شب، آغوش گشود.
برای جنونِ آرامی که سالها در دلشان خاک خورده بود و حالا،
داشت از خاکستر بلند میشد.
ترمه و فرهاد، هر دو
با زخمهایی از گذشتههای جدا
و دستهایی که به عهدی دیگر بسته بود،
آمده بودند تا فقط…
یکبار
برای خودشان باشند.
نه گذشته را داشتند
نه آیندهای برای این عشق.
فقط این لحظه.
همین لحظه که نبض داشت.
گرما داشت.
نفس داشت.
و آنچه میانشان اتفاق افتاد،
نه فقط همآغوشی دو تن،
که یکیشدنِ دو جانِ سرکوبشده بود.
فرهاد به موهای ترمه دست کشید،
چشمهایش را بوسید،
برای وداعی که از پیش،
تقدیرش نوشته بود.
ترمه، با تنی که هنوز از لمسِ او گرم بود،
چشم بست و آرام در آغوشش خوابید.
بیواهمه.
بیدفاع.
برای اولین بار در زندگی،
خودش بود.
و وقتی بیدار شد…
نور هنوز از پنجره نیامده بود.
اتاق پر از بوی نفسهای شبانه بود.
فرهادکنار ترمه دراز کشیده بود،
با نگاهی که حرف نمیزد،
اما همه چیز را گفته بود.
دستش را روی گونهی ترمه گذاشت،
انگشتهایش را روی پوست او را دنبال کردند،
مثل آخرین لمسِ یک رویا
قبل از آنکه خورشید بیرحمانه بیدارشان کند.
ترمه چیزی نگفت.
فقط نگاه کرد.
در آن نگاه، سوال بود، حسرت بود، ترس بود، و چیزی شبیه به ایمان…
ایمان به عشقی که دیر رسیده،
اما واقعیست.
آنقدر واقعی که تابحال تجربش نکرده بودند.
فرهاد آهسته گفت:
«باید برم…قبل از اینکه این رویا، خیلی واقعی بشه…»
و ترمه فقط گفت:
«کاش هیچوقت صبح نمیشد…»
اما صبح شد.
پردهها رنگ طلوع گرفتند