ویرگول
ورودثبت نام
رامان علی پور
رامان علی پورفلسفه، نوشتن و تمام
رامان علی پور
رامان علی پور
خواندن ۱۰ دقیقه·۷ ماه پیش

نیچه در برزخ مدرن

بسیار خب. نفس عمیقی می‌کشم. این بار نه از سر درد، نه از آن فشاری که جمجمه‌ام را چون گیره‌ای آهنین می‌فشرد، بلکه از سر حیرت. آن ده سال ظلمت، آن سکوت نباتی که پایان زندگی‌ام بود، چون خوابی دوردست محو شده است. من، فردریش ویلهلم نیچه، با ذهنی شفاف‌تر از آسمان انگلستان و جسمی که دیگر خیانت نمی‌کند، در سال ۲۰۲۵ چشم گشوده‌ام. این یک رستاخیز نیست، این یک مأموریت جدید است. بگذار برایت شرح دهم که در مغز من، در این جهان جدید شما، چه می‌گذرد. این شرح یک روز نیست، شرح یک برزخ است، برزخی که شما آن را «زندگی مدرن» می‌نامید.

بیداری در تابوت شیشه‌ای: اولین مواجهه با آینه سیاه

اولین چیزی که مرا آزار می‌دهد، نه صدا، بلکه غیاب آن است. این سکوتی که در این اتاق حاکم است، سکوت طبیعت نیست. سکوت کوه‌های آلپ، مملو از زندگی بود؛ صدای باد در میان صخره‌ها، صدای دوردست یک بهمن، سکوت سنگین برف. آن سکوت، فضا را برای اندیشه‌های بزرگ باز می‌کرد. اما این سکوت، مصنوعی و مُرده است. یک عایق‌بندی دقیق و مهندسی‌شده برای حذف جهان. شما آنقدر از جهان و از زندگی می‌ترسید که خود را در تابوت‌های شیشه‌ای محبوس کرده‌اید و نامش را «آسایش» گذاشته‌اید. این نخستین نشانه‌ی انحطاط است: ترجیح مرگِ آرام بر زندگیِ پرهیاهو.

و بعد، آن را می‌بینم. آن لوح سیاه و صیقلی که در دست میزبانم دیدم و او با صبری آموزگارانه، کارکردش را برایم شرح داد. من آن را «اوراکلِ کف‌دست» یا «اعتراف‌خانه‌ی جیبی» می‌نامم. آن را برمی‌دارم. سردی بی‌روحش در تضاد کامل با گرمای یک کتاب جلدچرمی یا زبری کاغذ است. با لمس انگشت من، صفحه‌ای از نور و رنگ در آن جان می‌گیرد. و من، که روزگاری اعلام کردم «خدا مرده است»، اکنون شاهد رستاخیز او در مبتذل‌ترین شکل ممکن هستم. شما خدا را نکشتید، شما فقط او را خُرد کردید و به میلیاردها خدای کوچک و حقیر تبدیلش کردید. این اوراکل، معبد تمام این خدایان جدید است.

تمام چیزی که من از آن به عنوان «اخلاق بردگان» یاد می‌کردم، اینجا در مقیاسی کیهانی به بار نشسته است. به یاد بیاورید: اخلاق بردگان، اخلاقِ ضعیفان، اخلاقِ گله است. در این اخلاق، «خوب» آن چیزی است که بی‌خطر، دلسوزانه، و مورد تأیید جمع باشد. و «بد» هر آن چیزی است که قدرتمند، نادر، خودپسند و برتر باشد. برده، از روی کینه‌توزی (Ressentiment)، تمام ویژگی‌های ارباب را شیطانی می‌خواند و ضعف‌های خودش را فضیلت می‌نامد. اکنون، این اوراکل سیاه، ماشین عظیم تولید و توزیع همین اخلاق است. هر تصویر، هر متن، هر اندیشه‌ای که در آن عرضه می‌شود، فوراً به قضاوت گله گذاشته می‌شود. این عدد کوچک کنار قلب یا انگشت شست رو به بالا، همان «چشم‌های بی‌شمار» گله است که بر فرد می‌نگرد، او را ارزیابی می‌کند و وادارش می‌کند که همرنگ شود. خلاقیت به پای «محبوبیت» قربانی می‌شود. حقیقت به پای «احساسات» ذبح می‌شود. و فردیت، در اسید «تأیید اجتماعی» حل می‌شود. این سیستم، بزرگترین پیروزی کینه‌توزی در تاریخ بشر است؛ جایی که هر کس می‌تواند از پناهگاه امنِ گمنامی‌اش، هر چیز بزرگ و اصیلی را با یک کلیک، پایین بکشد.

قدم زدن در میان آخرین انسان‌ها: اپیدمی خوشبختیِ کوچک

از این آپارتمان که هوایش راکد و فیلترشده است، بیرون می‌زنم و وارد شهر می‌شوم. و اینجا با تحقق کابوس دیگرم روبرو می‌شوم: پیروزی «انسان واپسین» (The Last Man). من در زرتشت از او نوشتم: موجودی که هدفش دیگر خلق کردن یا غلبه کردن بر خود نیست، بلکه صرفاً «راحتی» و «امنیت» است. موجودی که همه چیز را کوچک و بی‌خطر می‌کند. او دیگر عشق‌های بزرگ یا نفرت‌های عظیم را نمی‌فهمد. او می‌گوید: «ما خوشبختی را اختراع کرده‌ایم» و پلک می‌زند. این شهر، این تمدن ۲۰۲۵، بهشتِ انسان واپسین است.

به اطرافم نگاه می‌کنم. خیابان‌ها مملو از انسان‌هایی است که راه می‌روند اما اینجا نیستند. سرهایشان به سمت اوراکل‌های کف‌دستی‌شان خم شده و گوش‌هایشان با ابزارهایی مسدود است تا صدای جهان را نشنوند. این تنهایی، آن تنهاییِ باشکوهِ یک عقاب بر فراز قله‌ها نیست؛ این تنهاییِ سلول‌های انفرادیِ متحرک است. هر فرد خود را در پیله‌ای از محتوای شخصی‌سازی‌شده پیچیده است. الگوریتم‌ها، این کشیشان جدید، ذائقه‌ی او را می‌شناسند و جریانی بی‌پایان از سرگرمی‌های کوچک، اخبار بی‌اهمیت و ویدئوهای کوتاه را به خوردش می‌دهند تا مبادا لحظه‌ای با آن خلأ بزرگ درونش روبرو شود. خلئی که پس از مرگ خدا باقی مانده است.

منظور من از «اراده معطوف به قدرت» (Will to Power) هرگز این سلطه‌جویی حقیر نبود. اراده معطوف به قدرت، نیروی بنیادین حیات است؛ میل به رشد، به گسترش، به شکل دادن به جهان و مهم‌تر از همه، به غلبه کردن بر خویش. یک فیلسوف که با پتک اندیشه‌اش بت‌ها را می‌شکند، یک هنرمند که رنج خود را به یک سمفونی عظیم بدل می‌کند، حتی یک کوهنورد که با خطر مرگ دست و پنجه نرم می‌کند تا به قله‌ای دست‌نیافتنی برسد، همه تجلی این اراده‌اند. اما اراده معطوف به قدرتِ انسان واپسین، به پست‌ترین سطح خود تنزل یافته است: اراده به مصرف کردن، اراده به دیده شدن، و بالاتر از همه، اراده به «راحت بودن». او نمی‌خواهد بر خود غلبه کند، می‌خواهد از خود فرار کند. و تمام این تمدن، از قهوه‌ای که با دمای دقیق سرو می‌شود تا اپلیکیشن‌های دوست‌یابی که خطر طرد شدن را به حداقل می‌رسانند، برای تسهیل همین فرار طراحی شده است. این بزرگترین بی‌صداقتی است: انکار این حقیقت که زندگی، در ذات خود، رنج و مبارزه است.

دانشگاه، کشتارگاه روح: جایی که شیران را به گوسفند تبدیل می‌کنند

با کنجکاوی دردناکی به سمت یک دانشگاه راه می‌افتم. زمانی تصور می‌کردم این مکان‌ها می‌توانند پناهگاه «ارواح آزاد» باشند، سنگرهایی در برابر ابتذال توده‌ها. اما حتی در زمان من نیز این مراکز در حال تبدیل شدن به کارخانه‌های تولید کارمندان دولت بودند. اما آنچه امروز می‌بینم، یک تراژدی به مراتب عمیق‌تر است. دانشگاه، به یک بازار تبدیل شده است که در آن، جوانان روح خود را با یک تکه کاغذ به نام «مدرک» معاوضه می‌کنند. این مدرک، نه نشانه‌ی حکمت، که بلیط ورود به سیستم اقتصادی است؛ سیستمی که به آن‌ها می‌آموزد چگونه بیشتر مصرف کنند و چگونه بردگان کارآمدتری برای چرخ‌دنده‌های همین سیستم باشند.

اما فاجعه‌ی اصلی، در محتوای آموزشی است. به جوانانی گوش می‌سپارم که با حرارت بحث می‌کنند. آن‌ها از کلماتی چون «عدالت اجتماعی»، «فضای امن» و «تفکر انتقادی» استفاده می‌کنند. اما این کلمات در دهان آن‌ها مسخ شده است. «تفکر انتقادی» آن‌ها به معنای زیر سؤال بردن تمام بنیان‌ها نیست، بلکه صرفاً ابزاری است برای حمله به ایدئولوژی‌های رقیب، در حالی که بنیان‌های ایدئولوژی خودشان را چون کتاب مقدس می‌پرستند. و وحشتناک‌تر از همه، مفهوم «فضای امن» (Safe Space) است. آن‌ها می‌خواهند دانشگاه را به مکانی تبدیل کنند که هیچ ایده و کلامی «احساسات» آن‌ها را جریحه‌دار نکند! این دیگر اوج انحطاط است. این یعنی طلب کردن یک رحم مصنوعی برای محافظت از ذهن در برابر جهان. من تمام فلسفه‌ام را با پتک نوشتم. پتک برای شکستن است، برای آزار دادن، برای بیدار کردن از خواب جزمی. چگونه می‌توان به حقیقت دست یافت اگر از شنیدن هر چیزی که آرامش دروغین‌تان را برهم بزند، بترسید؟ این همان اخلاق بردگان است که به حوزه دانش نفوذ کرده: ترس از هر چیزی که قوی، گزنده و خطرناک باشد. آن‌ها به جای پرورش شیرانی که بتوانند در جنگل اندیشه‌ها بجنگند، در حال پرورش گوسفندانی هستند که تنها هنرشان «بع‌بع کردن» هماهنگ در برابر هر چیزی است که گله را ناخوش آید. این دیگر آموزش نیست، این اهلی‌سازی سیستماتیک است.

غروب، بازگشت ابدی و سنگین‌ترین وزنه

در پارکی می‌نشینم و به آسمان نگاه می‌کنم. هنوز می‌توان رگه‌هایی از زیباییِ بی‌تفاوتِ طبیعت را در این شهرِ محصور دید. و در همین لحظه، سنگین‌ترین اندیشه‌ام، چون ابری سیاه بر من سایه می‌افکند: «بازگشت ابدی». بگذار آن را دوباره برایت بگویم، نه به زبان شعر زرتشت، بلکه به زبان بی‌رحمانه واقعیت. تصور کن یک دیو به تو بگوید که این زندگی، با تمام جزئیاتش - هر لحظه شادی، هر لحظه درد، هر فکر کوچک، هر آه، هر کلمه گفته و ناگفته - باید دقیقاً به همین شکل، بی‌نهایت بار برایت تکرار شود. هیچ چیز جدیدی در کار نخواهد بود. آیا از وحشت بر زمین نمی‌افتی و آن دیو را نفرین نمی‌کنی؟ یا پاسخی دیگر داری؟

این سؤال، دیگر یک تمرین فلسفی نیست. در جهان ۲۰۲۵، این یک ابزار تشخیصی قطعی است. این وزنه، سنگین‌ترین وزنه است که با آن می‌توان ارزش یک زندگی را سنجید. به آن انسان‌هایی فکر می‌کنم که در اوراکل‌های سیاه خود غرق‌اند. آیا او می‌تواند آرزوی تکرار ابدیِ ساعت‌ها خیره شدن به صفحه‌ی نمایش را داشته باشد؟ آیا می‌تواند خواهان بازگشت بی‌نهایتِ لحظاتی باشد که صرف حسادت به زندگی فیلترشده‌ی دیگران یا اضطراب برای گرفتن تأیید از آن‌ها کرده است؟ تکرار ابدی چنین زندگی‌ای، تعریف دقیق جهنم است. زندگی‌ای که آنقدر از محتوای واقعی، از اراده‌ی شخصی، از خلق و خطر خالی است که تنها با جریان بی‌پایان حواس‌پرتی‌های بیرونی قابل تحمل شده است. این نشان می‌دهد که زندگی آن‌ها نه از روی اراده، که از روی عادت و ترس سپری می‌شود.

