ویرگول
ورودثبت نام
رامان علی پور
رامان علی پورفلسفه، نوشتن و تمام
رامان علی پور
رامان علی پور
خواندن ۸ دقیقه·۲ ماه پیش

جهان و اسرار هستی از منظر فلسفی

از آغاز اندیشه‌ی بشر، پرسش از هستی یکی از عمیق‌ترین و ماندگارترین دغدغه‌ها بوده است. چرا چیزی وجود دارد به‌جای آن‌که هیچ نباشد؟ این پرسش نه فقط ریشه در فلسفه دارد، بلکه در ژرف‌ترین لایه‌های آگاهی انسان نهفته است. هرچه علم در شناخت جهان پیش می‌رود، راز وجود همچنان پابرجا می‌ماند. انسان در برابر پهنا و پیچیدگی جهان، همواره میان حیرت و جست‌وجو ایستاده است. فلسفه، تلاش آگاهانه‌ی بشر برای فهم این راز و یافتن معنای بودن است.

در این نوشتار، جهان و اسرار هستی را از دیدگاه فلسفی بررسی می‌کنیم؛ از نگاه‌های کلان افلاطون و ارسطو تا اندیشه‌های نوین کانت و هایدگر، و از مفهوم زمان و مکان تا پرسش از آگاهی، علیت و مرزهای شناخت بشر. در پایان نیز به پرسش‌های بنیادین درباره‌ی هدف و معنای جهان و نقش انسان در آن بازمی‌گردیم.

دیدگاه‌های فلسفی کلان درباره جهان

افلاطون معتقد بود که جهان محسوس تنها سایه‌ای از حقیقتی برتر است؛ قلمروی جاودان از ایده‌ها و صور کامل. او در تمثیل غار نشان داد که انسان بیشتر عمر خود را در جهان سایه‌ها سپری می‌کند و تنها با چرخش ذهن به سوی عقل می‌تواند به شناخت حقیقت نزدیک شود. در نگاه او، واقعیت راستین در ورای جهان مادی است.

ارسطو برخلاف استادش، جهان را واقعی و قابل‌تحلیل می‌دانست. او برای تبیین پدیده‌ها نظریه‌ی علت‌ها را طرح کرد: علت مادی، صوری، فاعلی و غایی. در نظر او، هر چیز در طبیعت هدفی دارد و جهان بر پایه‌ی نظمی عقلانی حرکت می‌کند. ارسطو به (محرک نخستین( باور داشت؛ علتی که خود بی‌علت است و سرچشمه‌ی حرکت در عالم است.

اسپینوزا در قرن هفدهم، دیدگاهی کاملاً متفاوت ارائه داد. او جهان را نه مخلوق خدا بلکه خودِ خدا دانست؛ یعنی خدا و طبیعت یکی‌اند. در فلسفه‌ی او، همه‌چیز از جوهری واحد سرچشمه می‌گیرد و هر رویداد به‌ضرورت از ذات آن جوهر پدید می‌آید. در این نگاه، جهان نظامی ضروری و بدون تصادف است.

کانت مرز تازه‌ای میان ذهن و جهان کشید. او گفت آنچه ما می‌شناسیم، پدیدارهایی هستند که ذهن ما با مقولات زمان، مکان و علیت شکل می‌دهد. بنابراین، ما جهان را آن‌گونه که هست نمی‌شناسیم، بلکه آن‌گونه که ذهن ما می‌فهمد می‌بینیم. به باور کانت، واقعیت فی‌نفسه (نومن) برای انسان ناشناختنی است.

هایدگر در قرن بیستم فلسفه را به ریشه‌ی اصلی‌اش بازگرداند: پرسش از خودِ (بودن(. او گفت فلسفه‌ی غرب هستی را فراموش کرده و فقط به موجودات پرداخته است. از نظر او، انسان تنها موجودی است که می‌تواند به بودن بیندیشد. پرسش از هستی، پرسشی است درباره‌ی خود ما؛ درباره‌ی نسبت ما با جهان و زمان.

 زمان و مکان

زمان و مکان دو بُعد بنیادی جهان‌اند. افلاطون زمان را (تصویر متحرک ابدیت( می‌دانست و ارسطو آن را (شمارش حرکت بر حسب قبل و بعد(. در دوران جدید، نیوتن معتقد بود زمان و مکان مطلق‌اند؛ ظرف‌هایی مستقل که رویدادها در آن‌ها رخ می‌دهند. اما لایبنیتس گفت زمان و مکان چیزی جز روابط میان اشیا نیستند.

کانت گام دیگری برداشت و گفت زمان و مکان ساخته‌ی ذهن ما هستند. ما جهان را در قالب این دو بُعد می‌فهمیم؛ بدون آن‌ها هیچ تجربه‌ای ممکن نیست. بدین‌ترتیب، زمان و مکان نه ویژگی‌های جهان بیرونی، بلکه ابزارهای ادراک ما هستند.

