رد احسان جایز نیست...

تصمیم گرفتم کامپیوترم را بفروشم و با پولش موتورسیکلت بخرم. خسته شده بودم از بی وسیله بودن. از پیاده روی ها و ماشین گیرم نیامدن ها.

گاهی پیش می آمد آخر شب در حالیکه از صبح کار کرده بودم و به حد مرگ خسته بودم، دقایقی طولانی منتظر می ماندم تا کسی در مسیرش مرا سوار کند.

از وقتی یادم می آید منزلمان جایی بود که تاکسی خور نبود. خط اتوبوس هم داشت اما قربان نداشتن. این قربان نداشتن را بی وسیله ها خوب می فهمند!

پیاده شاید ده دوازده دقیقه بیشتر نمی شد. گاهی خیلی بیشتر از این زمان را منتظر ماشین می ایستادم. جالب این که هر چه بیشتر می ایستادم، رفتن سخت تر میشد. با خودم می گفتم من که ده دقیقه ایستادم، پنج دقیقه ی دیگر هم بمانم شاید شیر پاک خورده ای پیدا شد من را برساند.

تلخ ترین شبها آن هایی بود که بعد از کلی اتلاف وقت، تازه تصمیم می گرفتم پیاده به راه بیفتم. این وقت ها یک بستنی قیفی همدم و همراهم می شد. سعی می کردم خیلی آهسته و ریز ریز بخورم که با هم برسیم. ولی او همیشه زودتر می رسید. عجله داشت برای آب شدن.

همان شب ها بود که عهد کردم اگر روزی ماشین خریدم، حتما هر کسی را سر راه دیدم سوار کنم.

همین خستگی ها باعث شد کامپیوتر عزیز و دلبندم را که هنوز مهرش به دلم هست، بفروشم و یک وسیله برای خودم تهیه کنم. یک موتور سیکلت شوکا بی کلاچ مشکی که هنوز هم هست. آمارش را قبلا هم داده ام.

حتی با همین موتور وقتی کسی را کنار خیابان مانده می دیدم سوار می کردم. عذر خواهی می کردم از محدودیت امکاناتم و البته خیلی خوشحال می شدند و دعایم می کردند.

شابید از همین دعاها بود که دو سال بعد ماشین خریدم. یک پراید صفر کیلومتر. هفت میلیون تومان باید برای پیش ثبت نام پرداخت می کردم. یک میلیون بیشتر نداشتم. سه میلیون قرض گرفتم از عموی همسرم. سه میلیون دیگر هم یک وام جور شد. قرض عمو را با عیدی و پاداش آخر سال و سنوات و پس انداز و غیره و غیره پس دادم. وام هم کم کم تسویه شد.

شش ماه بعد ماشین را تحویل دادند. چک های ماشین سه ماه یک بار بود. با اضافه کاری و گرفتن پروژه پاسشان کردم. دوتای آخر را با یک چک از مشتری بد حسابی که یک سال پاس شدنش طول کشید و دست آخر با کلی دوندگی و شکایت و گرفتن حکم جلب تسویه شد. مجبور شدم چند بار به تهران سفر کنم. ولی دست آخر سند ماشین به نامم خورد. ماشینی که سه سال بعد به شکل تاسف برانگیزی به سرعت چند ساعت فروخته شد.

خیلی وقت ها سرعتم را کم می کردم تا اگر کسی ایستاده، ردش نکنم. هر کسی را می دیدم سوار می کردم. از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان. در خیابان و بیایان. بعضی وقت ها می ترسیدم. بیشتر وقت ها من را می ترساندند. می گفتند اگر یک چاقو بگذارد زیر گلویت و بگوید پیاده شو چکار می کنی؟ اما من یاد خودم می افتادم. حتما همین فکر را می کردند که سوارم نمی کردند. منی که هیچ وقت در زندگی چاقو نداشته ام.

البته گاهی پیش می آمد که کسی را سوار نکنم. دیگر واقعا ظاهرش ترسناک بود. من که اینقدر ترسناک نبودم. بودم؟ عادی بودم. عادی ها را هم سوار می کردم. چقدر هم دعایم می کردند.

