
از پیچهای خیس جاده که بالا میرفتم، مه مثل پتو دور کوهها پیچیده بود. شیشهی ماشین بخار کرده بود و صدای بارون نرم و منظم روی سقف میرقصید.
از ضبط پخش آهنگی پخش میشد که یادش با من موند، صدایی که گفت: «جاده های شمال محاله یادم بره....»
اون لحظه فهمیدم این سفر برای فرار نیست، برای پیدا کردنه… شاید برای پیدا کردن خودم.
به کلبهای چوبی در دامنهی جاده چالوس رسیدم. سقفش حلبی بود و وقتی بارون گرفت، صداش مثل طبلهای عاشقانه پیچید.
چای روی بخاری جوشید و بخارش با بوی بارون قاطی شد. نشستم کنار پنجره، دفترچهام رو باز کردم و نوشتم:
«گاهی سقف چکه میکنه، اما دل آرومه. شاید چون بارون، درد نمیآره، فقط یادت میندازه هنوز حس داری.»
شب همانجا خوابیدم با رؤیای مسیرهای نرفته.
صبح با بوی چای تازه بیدار شدم. پیرمردی که صاحب کلبه بود، گفت خودش صبح زود به دل جنگل زده تا چوب و برگها رو برای آتیش بیاره. رفتم بیرون، جنگل هنوز نمناک بود و صدای قطرهها از شاخهها میافتاد.
چای رو با دو دست گرفتم، داغ و خوشعطر. انگار هر جرعهاش تکهای از شمال رو توی وجودم حل میکرد.
اونجا بود که فهمیدم، گاهی باید تنها سفر کرد تا بفهمی تنهایی هم میتونه زیبا باشه. راهی شدم.
رسیدم به ساحل چالوس. باد، موهامو به هم ریخته بود و موجها باهم مسابقه گذاشته بودن.
نشستم روی سنگها و برای اولین بار بعد از مدتها، ساکت موندم.
دریا یه جور حرف میزنه که فقط دلت میفهمه — بیکلمه، بیغرور.
صدای موجها برام نغمه بود، نغمهای از دلِ رهایی.
شب که به نمک آبرود رسیدم، آسمون پر از ستاره بود.
مهتاب روی علفها ریخته بود و چراغهای دوردست مثل نقطههای آرزو میدرخشیدن.
کنار آتیش نشستم، از مسیر گفتم، از دلتنگی و از آدمهایی که مثل فصل میان و میرن.
باد موهامو نوازش کرد و با خودم گفتم:
«رها، شاید قرار نیست همیشه برسی، اما میتونی قشنگ بری.»
صبح به سمت رامسر، نمک آبرود رو ترک کردم. در رامسر، همهچیز بوی زندگی میداد؛ از دریا تا کوه، از مردم تا نسیم.
روی صندلی چوبی نشستم، زیر درخت نارنج، و چایم رو آهسته نوشیدم.
احساس میکردم بعد از روزهای گمشده، بالاخره آرامش داره توی رگهام برمیگرده.
یه پسر محلی گفت: «اینجا هر روز بارون میاد، ولی ما یاد گرفتیم لبخند بزنیم.»
لبخند زدم. شاید منم باید یاد میگرفتم.
از روستایی بالا رفتم که جادهاش توی مه گم میشد.
احساس کردم زمین و آسمون همدیگه رو بغل کردن.
اونجا دیگه نه شهر بود نه زمان. فقط من بودم و صدای قلبم.
نفس کشیدن توی اون هوا مثل دوباره زنده شدن بود.
با خودم گفتم: «اگه قرار بود عشق شکل داشته باشه، حتماً شبیه مه بود؛ نرم، بیادعا و دربرگیرنده.»
وقتی از دالخانی راه افتادم، جاده طولانیتر از همیشه به نظر میرسید.
اما دیگه عجله نداشتم. سفر برام مقصد نبود، یه مکالمه بود بین من و جاده.
هر پیچ یه سؤال داشت، هر منظره یه جواب.
یاد گرفته بودم سکوت هم بخشی از گفتوگوه.
غروب بود، نزدیک غروبِ آخرین روز سفر.
جاده باریک میشد، پیچها تموم میشدن.
نگاه کردم به آینه: منِ اولِ سفر دیگه اونجا نبود.
به آرامی لبخند زدم و گفتم:
«هر پیچ، یه تغییر داشت… و من از دلِ مه، به خودم رسیدم.»
اگه دلت برای مه، دریا یا خودت تنگ شده... راه بیفت. شاید پیچ بعدی جاده منتظرت باشه.
تو هم اگه روزی از دلِ مه گذشتی، برام بنویس که به چی رسیدی.
من رها بودم، در جادهای بیپایان... تو از کجای سفر شروع میکنی؟
راستی اگه خواستی بری سفر بگو تا بهت بگم چطور ی سفر خوب رو انتخاب کنی...