دوست دارم کارخونه دار بشم!

بچه تر که بودم یکی از علاقه هام این بود که یه کارگاه تولیدی داشته باشم و بتونم وسعتش بدم. تولید صنعتی رو خیلی دوست داشتم و از دیدن فیلم های کارخونه های مختلف خیلی لذت می بردم. توی دبیرستان مطالب اقتصادی روزنامه ها رو میخوندم و سرگذشت کارآفرینان موفق رو مطالعه می کردم. بزرگ تر که شدم، توی بازار رفتم و در صنف ابزار مشغول به کار شدم، یه صنف 100% صنعتی! 22 سالم بود و تمام وقت اونجا مشغول بودم. بعد از یکی دو سال، اوستا یا همون رئیس شرکت، من رو با خودش به کشورهای دیگه می برد که کار خرید و مذاکره رو انجام بدیم. 24 سالم بود که اولین بار پای یک مذاکره از 8 صبح تا 6 عصر نشستم، که کلی برام سنگین بود. توی سالهای بعد، کارخونه های دیگه ای در کشورهای دیگه با سبک های تولیدی متفاوت دیدم. همچنان از دیدن کارخونه ها لذت می بردم، ولی احساس می کردم لذت گذشته توی من وجود ندارد. یه دلیلش این بود که مشغول انجام ماموریت برای شرکت بودم، و سعی می کردم که هدف ماموریتم رو درست انجام بدم. و بعدها که این مسافرت های کاری خیلی زیاد شد، شاید اون عشق و علاقه زیاد هم خیلی کمرنگ تر شد. دیدن کارخونه ها، حس اشتیاق کمی رو توی من بوجود میاورد.

در این سالها، با افراد ایرانی و خارجی خیلی زیادی آشنا شدم که همگی وضع مالی خوبی داشتند. نکته جالب بین همه اینها (باستثنای تعداد خیلی کمی که خانواده تاجر یا کاسب داشتند) این بود که از پایین ترین سطوح شغلی شروع کرده بودند. یک رئیس کارخونه توی چین رو می شناختم که متوجه شدم 500 میلیون دلار ثروتش هست. زمانی که ویدئو در چین ممنوع بود، حدود 30 سال پیش، ویدئو داشت و خونش رو تبدیل به سینما کرده بود و از مردم پول می گرفت! یا در بازار خودمون، شخصی رو دیدم که شنیده بودم سال 68 دستفروش بوده و الان تاجر بود و کارش پاساژ سازی در بازار بود.

افراد در هر صنفی از صفر شروع می کنن، به سمت های بالاتر می رسن، دریافت های بهتری دارند و پیشنهادات بهتری دریافت می کنند. زمانی می رسه که باید از جایی که هستی بلند بشی و یه قدم جلو بگذاری. اگر این اتفاق برات نیفته، ممکنه در سالهای آینده، دچار نوعی تناقض درونی برسی. این تناقض، قدرت انتخاب راه درست رو ازت می گیره و ممکنه که تمام عمرت رو به عذاب کشیدن از وضعیتی باشی که البته به نظر بعضی ها، آرزوشون هست که به جای تو برسن. اگر شاگرد یک مغازه هستی، باید بعد از چند سال کار کردن، اونقدر پس انداز داشته باشی و اونقدر جرئت داشته باشی که بتونی یک مغازه کوچک در هر جای شهر هم که شده برای خودت دست و پا کنی و شروع به کسب درآمد برای خودت کنی. بعد از چند سال، این مغازه کوچیک، ممکنه تبدیل به یک بزرگ بشه، و مرحله بعدی، میتونه ایجاد فروشگاه های زنجیره ای، یا فروش حق امتیاز استفاده از نام تجاری باشه. قدم بعدی میتونه ایجاد یک مجتمع تولیدی کوچک باشه و طی چند سال، این کارگاه کوچک، یک کارخونه خوب باشه. کل این پروسه شاید 15 سال طول بکشه و هدف رو مثل یک درخت، باید پرورش داد و ازش مراقبت کرده و براش وقت گذاشت.

افراد در 18 سالگی، پر از انرژی و انگیزه هستند برای رسیدن به هدف ها یا آرزوهاشون. وقتی که وارد بازار کار می شن، خیلی زیر فشار کار می رن و بعضی موقع ها یادشون میره که هدف ها و آرزوهاشون چی بوده و به عبارتی، پاشون سریع تر از مغزشون حرکت می کنه.

چند وقتی بود که به این فکر می کردم که چرا سمت تولید نرفتم؟ آیا رفتن من به بازار و کار کردن در بازار اشتباه بود؟ جوابش البته خیر هست. جایی که شروع کردم، جای مناسبی بود که مدیران شرکت هم به من اجازه رشد می دادند، ولی زمانی که باید یک قدم به جلو می گذاشتم، بخاطر خرابی وضعیت بازار یا نداشتن سرمایه کافی (که همگی بهانه بسیار خوبی برای توجیه هستند) این کار رو نکردم. بگذریم از اینکه شیرینی های کارمند بودن اون هم در یک محیط که قابلیت های یادگیری زیادی می داد، مانع از این می شد که به دردسرهای شروع یک کسب و کار شخصی فکر کنم. کارمندی یعنی 9 صبح تا 6 عصر، بعدش هم باشگاه، سینما، یا وقت گذاشتن با خانواده و کسب و کار شخصی یعنی تمام ساعت های هفته، درگیر کار بودن.

پیوند بین فعالیت های یک انسان در طی مراحل مختلف زندگی همون فراموش نکردن هدف هست. این پیوند جایی قوی میشه که فعالیت فعلی رو قطع کنید! نه به این معنی که هدف رو رها کنید. برعکس، یعنی قدم بعدی رو بردارید. برای یک عمده فروش بازار، قدم بعدی رشد فردی و کسب و کارش اینه که اجناسی رو از کشورهای دیگه وارد کنه و بفروشه، یا تولید کننده بشه. هیچ وقت پیوند و گسست اینقدر در کنار هم معنا پیدا نکردند و نمی کنند.

برای رسیدن به نقطه ایده آل مالی، رسیدن به کمال، یا لذت بردن از لحظه های زندگی، باید پیوند و گسست رو توی همه مراحل زندگی داشته باشیم و خوب تشخیص بدیم که کی باید رها کنیم و به مرحله بعدی برسیم.

این افسانه رو از خودمون دور کنیم که اگر کسی تونسته کاری کنه، اون زمان بازار بوده و وضع اقتصادی خوب بوده و الان هیچ کاری نمی شه کرد و هر کسی یه کار جدید برای خودش شروع کنه، جز بدبختی و ورشکستگی هیچ چیز در انتظارش نیست. باید بدونیم که هر دوره ای مقتضیات خودش رو داره. شاید 20 سال پیش، شغل شریف بساز بفروشی یه شغلی بود که نیاز به سرمایه اولیه چندانی نداشت و سود خیلی خوبی هم داشت. ولی الان سرمایه خیلی زیادی برای شروع داره. 10 سال پیش، حساسیت مردم نسبت به قیمت خیلی پایین بود. ولی در حال حاضر، خیلی بالاست. همین میتونه نیاز برای ایجاد محصولات یا خدماتی که هزینه پایینی داره رو ایجاد کنه.