در قرن بیستم، نظریه‌ی نسبیت انیشتین نشان داد زمان و مکان از هم جدا نیستند و با هم ساختاری واحد به نام فضا-زمان را می‌سازند. سرعت، گرانش و جرم می‌توانند گذر زمان را تغییر دهند. این یافته‌ها نشان دادند آنچه زمانی مطلق تصور می‌شد، در واقع نسبی است.

زمان برای ما نه‌تنها مفهومی فیزیکی، بلکه پدیده‌ای آگاهی‌بخش است. انسان گذشته را به یاد می‌آورد، در حال می‌زید و آینده را انتظار می‌کشد. شاید راز زمان در همین تجربه‌ی انسانی نهفته باشد، نه صرفاً در فرمول‌های علمی.

آگاهی و ذهن

یکی از شگفت‌انگیزترین اسرار هستی، پدیده‌ی آگاهی است. چگونه ماده‌ای بی‌جان، یعنی مغز، می‌تواند تجربه‌ای زنده و درونی پدید آورد؟ این همان چیزی است که فلاسفه از آن با عنوان (مسئله‌ی سخت آگاهی( یاد می‌کنند.

دو دیدگاه عمده درباره‌ی ذهن وجود دارد: مادی‌گرایی و دوگانه‌انگاری. مادی‌گرایان می‌گویند ذهن محصول پیچیده‌ی فعالیت مغز است. در مقابل، دوگانه‌انگاران مانند دکارت معتقدند ذهن جوهری مستقل از ماده است.

با وجود پیشرفت علم اعصاب، هنوز هیچ نظریه‌ای نتوانسته توضیح دهد که چگونه فرایندهای فیزیکی به تجربه‌ی ذهنی منجر می‌شوند. برخی فلاسفه‌ی معاصر پیشنهاد کرده‌اند که آگاهی در همه‌ی اجزای جهان، هرچند به‌صورت ابتدایی، وجود دارد و مغز تنها آن را متمرکز می‌کند.

راز آگاهی شاید از راز هستی جدا نباشد. شاید جهان نه تنها چیزی است که در بیرون می‌بینیم، بلکه چیزی است که در درون تجربه می‌کنیم. آگاهی، آینه‌ای است که جهان در آن خود را می‌بیند.

علیت و نظم جهان

قانون علیت یکی از ستون‌های اندیشه‌ی فلسفی و علمی است: هر رویداد علتی دارد. ارسطو بر پایه‌ی همین اصل جهان را سامان داد و به علت نخستین رسید. اما دیوید هیوم در قرن هجدهم تردید کرد و گفت ما هرگز علیت را به‌طور مستقیم تجربه نمی‌کنیم؛ فقط توالی رویدادها را می‌بینیم و ذهن ما از روی عادت میان آن‌ها رابطه‌ای فرض می‌کند.

کانت این مسئله را چنین حل کرد که علیت نه ویژگی جهان، بلکه یکی از ساختارهای ذهن است. ما ناچاریم جهان را بر اساس علیت درک کنیم تا تجربه‌ای منسجم داشته باشیم.

با پیشرفت علم، جهان مانند ماشینی دقیق تصور شد که هر جزء آن طبق قوانین علّی عمل می‌کند. اما فیزیک کوانتوم این تصویر را دگرگون کرد و نشان داد در سطح ذرات بنیادین، عدم قطعیت و احتمال نقش مهمی دارند. در نتیجه، مفهوم علیت مطلق زیر سؤال رفت.

پرسش بزرگ‌تر آن است که آیا خودِ جهان علت دارد یا نه. برخی می‌گویند وجود خدا پاسخ این پرسش است، برخی دیگر بر این باورند که جهان بی‌علت است و صرفاً وجود دارد. شاید این پرسش در محدوده‌ی فهم انسان نگنجد، زیرا ما نمی‌توانیم بیرون از جهان بایستیم و علت آن را جست‌وجو کنیم.

مرزهای شناخت

انسان با هر پیشرفتی در علم، به مرز تازه‌ای از نادانی می‌رسد. ما توانسته‌ایم از اتم تا کهکشان را بشناسیم، اما هنوز نمی‌دانیم خودِ واقعیت چیست. کانت می‌گفت ما تنها پدیدارها را می‌شناسیم، نه ذات اشیا را. آنچه از جهان می‌دانیم، در چارچوب ذهن و زبان ما شکل می‌گیرد.

علم نیز محدودیت‌های خود را دارد. نمی‌توانیم از آن‌سوی جهان قابل مشاهده یا پیش از لحظه‌ی مهبانگ آگاه شویم. نظریه‌های چندجهانی هم تنها احتمال می‌دهند که جهان‌های دیگری وجود داشته باشند، بی‌آنکه قابل تجربه باشند.

