تصور کن که دریا ...

تصور کن که دریا ...

تصور کن لبانی را که می بوسی به استحکام

و یا آن جام خونین رنگ کز آن هم تو گیری کام


تصور که اقیانوس او باشد و دریا تو

که دریا پرتلاطم باشد اقیانوس هم آرام


تصور کن که دریا می رسد روزی به اقیانوس

در آن جایی که جام می لباب می رسد بر کام


در آن جایی که کوهی بوسه ای آهسته زد بر ماه

و خورشید جهان گستر فروافتاد از آن بام


همان جا آری آنجایی که حدش می کند میلی

به سمت بی نهایت های بی پایان و بی اتمام


همان جا می شود عاشق به قدر بی نهایت تا به او نزدیک

ولیکن نی تواند او رسد هرگز به دل آرام

بیا ای دل که پیماییم راهی سخت تا آنجا

به قصد فتح آن کوه بلند سخت نااتمام