این روزا حال خوشی ندارم. البته که این حال ناخوش همیشه همراهم بوده اما مدلش فرق میکرده. یه روزی جیغ تو حنجره ام شد ، یه روزایی درد روی قلبم و اشک هایی که نمیذاشتند زندگی کنم و این روزها قلب شکسته دختر جوانی که همش فریاد میزنه حق من این نبود .

خونی نبود که از چشمانم سرازیر نشه بخاطر اعتماد به بقیه و آسیب هایی که خوردم و حالا در آستانه شروع دهه جدید زندگیم تنهام... تنهایی از نوع بی عشقی ....نمیدونم دارم چی مینویسم .حالم خوش نیست و از درون انگار شکستم و به دنبال درمان رفتن هم بیشتر زخمی ام کرده.
هیچ کسی تاحالا درکم نکرده چه آسیب هایی از درمان خوردم . تو تنهایی اشک میریزم .... این دنیا قشنگ نیست برای زندگی . خستم کرده....داغونم .قشنگ له شدم
ننمیدونم