همه امید و زندگانی من!
شب و روز در این فکر بودم که چطور اندازهی دوست داشتنت را از بُن جان بگویم، که هم بیاندازه باشد و هم همواره این حجم از دوست داشتن را ببینی.
پیش خود فکر کردم که تو را به اندازهی ستارههای آسمان دوست دارم؛ اما آنها را همیشه نمیبینی! گفتم به اندازهی برگ درختان دوستت میدارم، اما عشق من به تو همچون برگ خزان خشک شدنی و رفتنی نیست! گفتم تو را به اندازهی آبها و شنهای کویر دوست دارم؛ اما مگر همیشه آنها را میبینی؟
من میخواستم به گونهای دوستت بدارم که بیشمار و بیاندازه باشد و همواره این دوست داشتن را ببینی. ناگهان پلکی زدم و با خود گفتم: «به اندازهی تاریکی زیر پلکهایت دوستت دارم»؛ همینقدر عمیق و بیاندزه؛ همینقدر همیشگی.
تو با هر پلکی که میزنی، اندازهی دوست داشتنت را میبینی و به یاد من هستی.
۱۴۰۴/۰۵/۰۱
۱۴۰۴/۰۵/۰۱