ویرگول
ورودثبت نام
مهدیه رضایی
مهدیه رضاییبرای آگاهی خودم و دیگران می خونم و می نویسم. seo specialist and web developer
مهدیه رضایی
مهدیه رضایی
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

3 دلیل بر اثبات مرگ "سورملینا"در سمفونی مردگان

عباس معروفی، نویسنده ی فقید ایرانی در معروف ترین اثر خود یعنی "سمفونی مردگان" دست به خلق کاراکترهایی می زند که می توانند تا ابد ذهن خواننده را درگیر سرنوشت خود سازند. این داستان روایت فراز و فرودهای زندگی آیدین اورخانی جوان روشن فکری ست که در خانه ی پدری تحت شدیدترین تعصبات سنتی که پدر بر او تحمیل می کند، زندگی را مثل کابوس کشداری تا افتادن در ورطه ی جنون سر می کند.

اما می توان گفت نقطه ی عطف زندگی آیدین آشنا شدن با "سورملینا" ست. دختری ارمنی تبار که در این داستان نماد پاکی، عشق و ظرافت های زنانه است.

سورملینا یا به اختصار "سورمه" درست در زمانی که آیدین قصد دارد برای همیشه خانه ی پدر را ترک کند و پس از بدست آوردن اندک اندوخته ای جهت گذران زندگی در پایتخت از زادگاه خود عزیمت کند سر راه او قرار می گیرد. و با حضور خود تمام معادلات را در زندگی آیدین بر هم می زند.

اعتراف گرفتن از آیدین

او از دیدارهای کوتاه یک دقیقه ای از طریق "پوتشکا" در سقف زیر زمین کلیسا که مخفیگاه آیدین بود، و بردن کتاب و روزنامه برای او همزمان روح و قلب آیدین را سیراب می کند. و در نهایت با جسارت و جدیتی که در داستان از او می بینیم برای عمیق تر ساختن این ارتباط پیش قدم می شود:

"گفت: خانم. اگر شما را اینجا ببینند چه می شود؟

گفتم: هیچ اتفاقی نمی افتد.

گفت: شما را به خدا از اینجا بروید. خوب نیست.

گفتم: خوب نیست؟ چرا خوب نیست؟

و یکراست رفتم پشت میز کارش."

سورملینا که به اعتراف خودش از همان ابتدا دلش لرزیده، تمام ظرفیت قلب و روحش را نثار آیدین می کند، حتی مسلمان می شود و به عقد او در می آید. اما در جایی از داستان، پس از اینکه خبر بارداری اش حسابی کنجکاوی خواننده را برای پیگیری ادامه ی سرگذشت این شخصیت برمی انگیزد، ناپدید می شود.

"بعد از مرگ آیدا، عصرها ساعت چهار سراغش میرفتم، گشتی در شهر می زدیم و به خانه می آمدیم. عمو گالوست طبقه بالا را در اختیار ما گذاشته بود. و حالا هر روز عصر ساعت چهار به ارمنستان می رفت. جلو کلیسا پرسه میزد، حلقه ی در را می کوبید، اما کسی نبود که در را براش باز کند. ماه ها بود که این راه را می رفت و برمیگشت. بی فایده. من کجا بودم که او ناچار می شد تنها به خانه شان برود، به زیرزمین بخزد و گاه اگر شد کتابی بخواند، و بقیه وقتش را روی تخت دراز بکشد و پلک بزند؟"

دلیل مبهم بودن سرنوشت سورمه چیست؟

معروفی تعمدا سرنوشت سورملینا را در هاله ای از ابهام باقی میگذارد تا هر خواننده با برداشت شخصی خودش نُت های گمشده ی این سمفونی را بیابد و کنار هم بگذارد. و دلیل این ابهام درک کردن و همراه شدن با داغ همیشگی آیدین است که سخت در انکار مرگ همسرش می کوشد.

