ویرگول
ورودثبت نام
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

بیگانگی

دوست داشتم امروزم را ترسیم کنم؛ بی‌آنکه رنگی بزنم.
از هیچ رنگی که احساس را تحمیل کند استفاده نکنم؛ تنها خط، و در نهایت سیاه و سفید.

انسان گاهی با تمام وجود درمی‌یابد که خود را نمی‌شناسد، آنچه از خویش می‌داند، شناختی ابتدایی و سطحی است؛
گویی همیشه حقیقتی در ورای دید او پنهان مانده است.
خودِ دیگرش، مدام از پسِ سایه‌ها نیشخند می‌زند و در پایان هر روز، راضی و خرسند یادآور می‌شود:
«امروز هم توانستم از نگاهت پنهان بمانم!»

مبنا، بیگانگی است!
در اینجا، انسان چه بیگانگی‌هایی را که تجربه نمی‌کند!
تجربه‌ای روزمره از یک واقعیت؛
خون شدنِ چهره‌اش زیر سیلی‌های پی‌در‌پی آن، و فریب خویش برای ادامه‌ی زیستن.

هرکس در صحنه‌ی تئاترِ روایت‌های خود مشغول نقش‌آفرینی است،
و در پشت پرده، خود را به ریشخند می‌گیرد.
من می‌گویم: در نهایت، همه‌چیز یک طنز بزرگ است؛
زهری تلخ که پس از نوشیدنش باید خندید… و سپس بعدی را سرکشید.

او در تله افتاده است، اسیر تحمیلی بزرگ؛
گمان نمی‌‌کنم که انتخابی در کار بوده باشد.
او گرفتارِ خودخواهیِ عظیم‌تری است،
اسیر تجربه‌ای غریب‌تر — یا شاید نه، بلکه خودِ او ابزار آن تجربه‌ی غریب است.
تجربه‌ای که هر لحظه در وجودش پنهان می‌شود
و در پایان روز، راضی و خرسند، باز به او گوشزد می‌کند:
«امروز هم توانستم از دیدت پنهان بمانم.»


🟣 #فلسفه #انسان #بیگانگی #تجربه #تفکر

بیگانگی
بیگانگی

انسانفلسفهتفکربیگانگی
۷
۲
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید