روایت یک فلسطینی از آغاز 70 سال آوارگی

نوشته‌ای از Mahdiibakhtiari@

1/روز سیزدهم ماه مه 1948 برای همیشه در ذهن من باقی خواهد ماند. در این روز، کمتر از 24 ساعت قبل از اعلام تشکیل دولت اسرائیل، خانواده من برای پناهنده شدن به #غزه، #یافا را ترک کرد.

2/ما کاملا محاصره شده بودیم. نیروهای اسرائیلی تمامی راه های منتهی به جنوب را در دست داشته و ما چاره ای نداشتیم جز آنکه از طریق دریا خود را نجات دهیم.

3/در زیر باران گلوله های توپخانه یهودیان مستقر در شهرهمسایه، به خصوص تل‌آویو بود که به اتفاق والدینم، چهار برادر و خواهرانم و همچنین تعداد زیادی از اعضای دیگر قوم و خویش خود، سوار یک کشتی شدیم.

4/ صدها هزار فلسطینی، در شرایطی هولناک جلای وطن کردند. برای من که هنوز به پانزده سالگی نرسیده بودم، جلای وطن تارک و مبهم بود.

5/منظره انبوه مردان، زنان، پیران و کودکانی که در زیر بار سنگین چمدان ها و بقچه ها خم شده و به سختی و زحمت فراوان با هیاهوی رقت آوری به سوی اسکله بند یافا روان بودند، مرا وحشت زده و نگران کرده بود. شیون ها و گریه زاری ها با انفجارهای کرکننده ای قطع می شد.

6/کشتی تازه به زحمت لنگر خود را کشیده بود که شیون زنی به گوش رسید. تازه متوجه شده بود که یکی از چهار فرزندنش در عرشه نیست. با تضرع و التماس می خواست برای پیدا کردن فرزندش به بندر بازگردیم.

7/ماکه زیرباران آتش توپخانه یهودیهاقرارداشتیم،بزحمت میتوانستیم بدون درخطرمرگ قراردادن جان 200الی300نفر،ازجمله تعدادزیادی کوک که هنگام بارگیری روی هم انباشته شده بودند،مجددابه ساحل بازگردیم. ناله ها وشیونهای زن بیچاره دربرابرقساوت قلب دیگران بی اثرمیشد.ناتوان ودرمانده،غرق دراشک شد

8/چندنفری تلاش کردیم تا با مطمئن کردن او نسبت به اینکه پسر جوان وی پیدا شده و بعدا به غزه فرستاده خواهد شد، وی را آرام نماییم اما حتی سخنان اطمینان بخش همسرش هم که با ما همراهی می کرد، همه بیهوده بود.

9/ناگهان از خود بیخود شد و با یک پرش از روی عرشه، خود را به میان امواج دریا افکند. شوهرش نیز که موفق نشده بود مانع وی شود، به نوبه خود، خود را به میان دریا انداخت.

10/هیچکدام شناکردن نمی دانستند و امواج خروشان، هردو را در برابر دیدگان ما درخود فرو بردند. مسافران مانند فلج ها، مات و مبهوت و بی حرکت برجا خشک شده بودند...

11/من که به قدرت و سلطه پدرنم احترام می گذاشتم، در آن ایام، حتی این سوال از ذهنم خطور نکرد که چرا کاشانه و امول خود را به خاطر دربدری های مهاجرت و غربت رها کردیم. به علاوه به همان اندازه، مانند والدین خود، یقین داشتم که راه دیگری بجز این، برای فرار از مرگ نداشتیم...