پیرامون خودآموزی

این مطلب رو به صورت رشته توییت نوشته بودم. گفتم اینجا هم به اشتراک بزارم.

حین سپری کردن فرآيند یادگیری هر چیزی، خیلی جاها به بن بست می خورید، دو قدم عقب میرید تا بتونید یه قدم جلوتر برید. خسته میشید و یه مدت کنار می زارید. همه این ها عادیه. نمودارش رو پیدا نکردم، ولی جوریه که انگار هرچی تلاش می کنید، پیشرفتی تو خودتون نمی بینید. این امر کاملا عادیه. ولی لحظه شیرینی که بدون اینکه متوجه شید کی اتفاق افتاده، اون مرحله رو رد کردید و آموختنی های جدید و چالش های همراهشون بهتون "سلام" می کنن، با شیرینی خودش تمام اون لحظات زهرماری رو با خودش می شوره و می بره.

برای خودآموزی، مهم ترین امر ثباته. به این معنی که هر روز تمرین کنید، هر روز ذهنت تون رو درگیر موضوعی که دارید یاد می گیرید نگه دارید.

مورد دیگه غرق شدنه، با دقت به اینکه زدگی از مطالعه براتون ایجاد نشه. راجع به این اندازه کافی مطلب هست.

صبر. محمد ایرجی توی یه مطلبی نوشته بود برای استاد شدن تو یه امر به ۱۰ سال نیازه. شما هم نیازهاتون عموما یهویی که پیش نمیاد. از قبل برنامه ریزی کنید تا از انتظار خودتون یه قدم جلوتر باشید و صبر رو ضمیمه این ذهنیت کنید.

مورد دیگه اجباره. شما تا مجبور نباشید یا یه چیزی رو با تمام وجود نخواید، جوری که انگار زندگی تون به رسیدن بهش وابسته است، باید و شاید تلاش نمی کنید، حتی خیلی هم جلو برید، چون کاربردی براش یا در نظر نگرفتید یا امکان استفاده ازش نیست، تمام تلاش و وقت و انرژی تون هدر رفته حساب میشه.

یه سری برداشت شخصی هم دارم که می نویسم:

یادگیری واقعا کار آسونی نیست. ذهنتون رو پر چیزهایی نکنید که ازشون استفاده نمی کنید. دانش شما مادامی ارزش داره که به روز باشه. به روز نگه داشتن هم سختیش از یادگرفتن یه توانایی جدید دست کمی نداره! مغز ما اینطور نیست، حداقل من فکر می کنم، که بگه بفرما، این چند درصد رو خالی داری راحت می تونی چیز جدید یاد بگیری. هر ورودی جدید خودش رو زورچپون می کنه و با استمرار، جا خوش می کنه.

یه مورد هم که از زیر دستم رفت imposter syndrome هست، که خب خدا رو شکر حداقل برای زبان انگلیسی یا خیلی چیزهای دیگه برای ما ایرانی ها معنی نداره! با دو کلاس زبان رفتن میگیم زبان انگلیسی مون خوبه، یا وقتی syntax یه زبان برنامه نویسی رو یاد می گیریم سریع به رزومه مون اضافه‌ می کنیم! ولی موقع شکار ریدن مون می گیره. این میشه همون سندرومی که اشاره کردم. بقیه رو می بینیم که چقدر خوبن و چقدر باهاشون فاصله داریم. ولی دقت کنید اونها هم همه ی این مراحل و سختی هاش رو رد کردن. به خودمون میگیم چقدر این کارش درسته! من عمراً به این حد نمی رسم. ولی در حقیقت، شما دارید بدترین حالت خودتون رو با بهترین حالت اون فرد قیاس می کنید.

//