گوش ماهی

 گوش ماهی
گوش ماهی

کیفم رو انداختم رو دوشم و تصمیم گرفتم مسیر جدیدی رو انتخاب کنم و کمی پیاده راه برم ‌ ، ، بالای سرم شاخه های تنومند درختهای توت ، توهم رفته بودن ، و گنجشکها مستانه اواز میخوندند ، بوی شیرین توتهای رسیده تمام فضا رو پر کرده بود ، چقد راضی بودم از این تصمیمی که گرفته بودم ، کمی جلوتر بازی چند دختر بچه نظرم رو جلب کرد ، کمی دقیق شدم بهشون ، برای لحظه ای چندین چند سال پرت شدم به اون دورترهای خودم ، اونا داشتن با یه صدف بزرگ (گوش ماهی ) بازی میکردن ، گوش ماهی رو رو گوششون میزاشتن و با قهقه های شیرین ادعا میکردن ک شنیدم ، صدای موج دریا رو شنیدم ، وه چه یادآوری شیرینی ، اون روزها ک دخترک موطلایی هشت نه ساله بودم ، هربار که شمال سفر میکردیم ، لب ساحل اولین کاری که میکردم‌ کلی گوش ماهی جمع میکردم‌ ، و بزرگترینش رو همیشه با جان و دل حفظ میکردم ، تا که وقتی برمیگردم ، اونو به طاهره و سحر و ریحانه نشون بدم و بتونیم باهاش صدای موجها رو بشنویم ، هیچ وقت فکر نمیکردم در سی و اندی سال از زندگیم باز هم هوس این شیرینه کودکانه به سرم بزنه ، و بخوام دوباره صدای دریا رو از صدف بشنوم .

راستی چی میشنیدیم‌ از تو اون گوش ماهی ها ؟!؟!؟

نقاشی نشون دهنده ی همون حال خوبم بود که با نقش رنگ به تصویر

به تاریخ

دوشنبه ، هفدهم ، اردیبهشت