من تازه اومدم اینجا....
قبلنم خواهرم بهم راجب اینجا گفته بود ولی خب من مثل خواهرم اونقدر خوش ذوق نیستم ....
واقعا حالم بده قلبم داره میترکه امروز ختم پسر ۱۶ ساله ای بودم که با گلوله کشته شده بود
سرم گر گر میکنه ...
خواهرم زهره که گریه میکنه من دلم میترکه اخه اصلا مثل من نیس که مدام گریه کنه همیشه ادم قویه ولی وقتی اون گریه میکنه مطمئن میشم که هوا خیلی پسه
موقع نوشتن این حرفا ب نفس نفس افتادم و چشام از اشکهی تار میشه
برای مظلومیت پسری که تا حالا ندیده بودمش جیگرم میسوزه
داستانای غریبی که ادما میگن دیوونم میکنه
پشت نیسان گذاشتنش
بردن چند تا درمونگاه از بس شلوغ بوده گفتن ببرین جای دیگه
زنده بوده
باباش سه روزه دنبالش میگشته
زنگ زدن برین کهریزک دنبال جنازش
باباش ب دوست همسرم گفته میدونی زیپ چندتا زیب کیسه جسد و باز کردم تا بچمو پیدا کردم
من نفسم تنگ میشه وقتی بهش فکمیکنم
سرم داره میترکه ...
برای مظلو