جهانم خلاصه شد در مختصات آغوشت…
جایی میان تپشهای قلبت و گرمای نفسهایت،
جایی که زمان از حرکت میایستد
و واژهها از معنا میافتند،
چون فقط بودنِ تو کافیست…
دستهایت، نقشهی آرامشاند
و صدایت، صدای وطنِ من است
من هر شب، خودم را در خیالِ رسیدن به تو
میسپارم به خوابهای بیپایان…
نه ماه را میخواهم، نه ستاره را
همین که کنار تو، بیدلیل لبخند بزنم،
دنیا را بردهام…
تو بمان
که جهانم، بیتو
فقط یک نقشهی بیجهت است…