"آیدین سرپا نشست. پارچه سفید را از صورت من کنار زد. به صورت خیره شد. دقیق نگاه کرد. زیر چشم ها و پیشانی کبود بود. صورت بادکرده و زرد، و گوشه هاش کبود میزد. با موهای خیس و نامرتب.

دکتر گفت: تنها جنازه ای که در این مدت تحویل ما شده، همین است"

قلبش تند میزد، دست هاش می لرزید. گفت: این نیست آقای دکتر. باور کنید همین است. ولی من مطمئنم که این نیست."

و بعد در قسمت های دیگر اشاره می کند که شبها می ترسید بخوابد چون بعضی وقتها مرا می دید و وقتی بیدار میشد پر زده بودم و رفته بودم.

"و بعد مثل بچه های پدر مرده در آن اتاق سیمانی سرد، گریه می کند. با دنیایی حسرت در دل، و غمی عجیب گریه می کرد، رنگش می پرید، و دست هاش به لرزه می افتاد. آن وقت مادر به سراغش می آمد، بهش نبات داغ می داد، باهاش حرف میزد، و اصرار میکرد که اتاقش را عوض کند، اما او می گفت: همینجا می مانم."

پیوند احساسی بین آیدین و سورملینا یکی از پر جاذبه ترین المان های این کتاب است که آن فضای سرد، برفی و سیاه و سفید داستان را تلطیف می کند. اما این ناپدید شدن ناگهانی و بدون ذکر علت مشخصی از طرف نویسنده، خواننده را سخت به همزادپنداری با شخصیت اول داستان وا می دارد. آن وجود ظریف و دوست داشتنی که آخرین رشته ی اتصال آیدین به جهان محسوب میشد، ناگهان پاره می شود و خواننده را در بهت عمیقی ناشی از عدم درک دلیل فقدان فرو میبرد.

در نهایت این زخم عمیق بر قلب آیدین، همراه با جفای برادر خونی خود یعنی "اورهان" که در ویلادره به او مغز چلچله می خوراند و باعث زوال عقل آیدین می شود، پایان آن شخصیت روشن فکر کاریزماتیک یعنی "آیدین اورخانی" را رقم می زنند.

اما به راستی سورمه کجا رفت و چه اتفاقی برایش افتاد؟

در ادامه با اشاره به 3 قسمت از متن کتاب، مرگ سورملینا را اثبات می کنیم:

۱. "مادر گفت: لابد میخواهی تا آخر عمر به سورمه فکر کنی و به حساب خودت به پاش بنشینی...

آیدین ترسید که اگر بگوید آره، مادر بخواهد نصیحتش کند و بگوید به مرده ها فکر نکن"

۲."قلبش تند میزد، دست هاش می لرزید. گفت: این نیست آقای دکتر. باور کنید همین است، ولی من مطمئنم که این نیست.

۳. "در ذهنش خواست که من بگویم داری خواب می بینی. و من گفتم: داری خواب می بینی. ته سیگارش را انداخت و انگشت هاش را با زبان خیس کرد. و دید که مادر دارد نگاهش می کند.

در فراز و فرودهای موومان سوم که نقل قول از زبان سورملیناست، خطوط اعجاب انگیزی به چشم می خورند، از جمله اعتراف او به عشق بی قید و شرطش:

" و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟"

یا تفسیر او از تنهایی در یک عشق مسکوت:

آدم وقتی یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. و اگر آن شخص کسی باشد که تو را به سکوت تشویق کند، تنهایی تو کامل می شود."

در نهایت دنیای آیدین پس از سورملینا شبیه به دشتی می شود که به تعبیر شاعر یک کوه از آن سفر کرده. و به راستی چقدر تحمل هر لحظه ی پس از این طاقت فرساست...

با تمام این تفاسیر، برداشت شما از علت مرگ سورملینا چیست؟ از قسمت نظرات، با ما به اشتراک بگذارید.

سمفونی مردگان
۸
۰
مهدیه رضایی
مهدیه رضایی
برای آگاهی خودم و دیگران می خونم و می نویسم. seo specialist and web developer
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید