معرفی

امشب شب تولد 64 سالگی منه. بازنشستۀ بانک هستم و 30 سال در یک بانک دولتی و بعد از آن 7 سال در بانک‌های خصوصی مناطق مختلف تهران کار کرده‌ام. کار بانک را با کارمندی شروع کردم و بعد به بازرسی منتقل شدم. چون کار بازرسی برایم جالب نبود، تقاضای انتقال کردم و دوباره به شعبه برگشتم و مسئول صندوق، حسابداری، اعتبارات، معاون شعبه و بعد از آن، مسئول شعبه شدم.

کار بانک برایم خیلی جذاب و پرهیجان بود و خیلی به آن علاقه داشتم. البته بعدها، از استرس زیاد، ناراحتی قلبی و بیماری‌های دیگری پیدا کردم، و الان هم گرفتار هزار دردِ بی‌درمان -مثل دیابت و مشکلات چشم و ...- هستم، که این آخر و عاقبت همۀ کارمندان بانک است.

در اینجا می‌خواهم از خاطراتی بنویسم که در این سی و اندی سال در بانک داشتم، هم خاطرات شیرین و هم خاطرات تلخ. هر چه در طول زمان یادم بیاید می‌نویسم، برای همین این خاطراتْ ترتیب زمانی مشخصی ندارند.

این خاطرات شاید برای کسانی که تازه وارد بانک شده‌اند عجیب به نظر برسه، اما برای کسانی که تجربۀ زیادی در بانک دارند تکراری و آشناست.