تو مأمنِ منی…
پناه خستگیهایم،
نفس که میکشم
دلم میخواهد هوایت را
عمیقتر فرو ببرم؛
آنقدر که تمام این جهان
در من خلاصه شود به نام تو.
کنار تو
هر چیز سادهای رنگ دیگری دارد.
صبحها با یاد تو روشنترند،
شبها با صدای تو آرامترند.
حالا میفهمم
آرامش واقعی
نه سفر است و نه رسیدن،
آرامش یعنی دستی که
بیهیچ پرسشی
آرام روی قلبت مینشیند.
چه معجزهای است
اینکه کسی باشد
که نگاهش
از شانههایت
بار زندگی را بردارد.
من همهی خستگیهایم را
به لبخند تو گره میزنم
و هر بار
که به من نگاه میکنی،
تمام دنیا
از نو ساخته میشود.
پس بمان…
تا همیشه بمانی.
که من
از بودن تو
شکل دیگری از زندگی یاد گرفتهام؛
شکلی که در آنخانه یعنی تو