یک روز خیس لعنتی!


حسابی دیرم شده بود و ازآسمون مثل ناودون بارون میومد و معلوم بود که یک روز خیس لعنتیه !به سرعت بطرف چهار راه حرکت کردم و با یک دست چتر و یک دست کیف به سختی خودمو به اونجا رسوندم.کلی آدم کنار خیابون منتظر تاکسی بود.بالاخره بعد از کلی انتظار نوبت من شد و با سرعت پریدم توی تاکسی.بادیدن سرو لباس خیس ملت به خودم کلی باریکلا گفتم که چترمو برداشته ام و با احتیاط چتر نازنینمو جمع کردم و زیر پام گذاشتم تا کیفمو خیس نکنه.خلاصه بعد از 45 دقیقه ای به مقصد اولم رسیدم که باید تاکسی را عوض می کردم.به سرعت از تاکسی پیاده شدم و به طرف تقاطع بعدی دویدم که باید باز سوار تاکسی می شدم. بارون هم هنوز داشت به شدت می اومد.آره داشت بارون می اومد ولی من که چتر داشتم نباید خیس می شدم.همین موقع بود که یادم افتاد چترمو توی تاکسی جاگذاشته ام.در جا خشکم زد و برگشتم که به سراغ اون تاکسیه برم و چترمو بردارم که دیدم دیگه از اون تاکسی خبری نیست.در جا خشکم زده بود ولی هنوز هم داشت بارون به شدت می اومد....