یک عاشقانه ی آرام...

یک عاشقانه ی
یک عاشقانه ی

خیابون ولیعصر

پارک ملت

دم دمهای ظهر

بعد از بارون بهاری (بارون قشنگی به سبک بارونهای شمالی )

از دور پیرمرد رو دیدم ، که دورش شاید تمام کلاغهای اون حوالی جمع شده بودن ، هیچ وقت ندیده بودم‌ مهربونی به کلاغ رو !

انگار رسم هست که فقط برا کبوتر ها و کفتر چایی ها و اردک های برکه ها باید دان پاشید .

از دیدن این صحنه هیجان زده شدم ، با خودم گفتم‌ کاش پیرمرد کارش تموم نشه و کلاغها هنوز توی اون ضیافت جمع باشن تا بتونم با دوربین نچندان قویه گوشیم این صحنه رو از اون لحظه بدزدم و برا همیشه سیوش کنم و به همه نشون بدمش.

پیرمرد مستانه با کلاغها صحبت میکرد و براشون دونه میپاشید :

_بیا اینم مال تو ...

_توهم میخوای ...

(میون مکالمه هاش ، خنده های شیرینی هم گاهی شنیده میشد )

چقد دلم‌ میخواست تو قلب و مغز پیرمرد نفوذ پیدا میکردم و حس و حالش رو لمس میکردم .

یک آرزوی محال ،

ولی پیامی که دریافت کردم از این اتفاقی که‌دچارش شدم‌ ، این بود که «مهربونی ، مرز نداره »

مهربون باشیم ، حتی با کلاغها

چرا که اونها هم‌ یک قسمت از وجودشون با مهربونی مور مور میشه ، و درقالب کلاغ ، به قلب کبوتر دست پیدا میکنند نرم نرمک.

به وقت

دوشنبه /بیست و چهارم / اردیبهشته جان

«راحله»