اگر تابستان بود برایشان کولر روشن می کردم و اگر زمستان بود، بخاری را زیاد می کردم. بعضی هاشان به اصرار می خواستند پول بدهند. هر چقدر هم می گفتم مسیرم بوده و نیاز به پرداخت پول نیست، باز اصرار می کردند. این از همه بیشتر آزارم می داد.

گاهی به خنده می گفتند باید صلوات بفرستیم؟ می گفتم خیر، نیازی نیست. گاهی می گفتند صدقه می دهیم. می گفتم هر طور مایلید اما نیازی نیست.

یک بار هم یک پیر مرد را سوار کردم. به همراه دختر جوانش کناری ایستاده بودند. شب بود و خیابانی فرعی. دست کوچکی تکان دادند و من هم که از خدا خواسته. اینطور وقت ها خدا را شکر می کنم که لیاقتی به من داده تا کمک به کسی کنم.

شب بود و مسیر کوتاه. چهره ی پیرمرد را درست ندیدم. دخترش را که اصلا. اما به نظرم خیلی شبیه به دکتر سمیعی آمد. خیلی مرتب و اتو کشیده، با کت و شلواری به رنگ روشن و خیلی تمیز. سر و صورت اصلاح کرده و مرتب.

پیر مرد جلو نشست و دختر خانم عقب. مسیر کوتاهی همراهم بودند. اواخر راه، پیر مرد از کیف پولش اسکناسی بیرون آورد تا حساب کند. گفتم بفرمایید، مسیرم بود.

تشکر کرد و گفت:

رد احسان جایز نیست.

و اسکناس را داخل کیف برگرداند و هیچ نگفت.




ای کاش آنقدر نویسنده ی توانایی بودم که می توانستم حس و حالی که داشتم را توضیح دهم. فقط می توانم بگویم بعد از گذشت چند سال هنوز این جمله در گوشم طنین انداز است. و هنوز به آن شخص فکر می کنم.

ای کاش می توانستم بگویم پدر جان، شما کجا بوده ای و چه کرده ای که اینطور با یک جمله در دل من جا شدی. خوشا به حال فرزندانت. خوشا به احوال این خانم اگر دختر شما باشد. خوشا به احوال همسر و دوستان و آشنایانت.

کاش آن مسیر هرگز تمام نمی شد. کاش می گفت من را به تهران ببر و چند ساعت برایم حرف می زد و من لذت می بردم. کاش بیشتر با او بودم. کاش اصلا او پدر من بود. کاش مجرد بودم و همانجا می گفتم پدر جان شما دختری در خانه دارید؟ اگر بله، من ندیده و نشناخته او را از شما خواستگارم. چنین خانواده ای که چنین پدری سایبان رشدش بوده را حاضرم تا آخر عمر غلامی کنم.

هنوز به آن مسیر رویایی و آن پیرمرد جذاب فکر می کنم. هر زمان که پیرمردی تمیز و اتوکشیده می بینم. هر زمان که کسی را می رسانم. هر زمان که کسی نیاز به کمک دارد و بخاطر غرور و تکبرش، از دیگران کمک نمی خواهد. هر زمان که می خواهم به کسی کمک کنم و اجازه نمی دهد.

چقدر درس به من یاد داد با یک جمله. چقدر انسان باید خودش را در مسیبر فهمیدن به جلو هل بدهد که در پیری به چنین شعوری برسد. یاد حرف کتایون ریاحی افتادم که می گفت: ما آدم ها پیر نمی شویم، بلکه بزرگ می شویم. و یاد حرف دکتر عباسی که می گفت: انسان مانند کرم ابریشم است و ایام پیری، دوران پروانگیِ انسان.

چند نفر از ما سال های آخر عمرمان به پروانه هایی زیبا و ارزشمند تبدیل می شویم؟ چند نفرمان هنوز کرم هایی چاق و زشت و بی خاصیت خواهیم ماند؟

پروانه های اطرافمان را می بینیم؟ آن ها را در می یابیم؟ تلاش می کنیم به پروانه های زیبایی تبدیل شویم؟ یا از پروانه شدن می هراسیم و با هزار قرص و کرم و عمل جراحی، قصد امحای آن را داریم؟

ای کاش آن پیرمرد را یک بار دیگر ببینم و بگویم:

تو پروانه ترین پروانه ای هستی که تا بحال از نزدیک دیده ام...