وقتی هر آنچه دوست داشتنی است، خفهات میکند
🔹 خورشت کرفس توهین سیستماتیکی است
به ساحت غذا. مشکل هم خودش نبود. مشکل این بود که دوست داشتنم دیده شده بود. اولین بار که خورشت کرفس خوردم، خیلی خوشم آمد و دوستش داشتم. تا زمان ازدواج این غذا را نخورده بودم. همان اوایل زندگی مشترکمان، همسرم برایم درست کرد. واقعاً پسندیدمش و از لذیذی آن تعریف کردم. همسرم که دید من این غذا را خیلی دوست دارم، مدام برایم خورشت کرفس درست می کرد. بعد از ازدواج آنقدر این غذا را خوردم که دیگر نمیتوانستم تحملش کنم. خفهام کرد بس که خورشت کرفس به خوردم داد.
🔹 الان، روایت شده خورشت کرفس زندگیام. هرجا که میروم و به هر کس که میرسم دارد از روایت حرف میزند. همه راوی شده اند. خودم هم. دارم خفه میشوم از بوی این خورشت کرفس. همه میخواهند با شاه کلید روایت حل کنند. روایت شده کتاب مقدس. کلام الهی شده که همه به آن قسم میخورند. البته خودم نیز به آن مؤمنم و شده کسب و کار من، وبلاگ ساختهام تا دیگران را مشتری روایتهایم کنم. نمیتوانم انکار کنم هر طرف که میروم و به هر رستوران که سر میزنم، همه دارند خورشت کرفس میخورند.
🔹 زندان که بودم، یکی پرسید آیا آنجا چیزی داشته که وقتی آزاد شدم، دلم برایش تنگ شود و حتی دوست داشته باشم که برگردم؟ گفتم داستان. اینجا پر از داستان است. طرف، متعجب نگاهم کرد. جا داشت از این جواب بالا بیاورد و چند لیچار بارم میکرد. اگر تجربه الان را داشتم و کسی چنین جوابی به من میداد، با فحشهای رکیک از خجالتش در می آمدم. مگر زندان جای این سوسول بازی هاست؟ من با «روایت» زندان را هم نرمال سازی کردم. نه، اشتباه گفتم. با روایت بزکش کردم.
🔹 غذای خوب را که هر روز بخوری، میشود زهر مار. آدم را میکشد. نباید خوردش ولو به قیمت گرسنگی. روایتی که بدبختی را توجیه کند، سرطان است. سیلی خوردن هم بد نیست. واقعیت لای زرورق به درد لای جرز میخورد. وقت طلاق روایت است. خیانت نکرد، عشقش خفه ام کرد.
🔹 واقعاً اینکه توی کافه بنشینی و با افتخار فقط بگویی: «همان همیشگی» جذاب است؟ قفل معنی ندارد اگر شاه کلیدی باشد که هر قفلی را بتواند باز کند. روایتی که دوای هر مشکلی باشد، تریاک است. هر جا در زندگی کم آوردم، رفتم زیر پتوی روایت. کبکی بودم که هر جا احساس خطر کردم، سرم را فرو کردم در برف روایت. با روایت سر خودم را شیره مالیدم. خودم را گول زدم. شدم آدمی که جرئت امتحان غذای دیگر نداشت. حتی در فروشگاه هم دنبال کنسرو خورشت کرفس میگشتم.
🔹 کسی که در غم از دست دادن عشقش نامه شکایت به مقامات قضایی بنویسد، یا از اول عاشق نبوده یا دیوانه است. من برای همه نرسیدنهایم، روایت ساختم تا معنادار شوند. دیوانهام با کلاً عاشق نبودم؟ نمیدانم. روایت اوایل برایم مثل یک گیاه پتوس کوچک بود، آنقدر رشد کرد.جلوی پنجره و نور را گرفت. زمان را از دست دادم.
🔹 توی کافه نشستهام. کافهمن برایم «همان همیشگی» را میآورد. نمیخورم. منو میخواهم. میخواهم سفارش دیگری بدهم. نمیدانم دنیای بدون روایت و بیرون از آن چه شکلی است. نمیخواهم درباره اش داستان بسازم. منو هنوز جلوی من است. میز را ترک میکنم.

@newdialogue