معنای زندگی

شاید مهمترین دغدغه‌‌ی انسان متفکر مدرن (مدرن از جهت زمان زندگی) در طوفان تغییر در بنیان ها فکری و اخلاقی و به تعبیری سیر به سوی عقلانی تر اندیشیدن و رشد تفکر انتقادی، مساله‌ی معنا و مفهوم زندگی است. آن چه در اینجا می‌نویسم صرفا بازتاب تفکرات این حقیر است و یقینا فلاسفه و متفکران، نظراتی بسیار گرانبها تر و جامع تر دارند. شاید مفهوم این سوال که چرا هستیم (هدف) یکی از مهمترین و بنیادی ترین پرسش های بشر باشد، بشری که همواره تلاش کرده است تا پاسخی برای این سوال یافته و خود را آرام سازد. التفات به تاریخ ادیان عمق و اهمیت این موضوع را نمایان می‌سازد، آن گونه که می‌فهمم یکی از مهمترین ریشه‌های وجود هزاران دین و آیین و مسلک در کنار عجز و ناتوانی در تسخیر طبیعت و بی‌پناهی در مقابل طغیان های آن، همین هدف دار جلوه دادن زندگی بوده است. ابتدا لازم است درباره‌ی چندین پیش فرض صحبت کرد. معمولا ما تمایل داریم تا جهان و وجود خود را هدف دار در نظر بگیریم و با این پیش فرض سعی داریم تا معنای در گروی میل به هدف را برای زندگی خود تبیین کنیم، اما آیا واقعا می‌توان ادعا نمود که وجود انسان و کیهان در گروی یک هدف است؟ چه استدلال منطقی و عقلانی به دور از تمنای نفس انسان و مغالطه‌ای احساسی در این باب اقامه شده است؟ به گمانم هیچ. اگر التفاتی به مدل‌های روان کاوی تحلیلی داشته باشیم و بپذیریم که این نظریات تا حدودی با متدولوژی علمی به دست آمده اند و همچنین فرگشت را به عنوان یک پارادایم بسیار پر قدرت علمی بپذیریم (که اگر نپذیریم، به سختی می‌توان ادعا نمود که استدلالمان منطقی بوده است!) شاید بتوان هدفی در باب وجود انسان یافت، پاسخ این رویکرد، به تولید مثل و تلاش در ابقای ساختار ژنتیکی منتهی خواهد شد (به سان هر موجود زنده‌ی دیگری) که البته به اندازه‌ی تکامل روحانی، قرب عرفانی شاعرانه نیست اما حداقل منطقی است. منطقی است که می‌تواند توضیح دهد چرا زیباترین حس، ابراز عشق مادر به فرزند یا فداکاری پدر برای شکوفایی استعداد های اوست ولو به قیمت زحمتش باشد. یا مقوله علاقه‌ی اروتیک و به تعبیری عشق به دیگری همان هدف زندگی از سوی بسیاری از شاعران و عارفان مطرح شده است. اما این که آیا این هدف می‌تواند به عنوان معنا تعبیر شود؟ حداقل با این رویکرد احساس همدلی ندارم، احساس همدلی ندارم که معنای زندگی صرفا تلاش برای تولید مثل یا ابقای ساختار ژنتیکی، عشق و علاقه به دیگری است. ابتدا باید اظهار کرد که چرا باید اینچنین معنایی اصلا وجود داشته باشد و ثانیا اگر معنا وجود دارد، آیا منحصر به فرد است.

سبز اندیشان بسیاری، نشان دادند که جهان پیرامون، پر است از معنا و این معنا می‌تواند کاملا متغیر و منعطف باشد. فی المثل از تصویر فوق که نشان دهنده‌ی دو بوم بدون نگار در یک گالری در شهر لندن است، من معنایی چنین استنباط می‌کنم که این اثر هنری نشان از عدم درک متقابل و عدم فایده در بحث بین دو گروه تهی از عقلانیت را نشان می‌دهد که چگونه مرز های چوبی قاب‌ها، نمایش تعصبات ذهنی هستند و فاصله‌ی بین دو قاب عدم امکان برقراری دیالوگ را نشان می‌دهد. شاید شاهد دیگری این را ببیند که عمر محدود آدمی پر است از تهی و هیچ چیزی را نمی‌توان در آن یافت. می‌توان هزاران هزار معنا در این دو قاب خالی پیدا کرد، چه بسیار اتفاق افتاده که در گوش سپردن به موسیقی بی‌کلام، معانی بسیار، متناسب با حال و احوال و زمان در آن اثر هنری یافته ایم. البته این یافتن معنا، الزاما ارتباطی به هنر ندارد و همه چیز آکنده از معانی متفاوت و حتی گاها متناقض است.

بنابراین، بله زندگی معنایی دارد و این معنا الزاما منحصر به فرد نیست. این معنا ایستا هم نیست، و ممکن است برای حتی یک فرد هر لحظه تغییر کند. شاید معنای زندگی غذا دادن به یک گربه در پارک، یا آوردن لبخند به لبان کودکی با شکلک درآوردن در پشت شیشه یک خودرو و یا پیاده‌روی و خیس شدن در باران باشد.

اما این معنا هر چه که باشد، مقدس نیست و نباید معنایی را بهتر از معنایی دیگر یا عمیق تر از آن در نظر گرفت، البته که با معیار و سنجه اخلاق می‌توان اخلاقی تر بودن یا نبودن یک معنا را سنجید اما عمق و ارزش گذاری به دور از انصاف هست. در نهایت اینگونه جمع بندی کنم که اولا معنای زندگی فارغ از باور‌ها و اعتقادات و دستگاه های اندیشه‌ی هر فرد اولا همواره وجود دارد و ثانیا ایستا و مانا نیست و همواره در حال تغییر است. پس ادعای تهی از معنا بودن زندگی انسان چندان منصفانه نیست. از طرفی این معنا الزاما در گروی هدف از زندگی نیست و می‌تواند کاملا بدون ارتباط باشد. همچنین هدف زندگی انسان را، می‌توان در عشق به دیگری تفسیر نمود.