وضعیت: تقریبا قرمز


همیشه فکر می کنم یک دکمه ی فرار وجود دارد. شبیه دکمه ی ایجکت خلبان های هواپیماهای جنگی که در لحظه ای که دیگر کنترل هواپیما از دستشان خارج شده است، هر لحظه به زمین نزدیک تر می شوند و دود غلیظ کابین را گرفته دکمه را می زنند، محفظه ی زیر صندلی شان باز می شود، خود را از آن وضعیت خلاص می کنند و با چتر نجات آرام آرام می افتند در یک سرزمین جدید.

با همین تصور خودم را غرق می کنم. در کارها و مسئولیت های مختلف، آروزهای دور و دراز، رابطه های عجیب با آدم های عجیب، برنامه های دست نیافتنی و تجربه های جدید. انگار که قرار است سهمم را از همه چیز این دنیا بگیرم. از تمام حس ها مزه ها آدم ها داستان ها و تصویرها همه را تجربه کنم و غرق شدنم را ناممکن و دور می دانم. انگار که خودم بفهمم کی چراغ قرمز روشن می شود و آژیرها به صدا در می آیند. انگار که بفهمم کی اطرافم پر از دود شده و انگار که دکمه ی فرار را بدانم و لحظه ی دردناک جدا شدن از کابین امن و گرمم را حس می کنم. آن وقت است که در سرما و مه فرو می روم و به تدریج به زمین نزدیک می شوم در حالی که تمام اتفاق ها دارند از من دور و دورتر می شوند. اما چیزی که نمی دانم این است: کجا فرود می آیم. نمی دانم وقتی از ابرها گذشتم زیر پایم اقیانوس بی انتهاست یا سبزه زار خوش آب و هوایی که می توانم در آن چند بوته تمشک و کلبه ای متروکه برای زندگی پیدا کنم.

به هر حال، تا آن موقع از هر خطری استقبال می کنم.