یک دختر به توان عشق منهای معشوقه اش ؟!

هنوز خاطره آن روز را بیاد دارم . آن روز که زندگی ام در اقیانوس سردرگمی غرق شده بود .

آن روز می توانستی در کوچه پس کوچه های قلبم موج دلواپسی را بیابی . نم نم باران بر گونه هایم می چکید !

آرام و بی صدا ...

تصمیم به نوشیدن عشق گرفتم و قدم در جاده پر فراز و نشیب عاشقی گذاشتم . وقتی جرعه عشق داشت از گلویم پایین می رفت ، شمع آرزوهای شیرین من برای خاموشی آماده می شدند.

من نمی توانستم نهایت جاده را ببینم . جاده ای که سکوت در آن جا خوش کرده بود..سکوت محض..برخلاف دل ویـــــرانم!

گام هایم را آهسته بر میداشتم . هاله ای از هراس وجودم را احاطه کرده بود . نگاهم را به دور دست دوختم و در دل با خود زمزمه کردم : کاش بیایی ، کاش بیایی که این فقط با تو به پایان می رسد .

چهره اش را در ذهنم تجسم کردم . چشمانش آینه امید ، وجودش سمبل آرامش و ... !

ناگهان متوجه شد که دارم از گوشه چشم نگاهش میکنم . سرش را پایین انداخت و همزمان خال لبش از نگاهم محو شد .

به خودم می آیم. در آن سوی جاده یک نیمکت می بینم. روی آن می نشینم ، سرم را بر میگردانم و گذشته را مرور میکنم ؛

متوجه میشوم که روزهایم به انتظار آمدن او گذشت ، اما نیامده است .

اگر می آمد مرا از جزیره تنهایی ام نجات می داد . اگر می آمد با من در این جاده همسفر میشد .

همچنان به گذشته می اندیشم . برایم واضح است که از آن روز بارانی ، فقط و فقط یک حال پاییزی نصیبم شد .

گوش کن .. صدایم را میشنوی ؟!

من در نیمه های راه روی یک نیمکت نشسته ام و بی تاب آمدنت هستم .

بی تو نه بوی خاک نجاتم می دهد نه شمارش ستاره ها تسکینم !!

روی جای خالی ات یک گل رز گذاشته ام . هر چه زودتر خودت را به من برسان تا جان نباخته ام !

من نمی توانم این مسئله را حل کنم : یک دختر به توان عشق منهای معشوقه اش ؟!!

شیشه پنجره را باران شست ،

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!


#ف_موحدی_پور