بهار مثل زدن گل در دقایق پایانی است

وقتی دقیقه شمار بالای تصویر، به دقیقه هشتاد و هشت، هشتاد و نه بازی بایرن مونیخ _ منچستر در فینال لیگ قهرمانان اروپا رسیده بود، تقریبا هیچ کس باور نمی‌کرد تا یکی دو دقیقه بعد قرار است یک معجزه ورق را برگرداند و جای تیم بازنده و برنده را عوض کند. مونیخی‌ها با یک گل جلو بودند و منچستر با همه اهن و تلپش، با همه وحشتی که در دل رقبا ایجاد می‌کرد، داشت جام قهرمانی را دو دستی تقدیم آلمانی‌ها می‌کرد. فرگوسن که آن موقع مثل امروز پیر نشده بود، با اضطراب غیرقابل تحملی به زمین بازی زل زده بود و چشم‌های روشنش داشت از حدقه بیرون می‌زد. نیمکت‌نشینان بایرن که علی دایی هم جزوشان بود، ایستاده بازی را تماشا می‌کردند و منتظر بودند داور سوت پایان را بزند تا هلهله‌کنان داخل زمین بریزند و دنیا را روی سرشان بگذارند‌. شیاطین سرخ داشتند شکست می‌خوردند، چه کسی باور می‌کرد؟ فرگوسن آیا دست‌ها را بالا می‌برد؟ آسمان بارسلونا و استادیوم نیوکمپ روی سینه منچستری‌هایی که از توی جایگاه تماشاگران مشغول دیدن بازی بودند سنگینی می‌کرد، مثل زمانی که توی خواب بختک روی بدن کسی بیفتد. منچستری‌ها عین لشکری شکست خورده بودن که فکر بازگشت به وطن دیوانه‌شان می‌کرد. اگر فالگیری در کودکی به فرگوسن می‌گفت تو در اسپانیا خواهی مرد کسی باور نمی کرد ولی این اتفاق می‌توانست مرگ فرگوسن باشد؛ تیم را با چنگ و دندان به بازی فینال برسانی و درست موقعی که همه خیال می‌کردند جام را قرار است بالای سر ببری، از پا بیفتی. جهنم پنجره‌ای رو به نیوکمپ گشوده بود. دشمنی تاریخی انگلستان و آلمان داشت خودش را در زمین بازی نشان می‌داد و این آلمانی‌ها بودند که می‌خواستند یکی دو دقیقه دیگر سرود پیروزی بخوانند. چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ آیا جدی جدی رویاهای بکهام و یارانش داشت به کابوس تبدیل می‌شد؟ کسی چیزی نمی‌دانست ولی شواهد این را نشان می‌داد. دنیا به طرز غم‌انگیزی خلاف میل انگلیسی‌ها بود تا اینکه... دو سانتر، دو کرنر، دو ارسال کات دار، دو توپ سرنوشت ساز باعث شد همه چیز عوض شود.

معجزه رخ داد. آسمان به زمین آمد. نیوکمپ منفجر شد. آلمانی‌ها به زانو افتادند. آفتاب بریتانیا دوباره طلوع کرد. تن هیتلر در گور لرزید. زندگی روی خوشش را به فرگوسن نشان داد. عجیب‌ترین چیز اتفاق افتاد. دو سانتر معمولی شبیه همه سانترهای دنیا، در دو دقیقه به دو گل تبدیل شد. دو یار کمکی، دو بازیکن تعویضی بازی را عوض کردند. سولشیر و شرینگهام. حالا کنار دقیقه شمار بالای تصویر، روی ساعت داخل استادیوم جلوی اسم منچستر عدد ۲ حک شده بود و جلوی نام بایرن عدد یک. ظرف دو دقیقه دنیا تغییر کرد. دو دقیقه از نود دقیقه بازی، دو دقیقه سرنوشت‌ساز منچستری‌ها را به زندگی بازگرداند. یک گل به نام سولشیر، یک گل به اسم شرینگهام.

اگر همه کشتی‌های بندر منچستر طلا داشتند مردم این شهر این همه خوشحال نمی‌شدند‌. فرگوسن یاد ایام جوانی کرده بود. روی پای خودش بند نبود‌. مثل خروسی که روی زغال ایستاده باشد، مدام بالا و پایین می‌پرید. جام در درسترس بود. منچستر تبدیل شده بود به شادترین شهر جان، آلمانی‌ها باورشان نمی‌شد ولی یکی باید به آن‌ها حقیقت را می‌گفت. قهرمانی را در دو دقیقه پایانی از دست داده بودند... خدای من، این یک درام حیرت‌انگیز است، یک حماسه بی‌پایان برای انگلیسی‌ها و یک تراژدی باورنکردنی برای آلمان‌ها. درست در موقعی که ناامیدی مثل یک برف سنگین همه جا را پوشانده بود، جوانه‌ای سبز از دل برف انبوه امید را به اردوی منچستر آورد... هیچ چیزی نمی‌تواند مثل یک گل در دقیقه پایانی معجزه‌ای ناگهانی را نمایش بدهد. این اتفاق افتاده بود و بهار به سرزمین شاگردان فرگوسن رسیده بود.
چه تمثیلی بهتر از این می‌تواند کاری را که بهار با طبیعت می‌کند، به آدم‌‌ها نشان بدهد. زمستان سفت و سنگین سر جای خودش نشسته، سرما همه جا را فراگرفته، ناامیدی از دیدن درختان سبز همه جا را فراگرفته، آدم خیال می‌کند دیگر هرگز روی آفتاب مهربان فروردین را نخواهد دید ولی همه چیز در دقایق پایانی عوض می‌شود. بهار با همه استعدادی که در طراوت و زیبایی دارد، بی اینکه با خشونت بخواهد خودش را تحمیل کند یا خونی از دماغ کسی بریزد، جای زمستان را می‌گیرد. اگر کسی بگوید بهار مثل یک گل حساس در دقایق پایانی است، درسته گفته، نه تنها درست گفته بلکه حق مطلب را ادا کرده است.