جام شراب، روی جلد کتاب!

تصویر یک لیوان شراب قرمز که دور تا دورش پر از خار است. چیزی شبیه خار های گل رز. همان هایی که در کودکی تا می خواستیم گلی را از جا بکنیم، توی دستمان فرو می رفت. بعد ها یاد گرفتیم خارها را هم بکنیم و توی هم فرو کنیم و بشود کار دستی!

کنار گیلاسِ نجسی هم نوشته: خاطرات سفیر.


زهرماریه دیگه نه؟ شایدم آب آلبالو باشه...
زهرماریه دیگه نه؟ شایدم آب آلبالو باشه...


گمان کردم یکی از سفیرانِ ایرانی، خاطراتش را مکتوب کرده. به نظر سیاسی می آمد و مردانه و البته جالب. موضوع وقتی جالب تر شد که نام نیلوفر شادمهری را به عنوان نویسنده ی کتاب دیدم: یک سفیر زن؟!

با معرفی دوستی بیشتر ترغیب شدم که بخوانمش. اما تصوراتم با اولین خطوطی که خواندم به هم ریخت. چگونه؟ نمی گویم که کنجکاو شوید و بروید کتاب را بخوانید!

نه اینکه اهل کتاب خواندن نباشید، ولی خاطرات سفیر برای کتاب نخوان ها هم مناسب است. متنِ روان و شیرینی دارد که توی دل هر کسی جا می شود. برای هدیه دادن هم عالی است. مخصوصا اگر مخاطبتان خانم باشد و کم و بیش، معتقد. (یا حداقل دشمنی نداشته باشد با خدا و دینِ خدا!)

کتاب تشکیل شده از خاطره های کوتاه و خواندنی که هر کدام را می شود در چند دقیقه تمام کرد و لذت برد. مثل تخمه شکستن اعتیاد آور است؛ جوری که نمی شود به راحتی زمینش گذاشت!

بنظرم طیف رنگارنگی از خواننده ها و نخواننده ها می توانند جذبش شوند. بخصوص اهالی وبلاگ، چرا که در واقع این خاطرات ابتدا در وبلاگ نویسنده منتشر شده اند و بعد تبدیل به کتاب شده اند. (یک انگیزه ی عالی برای عزیزانِ وبلاگ نویسی که رویای چاپ کتاب در سر دارند... از جمله خودم!)

بیشتر از این نمی توانم توضیح دهم چون دوست دارم شیرینی خاطرات نیلوفر شادمهری را خودتان بچشید. نوشتارِ با طراوت و شادابِ کتاب را بخوانید و بخوانانید!