ویرگول
ورودثبت نام
Raha Madadi
Raha Madadiدلنوشته
Raha Madadi
Raha Madadi
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

قسمت۲ ترمه و فرهاد

صبح فردا…

برف هنوز می‌بارید، و دل‌شان هنوز گرم بود.

فرهاد نگاهی به چمدان انداخت، بعد به چشمان سارا ــ

آن نگاه آرام و صادق که حرف نمی‌زد، ولی تمام جهان را می‌فهماند.

لبخندی زد و گفت:

«بی‌خیال برگشت… هنوز دلم می‌خواد این‌جا بمونم، با تو…»

و ترمه ، در دلش چیزی لرزید. نه از سرما، از شادی.

از آن لذت ناب و بی‌نیاز…

ماندند.

کلبه‌، در طبقه‌ی بالا، دو اتاق داشت.

یکی رو به جنگل، پر از درخت‌های ایستاده در مه.

و دیگری، رو به دریا ــ که آرام و سرد، آبیِ خسته‌اش را تا افق کشیده بود.

ترمه به نفع فرهاد کنار رفت و

اتاق رو به جنگل را برداشت.

و فرهاد، عاشق دریا،

دریا را برگزید. همان‌جور که همیشه دلش می‌خواست آبی باشد، مثل دلش

شب را در اتاق‌های جداگانه خوابیدند، اما خواب‌شان پر از هم بود.

از خنده‌های عصر، از شومینه‌ی هیزمی، از گرمایی که نه از آتش، که از نگاه آمده بود.

صبح، هوا پر از بوی هیزم نیم‌سوخته بود.فرهاد زودتر بیدار شد. تخم‌مرغ‌ها را شکست، گوجه‌ها را خرد کرد، و ماهی‌تابه را روی آتش گذاشت.

ترمه با موهای آشفته، پتو دور شانه، لب ایوان آمد.

چای تازه دم، نان سنگک داغ، و عطر املت، آن صبح زمستانی را جادویی کرده بود.

فرهاد گفت:

«صبح بخیر… خانوم جنگل‌نشین!»

و ترمه خندید.

خنده‌ای که انگار به همه‌ی درخت‌ها بخشیده شد.

کنار هم نشستند، روی نیمکت چوبی ایوان.

دست در دست، بی‌نیاز از کلام.

تن‌شان کنار هم،

ولی دل‌شان…

در هم.

بی‌آنکه بخواهند چیزی بیشتر را تجربه کنند.

آن‌ها بلد بودند

که گاهی، عشق یعنی همین…

همین نان سنگک داغ،

همین املت ساده،

همین حضور آرام و بی‌شتاب،

همین زمستانی که در دلش، بهاری آرام جوانه می‌زند

(پارت دوم)

نان سنگکدریا
۴
۲
Raha Madadi
Raha Madadi
دلنوشته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید