هم دوست، هم آشِنا...

باید نوشت. هر روز. هر لحظه. هر ساعت.

باید نوشت چه با ویرگول چه... چه بی لپ تاپ و کامپیوتر و سیستم. حتی چه بی قلم و خودکار و کاغذ.

باید نوشت حتی اگر شده در ذهن. در چشم. در تاریکی و روشنایی. در خواب و بیداری.

باید نوشت و ثبت کرد. از نوشته ها باید پله ساخت برای بالا رفتن.

از نوشته ها می شود پله ساخت اصلا؟

نمی دانم.

تنها می نویسم.

حتی در روزهایی مثل امروز

که مسوولیت های اجباری و اختیاری شانه هایم را می فشارد

ذهنم سخت درگیر است

در دالان تصمیمی سخت قرار گرفته ام

آزمونی جان دار و پر مایه

خدایا؛ دستم رابگیر! من در خیلی کوچک تر از این ها به دستِ یاری تو محتاجم

خدایامی دانم که نشسته ای و دست زیر چانه زده ای و لبخند می زنی

تلو تلو خوردن هایم را تماشا می کنی و کیف می کنی از بزرگ شدنم

حتی خراشی اگر به زانویم افتاد و گردی بر لباسم اگر نشست تحمل می کنی

تحمل می کنی که کمکم نکنی مبادا لوس و ضعیف بار بیایم

فقط وقت هایی که نزدیک است توی حوض بیفتم و کارم تمام شود خودی نشان می دهی

خدایا ممنونم از اینکه این همه به من احترام می گذاری

و باور داری که در کشاکش آب و آتش های هر روز

خودم می توانم پیش بروم و نترسم

اما من می ترسم

می ترسم از لحظه ای که فکر کنم مهربانی ات کم شده

و آن قدر پشت خاکستری های هیاهو گم شده باشم که برق چشمان نگرانت را دیگر نبینم

من می ترسم و این ترس را دوست دارم

چون تو را دوست دارم

دلم می خواهد کم کم چشم هایم باز شود

از خواب بیدار شوم

ببینم آنچه هست و بشنوم آنچه هست

و صدای لالایی هایت را که به قشنگترین رویاهای دنیا دعوتم می کنم روی گوشم بکشم

و مست شوم از آغوشت

که حتی یک ثانیه گرمایش را دریغ نکردی

ای باران ترین باران های بهاری ترین بهار های دنیا

ای آشنا...