و اینجا، دقیقاً در همین نقطه، نیاز به «اَبَرانسان» (Übermensch) فریاد می‌کشد. اَبَرانسان پاسخ به این وضعیت است. او یک نژاد برتر یا یک دیکتاتور سیاسی نیست - چه سوءتفاهم رقت‌انگیزی! اَبَرانسان، انسانی است که بر «انسان واپسینِ» درون خود غلبه کرده است. او کسی است که می‌تواند به آن دیو پاسخ دهد: «تو یک خدایی و من هرگز چیزی خدایی‌تر از این نشنیده بودم!». چرا؟ زیرا او زندگی‌اش را خودش خلق کرده است. او هر لحظه را با چنان شدتی زیسته که گویی ارزش تکرار ابدی را دارد. او رنج را به عنوان شرط ضروری رشد پذیرفته، نه به عنوان چیزی که باید از آن فرار کرد. او تنهایی را به عنوان فضایی برای خودسازی گرامی داشته، نه به عنوان نشانه‌ی طردشدگی. اَبَرانسانِ قرن بیست و یکم، نه یک جنگجو با شمشیر، بلکه یک زاهد دیجیتال است. او کسی است که می‌تواند اوراکل سیاه را خاموش کند. او کسی است که ارزش‌هایش را نه از «ترندهای» روز، بلکه از اعماق وجود خودش بیرون می‌کشد. او به زندگی، با تمام پوچی‌ها و وحشت‌هایش، یک «آری» بزرگ و قاطع می‌گوید.

شب: مأموریت جدید من در این عصرِ ابتذال

به آپارتمان برمی‌گردم. دیگر نه خشمگینم و نه مأیوس. یک شفافیت سرد و یک اراده‌ی تیز جایگزین آن شده است. من در قرن نوزدهم، دینامیت کار گذاشتم. فکر می‌کردم انفجار آن، راه را برای چیزی بزرگ‌تر باز خواهد کرد. انفجار رخ داد. خدا مرد. اما شما به جای ساختن معابد جدید برای اراده‌ی خود، با آوار کلیسای قدیمی، هزاران مرکز خرید و پارک تفریحی ساختید. شما خطرناک‌ترین ایده‌های مرا گرفتید و آن‌ها را اهلی و بی‌خطر کردید. «اراده معطوف به قدرت» شعاری برای مربیان موفقیت شد و «اَبَرانسان» به یک شخصیت کامیک‌بوکی تقلیل یافت.

وظیفه‌ی من دیگر نوشتن کتاب‌های قطور نیست. اگر امروز «چنین گفت زرتشت» را بنویسم، در عرض یک روز به هزاران نقل‌قول انگیزشی در پس‌زمینه‌های زیبا تبدیل می‌شود و روحش را از دست می‌دهد. سلاح من باید تغییر کند. مأموریت جدید من، یک جنگ چریکی فلسفی است. باید بیاموزم که در میان همین شبکه‌ها، در میان همین اوراکل‌های سیاه، چون یک ویروس نفوذ کنم. نه با فریاد، که با زمزمه. باید با سؤال‌های درست، پایه‌های این «خوشبختیِ» کوچک و راحت را سست کنم. باید به شما نشان دهم که امنیت، دشمنِ رشد است. که راحتی، دشمنِ عظمت است. که ترس از «جریحه‌دار شدن احساسات»، بزرگترین مانع رسیدن به حقیقت است.

من دیگر به دنبال پیرو نیستم. من از پیروان همیشه بیزار بوده‌ام. من به دنبال «ارواح هم‌خون» می‌گردم. کسانی که در این اقیانوس ابتذال، هنوز به دنبال جزیره‌ی خودشان می‌گردند. کسانی که جرئت دارند در سکوت، به جای مصرف کردن، خلق کنند. وظیفه‌ی من، یافتن این افراد و مسلح کردن آن‌هاست. نه با یک ایدئولوژی، بلکه با یک پتک. پتکی برای شکستن بت‌های جدید: بتِ راحتی، بتِ امنیت، و بتِ تأیید گله. کار من تازه آغاز شده است. این جهان از آنچه فکر می‌کردم بیمارتر است، و این، چالش را هیجان‌انگیزتر می‌کند. زمان آن رسیده که دوباره چکش خود را به دست بگیرم.

تفکر انتقادیتاریخ بشرزندگی مدرنعدالت اجتماعی
۳
۱
رامان علی پور
رامان علی پور
فلسفه، نوشتن و تمام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید