هنوز اینترنت قطع
دیروز بالاخره موفق شدم با دوست و همبازی دوران بچگیم که هروز از صبح تا شب بهم پیام میدیم و ویس میفرستیم حرف بزنم صداش حالمو بهتر میکنه اینکه یه عالم خبر دست اول داشت که هی تند و تند بهم میگفت و وستاش میگف آااااا راستی اینو بگم ، لبخند میاورد رو لبم دلم برا جوجه کوچولوشم تنگ شده دلم میخواد بغلش کنم و دستای تپل و سفیدشو ببوسم
حال از خونه بیرون رفتن ندارم
حال غذا پختنم ندارم.
امرو حتی صبونه هم اماده نکردم اقای س هم سرپا دوتا لقمه نون پنیر خورد و رفت
آشپزخونه پر از ظرف نشسته
خونه بهم ریخته
منم لم دادم رو مبل ب این فک میکنم که اول کدوم و مرتب کنم
ذهن و روح بهم ریختمو یا خونه بهم ریخته رو
شایدم جفتش باهم