فرهادِ من…
میدانم دنیایت پر از کار و شلوغیست،
میدانم گاهی حتی یک دقیقه هم برای نفس کشیدن نداری،
چه برسد به حرف زدن با دلِ دیوانهی من.
اما باور کن،
همین که میدانم در گوشهای از این همه هیاهو،
جایی هست که نام مرا در دل داری،
برایم آرامشیست که با هیچ چیز عوض نمیکنم.
دلم تنگ میشود،
دلم بازیگوشی میکند،
گاهی کودکانه میخواهد همهی وقتت را بگیرد،
اما یادم میآید که عشق واقعی یعنی صبر،
یعنی حتی وقتی نمیبینمت،
کنارت بمانم.
من به تو مغرورم فرهاد جانم،
به مردی که تمام روز با دنیا میجنگد،
و شب، خسته که میشود،
هنوز جایی در دلش برای دوست داشتنِ من دارد.
همین که بدانی،
من در همهی لحظهها،
بیهیچ گلایهای
کنارت ایستادهام…
برایم کافیست.