دانشمندان می‌توانند بگویند جهان چگونه کار می‌کند، اما نه اینکه چرا چنین است. پاسخ به چرایی وجود، از مرز علم بیرون می‌رود و وارد قلمرو فلسفه می‌شود. شاید ذهن انسان، با همه‌ی توانش، برای درک کامل هستی ساخته نشده باشد. با این حال، همین ناتوانی، انگیزه‌ی جست‌وجو و خلاقیت ماست.

چرا جهان وجود دارد؟

پرسش از چرایی وجود، بنیادی‌ترین پرسش فلسفه است. فیلسوفانی چون لایبنیتس گفتند باید دلیلی کافی برای وجود همه‌چیز وجود داشته باشد؛ و آن دلیل، موجودی ضروری است که علت وجود خود در ذات اوست. برخی این موجود را خدا دانستند.

اما فلاسفه‌ی مدرن مانند سارتر معتقدند وجود جهان بی‌دلیل است. جهان هست، همین و بس. معنا و هدفی از پیش تعیین‌شده در کار نیست، و انسان خود باید معنا بیافریند.

عده‌ای نیز می‌گویند شاید خودِ پرسش اشتباه است. اگر زمان و علت درون جهان تعریف می‌شوند، نمی‌توان بیرون از آن دنبال (علت جهان) گشت. شاید (هیچ نبودن) هرگز ممکن نبوده است و جهان به‌ضرورت وجود دارد.

 آیا جهان هدفمند است؟

در فلسفه‌ی کلاسیک، جهان غایت‌مند تلقی می‌شد. هر چیز هدفی داشت و نظم طبیعت نشان از طرحی هوشمند بود. اما علم جدید، به‌ویژه نظریه‌ی تکامل، نشان داد که طبیعت می‌تواند بدون نقشه‌ی از پیش تعیین‌شده عمل کند.

با این حال، برخی فیزیک‌دانان از هماهنگی دقیق قوانین طبیعت برای پیدایش حیات سخن گفته‌اند. اگر نیروهای بنیادی اندکی متفاوت بودند، هیچ حیاتی شکل نمی‌گرفت. این مسئله برخی را به باور در هدفمندی جهان واداشته و برخی دیگر آن را صرف تصادف می‌دانند.

شاید پاسخ این باشد که معنا و هدف جهان را انسان می‌سازد. حتی اگر طبیعت بی‌قصد باشد، ما می‌توانیم به آن معنا ببخشیم. معنا درون تجربه‌ی انسانی نهفته است، نه بیرون از آن.

نقش انسان در فهم جهان

انسان تنها موجودی است که جهان را می‌فهمد و درباره‌ی آن می‌پرسد. در گذشته، انسان خود را مرکز عالم می‌دانست، اما علم این مرکزیت را برداشت. بااین‌حال، حضور آگاه انسان هنوز نقش محوری دارد. نظریه‌های فیزیکی مانند نسبیت و کوانتوم نشان داده‌اند که مشاهده‌گر بخشی از واقعیت است.

از نظر فلسفی، جهان از طریق انسان به آگاهی از خود می‌رسد. ما نه تماشاگر، بلکه جزئی از صحنه‌ایم. هر کشف علمی، هر پرسش فلسفی، نوعی بیداری در آگاهی جهان است.

نقش ما شاید در این است که بپرسیم و بیندیشیم. همین پرسشگری، جهان را از خاموشی بیرون می‌آورد. انسان چشمی است که جهان از طریق آن خود را می‌بیند.

 

جمع‌بندی

راز هستی نه در آغاز و نه در پایان، بلکه در خودِ جست‌وجو نهفته است. هرچه علم و فلسفه پیش می‌روند، مرز میان دانستن و ندانستن گسترده‌تر می‌شود. شاید پاسخ نهایی وجود نداشته باشد، اما ارزش، در مسیر پرسیدن و اندیشیدن است.

جهان ممکن است هدفی از پیش نداشته باشد، اما ما می‌توانیم با فهم، عشق و آفرینش، به آن معنا بدهیم. آگاهی، پرسش و حیرت ما، خود نشانه‌ای از راز بزرگ هستی است.

به قول مولوی:

(آب دریا را اگر نتوان کشید،  هم به قدر تشنگی باید چشید.)

ما شاید نتوانیم همه‌ی راز هستی را دریابیم، اما می‌توانیم از بودن در این راز عظیم لذت ببریم و آن را تا جایی که توان داریم، بفهمیم.

جهانهستیزندگی
۴
۰
رامان علی پور
رامان علی پور
فلسفه، نوشتن و تمام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید