سی ساعت است که از او هیچ خبری ندارم.
سی ساعت که زمان کش میآید و هر دقیقهاش مثل یک قرن روی دلم مینشیند.
در این سی ساعت، بارها مردم و دوباره زنده شدم.
دلم میان هزار فکر بد دستبهدست شد،
اما ته قلبم چیزی زمزمه میکند:
او آنقدر بیفکر نیست که مرا بیهیچ توضیحی در برزخ رها کند.
آدمی که میشناسمش، بلد نیست بیدلیل ناپدید شود.
میدانم جایی، دلیلی پشت این سکوت هست.
شاید اتفاقی افتاده، شاید درگیر کاریست، شاید چیزی پیش آمده که حتی خودش هم از آن غافلگیر شده