من و ماجرای ویرگولی شدنم و البته چیزی شبیه معارفه

سلام ، راحله هستم در دهه ی سوم زندگی ، با سرعت عجیب و غریبی دارم از سی سالگیه قشنگم دور میشم‌ ، دو رو برم پر از فلش هایی هست که نوک پیکان ها هر کدوم به یکی از علائقم اشاره میکنه ، ولی از دور که نگاه میکنمشون ، همگی حول و حوش یک موضوع هست ،«هنر» . میدونید انگار تو ذاتم باشه ، نکه بخوام بزرگنمایی کنم هااا ، نه ، ولی انگار اینجور بوده و من دیر کشف شدم ، اونم توسط خودم ، و نه اینکه خانواده روحیه ی آنشرلی بودنم رو جدی بگیرن ، و به واسطه نقاشی های آن دوران من احوال من رو درک کنن و بگن ، وه این دختر اگه بره مثلا رشته ی نقاشی حتما معجزه ای میشه به جلال و جبروت داوینچی !!!! و اشتباهی حسابداری خوند، بعد از خیلی از اشتباهی هایی که گذروندم ، با یه سنگهای خود رو وا کندنه جدی ، به این نتیجه رسیدم ک ، من با تمام وجود و از درون و سرشت و هر کلمه ای که میشه اینجا کاربرد داشته باشه عااااااشق هنر و نقاشی و نوشتن و ..... هر آنچه در این دایره میگنجه هستم ، خیلی نگران این شتاب گذر عمر هستم که نکنه وقت کم بیارم ، ولی به واسطه ی جمله ی معروف روانشناسان و مشاوران عزیز ، با سعی در لحظه زیستن ، در حال لذت بردن از به ( عرصه ی عمل بردن علائقم هستم ) نمیدونم ترکیب جمله درست بود یا نه ، ولی منظورم رو قطعا رسوندم ، در واقع آنشرلی هستم ولی نه با موهای قرمز . و اینجا میخوام نوشتن رو یاد بگیرم ، و بنویسم ، شاید گاهی نقاشی هامو دیدید . نمیدونم ، ولی فعلا در دنیای نا آشنای ویرگول ، غریبم و به سان جزیره ی نا شناخته ای هست برام که باید برم به کشف اطرافم ، و پیدا کردن راههایی برای بقا در این جزیره ی زیبا .