من از بابا و مامان متنفرم

من از بابا متنفرم چون هر بار می پرسیدیم تو که پول نداشتی چرا چهارتا بچه آوردی جواب می داد: برای اینکه وقتی مُردم، چهارگوشه ی تابوتم را بگیرید. ما هم به شوخی می گفتیم خب چهار تا کارگر می گرفتید و این همه به زحمت نمی افتادید. بابا حتی قصد داشته فرزند پنجمی هم به دنیا بیاورد و گریه ها و التماس های مامان جلوی این فاجعه را گرفته. از مامان هم متنفرم که سلاح گریه را زودتر به کار نگرفت. از مامان بیشتر متنفرم که اجازه داد متوجه شویم زیادی هستیم و اضافه.

من از بابا متنفرم چون هربار که ناظم مدرسه، توی چارچوب در می ایستاد و تذکر می داد شهریه ام را زودتر بیاورم، بین آن همه بچه دکتر و بچه مهندس له می شدم. له شدنی که هنوز نشده بسازمش. از مامان هم متنفرم که مرا به مدرسه ای فرستاد که نه پولش را داشتیم و نه بیشتر، فرهنگش را: مدرسه ی تیزهوشان.

من از بابا متنفرم چون هرگز یک بار هم نشد دستم را بگیرد و بیرون ببرد و در مورد مسائل خیلی مهم زندگی با من حرف بزند. حتی زمانی که از مدرسه ی تیزهوشان ترک تحصیل کردم. حتی زمانی که شغل انتخاب کردم. حتی زمانی که ازدواج کردم و حتی زمانی که بچه دار شدم. از مامان هم متنفرم که در مورد همه ی این مسائل نظر خودش مهم بود و هیچ حق انتخابی به هیچکس نمی داد.

من از بابا متنفرم چون فقط شبها می دیدمش. وقتی چرک و سیاه از سر کار می آمد و می نشست به میوه و چایی خوردن و اخبار دیدن. و اخبار دیدن. و اخبار دیدن. دلمان می خواست احوالمان را جویا شود. دلمان می خواست درد های دلمان را بپرسد. اما انگار اینکه جهان در دست کیست مهم تر بود.

من از بابا متنفر می شدم وقتی بچه ها در مدرسه راجع به پلیس آهنی و کت جادویی حرف می زدند و من، یک جوری که متوجه نشوند از آنها فاصله می گرفتم تا نفهمند تلویزیون ما دوتا کانال سیاه و سفید بیشتر ندارد.

من از بابا متنفر می شدم وقتی بی توجه، بی اهمیت، بی خیال و بی مسئولیت می شد. وقتی نمی دانست در مدرسه چه خبر است. وقتی نمی دانست در دل ما چهارتا بچه چه خبر است. وقتی برایش مهم نبود بر سر ما چه می آید. وقتی مسخره مان می کرد.

من از بابا متنفر می شدم وقتی برادرم را با کمربند کتک می زد. وقتی اجازه نمی داد پشت فرمان ماشین بنشینم. وقتی سوراخ های پوسیدگی بالای چراغ های پیکان را درست نمی کرد. وقتی برادر تخسم را تهدید می کرد که در بیابان از ماشین پیاده اش می کند تا سگ های بیابان او را بخورند.

من از بابا متنفرم که می گفت از دادن خرج ما خسته شده و باید درسمان را رها کنیم. من از بابا بیشتر متنفر شدم وقتی درسم را رها کردم و سرزنشم می کرد که چرا ادامه تحصیل نداده ام.

من از مامان متنفرم وقتی روز مصاحبه ی مدرسه لباس کهنه به من پوشاند تا شهریه را کمتر بگیرند و من بین آن همه پسربچه ی شیک پوش در خودم فرو می رفتم. فرو رفتنی که هنوز نتوانسته ام بیرون بیایم.

من از مامان متنفرم که نمی گذاشت با خانواده ی بابا بیرون برویم و همیشه برچسب خنگ و بی ادب و پر رو و وحشی به بچه های عموها و عمه ها می داد. مامان از مادرشوهرش- مادربزرگم - متنفر بود و این نفرت نگذاشت آن پیرزن نقلی خوش اخلاق و مهربان با آن موهای پشمکی و لبخندهای همیشگی را درست و حسابی ببینیم. و این را وقتی فهمیدم که دیر شده بود. افسوس حتی خوابش را هم نمی بینم.

اما بابا را دوست دارم چون هیچوقت توی خانه ی ما نه سیگار بود نه قلیان نه الکل نه حتی فوتبال دیدن و نه هرزگی. همین باعث شد من و برادرم نه سیگاری باشیم و نه قلیانی و نه الکلی و نه حتی فوتبالی و نه هرزه.

بابا را دوست دارم چون همیشه کار می کرد و من هم یاد گرفتم همیشه کار کنم. دوستش دارم چون رفیق باز نبود و من هم رفیق باز نیستم.

من از مامان متنفرم که اجازه نداد به هنرستان بروم و با گرافیک یا ادبیات عاشقی کنم. من از مامان متنفرم که اجازه نداد رشته ی تجربی را انتخاب کنم و با پزشکی پولدار شوم. من از مامان و بابا - از هردو - متنفرم، که نه پول داشتن را یادمان دادند و نه لذت بردن را و نه زندگی را.

من از مامان متنفرم چون حتما تمام اینها را کتمان می کند. از بابا متنفرم چون جلوی هیچکدام اینها را نگرفت. من حتی گاهی از خودم، از دنیا، از خدا، از دین و از هر چه هست و نیست متنفر می شوم. و باز بیشتر از مامان و بابا متنفر می شوم چون باعث شدند من وجود داشته باشم و نفرت داشته باشم. نفرتی که با هیچ رودخانه ای شسته نمی شود. نفرتی همیشگی، درد آور و تلخ.

من سعی می کنم به هرچیز بی مزه و بی نمک و مسخره ای بخندم. این تنها راهی است که می شود این همه نفرت را فراموش کرد. این همه تلخی را. بار سنگین بودن را. من خوش خنده ترین آدم افسرده ی شهرم.