ویرگول
ورودثبت نام
Raha Madadi
Raha Madadiدلنوشته
Raha Madadi
Raha Madadi
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

برای خستگی هایت

فرهادِ من…

عشق ممنوعه‌ی من…

تو رو که می‌بینم، دلم می‌لرزه از این همه جون کندن.

تو آدمی هستی که واسه همه زندگی می‌کنی، جز خودت.

می‌دونم چه روزایی داری…

شیفتای دوازده ساعته،

صبحونه‌ت میشه ناهار،

ناهارت میشه شام،

شامت میره تا دمِ سحر…

و آخرش هم، فقط خودت میدونی که چقدر داری از جونت میزاری.

می‌دونم حتی یه لحظه وقت واسه خودت نداری؛

یه لحظه که بی‌خیالِ ساعت باشی، بی‌خیالِ فکرای سنگین.

دلم می‌خواد می‌دونستی چقدر دوست دارم فقط یه روز،

ذهنتو از همه‌چی آزاد کنم

که همه‌ی اون فشار و خستگی رو از روی دوشت بردارم

و بگم:

آروم باش… اینجا امن‌ترین جای دنیاته.

فرهاد…

تو انقدر مهربونی که واسه آرزوی خانواده‌ت،

از جون خودت مایه می‌ذاری.

می‌دونی این یعنی چی؟

یعنی من با هر سلولم بهت افتخار می‌کنم.

یعنی با همه‌ی ممنوع بودنمون،

بازم عزیزترین و خاص‌ترین مرد دنیای منی.

کاش می‌دونستی چقدر دوست دارم بهت بگم:

وقتی خسته‌ای،

وقتی دیگه رمقی واست نمی‌مونه،

دستاتو بده من،

که همه‌ی این خستگیارو ازت بگیرم…

که حتی اگه دنیا نمی‌ذاره مال هم باشیم،

دلم بتونه پناه تو باشه.

۷
۰
Raha Madadi
Raha Madadi
دلنوشته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید