن هدف را با روشی ارزانتر، سریعتر یا آسانتر تأمین کند، شما را ترک خواهد کرد.
در بازاریابی مدرن، مفهومی به نام JTBD (وظایفی که مشتری میخواهد انجام دهد) توسط کلیتون کریستنسن مطرح شده است. بر اساس این نظریه، مشتریان محصولات را «استخدام» میکنند تا وظیفهای را برایشان انجام دهند.
مثال: یک رستوران فستفود ممکن است فکر کند کارش فروش همبرگر است. اما مشتریانی که صبح زود به آن مراجعه میکنند، همبرگر را برای «پر کردن شکم» استخدام نکردهاند، بلکه برای «گذراندن وقت در مسیر محل کار با یک صبحانه سریع» آن را استخدام کردهاند. اگر رستوران متوجه این وظیفه شود، ممکن است منوی صبحانه اضافه کند.
1. سطح اول - نیازهای بیان شده: مشتری میگوید «میخواهم یک گوشی با دوربین قوی بخرم.»
2. سطح دوم - نیازهای واقعی: مشتری واقعاً به «ثبت خاطرات با کیفیت» نیاز دارد.
3. سطح سوم - نیازهای بنیادین: مشتری به «حفظ و به اشتراکگذاری لحظات ارزشمند زندگی با عزیزان» نیاز دارد.
هرچه عمیقتر مشکل را درک کنید، محصول ماندگارتری خواهید ساخت.
داستان واقعی (تحلیل جامع):
در اوایل دهه ۲۰۰۰، شرکت سونی یک محصول انقلابی به نام «ایباکس» (eBox) طراحی کرد. این دستگاه میتوانست موسیقی، فیلم و عکس را ذخیره کند و به تلویزیون متصل شود. مهندسان سونی ماهها روی آن کار کردند و محصولی از نظر فنی فوقالعاده ساختند. اما وقتی به بازار آمد، شکست خورد. چرا؟
چون آنها مشکل واقعی مشتری را درک نکرده بودند. مشتری مشکل «ذخیرهسازی فایلهای دیجیتال» نداشت، مشکل «دسترسی آسان به محتوا در هر زمان و مکان» داشت. چند سال بعد، یوتیوب آمد و نشان داد مردم میخواهند ویدئوها را آنلاین تماشا کنند، نه اینکه روی هارددیسک خانگی ذخیره کنند.
شرکت ایربیانبی در ابتدا فکر میکرد مشکل مردم «پیدا کردن جای ارزان برای اقامت» است. اما پس از تحقیق عمیق، متوجه شد مشکل واقعی «تجربه زندگی مانند یک محلی (Local) به جای یک توریست» است. به همین دلیل، شعار خود را از «جایی برای ماندن» به «جایی برای تعلق داشتن» تغییر داد.
مطالعه CB Insights روی ۱۰۱ استارتآپ شکستخورده نشان داد مهمترین دلیل شکست (۴۲٪) این بود که محصول آنها در بازار تقاضا نداشت. یعنی مشکلی واقعی را حل نمیکرد.
۱. تکنیک «۵ چرا»: این تکنیک که از سیستم تولید تویوتا گرفته شده، به شما کمک میکند به ریشه مشکل برسید. وقتی مشتری نیازی بیان کرد، ۵ بار متوالی بپرسید «چرا؟»:
· مشتری: میخواهم یک خودروی شاسیبلند بخرم.
· چرا؟ چون احساس امنیت بیشتری میکند.
· چرا امنیت برایتان مهم است؟ چون مسیر خانه تا محل کار شلوغ است.
· چرا مسیر شلوغ نگرانتان میکند؟ چون تصادفهای زیادی میبینم.
· چرا از تصادف میترسید؟ چون اگر تصادف کنم، دیر به محل کار میرسم و توبیخ میشوم.
· چرا دیر رسیدن مهم است؟ چون رئیسم به وقتشناسی اهمیت میدهد.
حالا متوجه شدید مشکل واقعی مشتری «خودرو» نیست، بلکه «حفظ وجهه حرفهای در محل کار با رسیدن به موقع» است. شاید یک تاکسی اینترنتی مطمئن هم مشکلش را حل کند.
