قلب لرزه

جغرافیای قلبم را خوب بلد بود-.

درختان احساسم را بی رویه قطع میکرد و آب را به روی باغچه دلخوشی هایم می بست.

نغمه ی محبت اش را بهینه مصرف می کرد و گاهی هم اصــــــلا مصرف نمی کرد.

بعضی روزها گرد و غبار دعوا به راه می انداخت و پای لجبازی اش را روی نقطه گسل می گذاشت،

و قلــــــب لرزه عجیبی در من رخ می داد.

حالا دیگر از ماسوله وجودم ، دشت لوتی بیش نمانده است.

بیچاره من که نقشه را دست نااهلش سپردم.

^_^

#خودم_نوشت