بی قراری

روزهایی هست که بی قراری

بی قرار چی یا کی ... نمیدونی، نمیدونم.

وقتایی هست که همه جا هستی جز همین جا که هستی! کجا؟! نمیدونم، نمیدونی...

آدم هایی که از روبروت میان رو میبینی و نمیبینی

همکارت باهات حرف میزنه... میشنوی و..... نمی شنوی

روزایی هست که گم میشی.... انگار یکی پس و پنهون بهت گفته" برو گمشو...." و تو هم بی برو برگرد گوش کردی...

تنگ میشه خیابونا با همه بزرگیشون..

غریبه میشن دوست و آشنا

...

این همه خودت با خودت درگیری، مدیرتم میاد مثل سنگ کنده شده از کوه خراب میشه رو سرت...

دلت برای پسرت تنگ شده... مثل همیشه... بغلش میکنی.. محکم... قلبت با قلبش یک صدا میشه...

توی ذهنت... توی دنیایی که هیچ کسی نمیتونه ببینتش و ازت بگیره


میری تو بالکن اداره

به دور خیره میشی...

لم میدی به دیوار ....

کم کم دلت آروم تر میشه... چندتا نفس از ته دل میکشی و این وسطا یکی 2تا آه..

با وجود بی موجودی که همیشه هست یکم حرف میزنی، دلتو آروم میکنه...

تنها کسیه که همیشه و همه جا هست و دلش برات از هر کس دیگه ای تنگ تره و شاید از هر کس دیگه ای کمتر یادشی

بر میگردی تو...

به فاصله چند ثانیه، پشت و جلوی در بالکن، دو تا دنیای متفاوته!!!

نه، سه تا دنیای متفاوت... دنیای قبل از رفتنت به بالکن، دنیای توی بالکن.. دنیای بعد از برگشتنت از بالکن

زندگی میگذره... همه چیز میگذره...

بهتر بگم، ذهن منه که داره هر لحظه تصویری رو ثبت میکنه و بعد میچینتش ی گوشه، و از کنارش رد میشه.. میره جلو...

گاهی بر میگرده ی تصویر، یا یک مجموعه تصویر از گذشته رو بر میاداره، دستی روشون میکشه،..... بعد میزاره سر جاش

میدونی که بهترینشون ، همینایه که همین الان خودت توشونی... در همین آن، در همین لحظه..

ولی لامصب، گاهی دلت میخواد ی چیزایی رو فلش بک بزنی، بگیری دستت، بری توشون، آدم تو تصیر رو جلوت رو تصور کنی، قطره اشکی بریزی، لبخندی بزنی، .. و بعد بزاریش سر جاش...

و میدونی که اون آدم هم مثل همه چیزای دیگه، فقط یک تصویره بوده و هست...

و میدونی ... یعنی چیز فهم شده ای، به قول اون استاد دانشگاهمون" تو دنیایی که هیچ ذره ای ساکن نیست، چطور انتظار دارید آدم ها تا آخر عمر باهاتون بمونند..."

و تو خودت هم همین ذره در حرکت بوده ای.. درست مثل بقیه برای تو

میدونی و مطمئنی که نمیشه دل بست و نباید ببندی... مگر و فقط مگر....

آرومی.. درکی پیدا میکنی که میشناختیش... و و میدونستی که همینهههه... فقط بی قراریه امروزت نمیزاشت شفافتر فکر کنی..


و چقدر این آرامش بعد از طوفان خوبه.... که اگر طوفان هم نبود، این آرامش هم نبود