۲. نقشه همدلی (Empathy Map): یک کاغذ بردارید و برای مشتری خود پاسخ دهید:
· او چه میبیند؟ (در محیط اطرافش)
· او چه میشنود؟ (از دوستان، خانواده، رسانهها)
· او چه میگوید و چه میکند؟ (رفتار آشکار)
· او چه احساس میکند؟ (ترسها، ناامیدیها، آرزوها)
۳. مصاحبه عمیق با مشتری: به جای پرسیدن «آیا این محصول را میخرید؟»، بپرسید «آخرین باری که با این مشکل مواجه شدید، چه کردید؟»، «چقدر برایتان هزینه داشت؟»، «چه احساسی داشتید؟»
۴. دفترچه یادداشت مشکلات روزانه: یک هفته، هر مشکلی که در زندگی روزمره خود یا اطرافیانتان میبینید را یادداشت کنید. بزرگترین فرصتهای کسبوکار در دل مشکلات پنهان شدهاند.
اگر مشتریهای شما ناگهان نتوانند از محصول شما استفاده کنند، چه راههای جایگزینی برای حل مشکلشان دارند؟ آیا این راهها بهتر، ارزانتر یا سریعتر از محصول شما هستند؟ چرا باید شما را انتخاب کنند؟
---
بسیاری از افراد تصور میکنند ایدههای بزرگ نتیجه یک جرقه ناگهانی و لحظه الهام هستند. اما حقیقت این است که خلاقیت یک مهارت قابل یادگیری و سیستماتیک است. شما میتوانید با استفاده از تکنیکهای علمی، فرآیند ایدهپردازی را مدیریت کرده و به ایدههای نوآورانه دست یابید.
خلاقیت در کسبوکار یعنی ارتباط دادن مفاهیم به ظاهر نامرتبط برای حل یک مسئله. نیازی نیست حتماً چیزی کاملاً جدید اختراع کنید. بسیاری از کسبوکارهای موفق، ترکیبی خلاقانه از ایدههای موجود بودهاند.
از منظر روانشناسی شناختی، خلاقیت دو فرآیند اصلی دارد:
· تفکر واگرا (Divergent Thinking): تولید ایدههای متعدد و متنوع بدون قضاوت اولیه.
· تفکر همگرا (Convergent Thinking): ارزیابی، غربالگری و انتخاب بهترین ایدهها.
کارآفرینان موفق هر دو مهارت را دارند: هم میتوانند ایدههای فراوان تولید کنند، هم میدانند چگونه بهترینها را انتخاب نمایند.
۱. تکنیک اسکمپر (SCAMPER):
این تکنیک توسط باب ابرل در دهه ۱۹۷۰ بر اساس کار الکس اوسبورن (مبدع روش طوفان فکری) توسعه یافت. اسکمپر مجموعهای از سوالات است که شما را وادار میکند به محصول یا خدمت موجود از زوایای جدید نگاه کنید.
· S (جایگزینی - Substitute): چه چیزی را میتوان جایگزین کرد؟ (مواد، افراد، فرآیندها)
· مثال: اوبر، تاکسیهای معمولی را با ماشینهای شخصی جایگزین کرد.
· C (ترکیب - Combine): چه چیزی را میتوان با هم ترکیب کرد؟ (محصولات، خدمات، ایدهها)
· مثال: گوشی موبایل ترکیبی از تلفن، دوربین، پخشکننده موسیقی و GPS است.
· A (تطبیق - Adapt): چه چیزی از جای دیگر میتوان قرض گرفت؟ (صنایع دیگر، طبیعت)
· مثال: طراحی قطارهای سریعالسیر ژاپنی از منقار شاهفاخته الهام گرفته شد.
· M (تغییر/بزرگنمایی - Modify/Magnify): چه چیزی را میتوان بزرگتر، کوچکتر، تغییر شکل یا رنگ داد؟
· مثال: مینیکتابهای جیبی برای مطالعه در مترو.
·