ویرگول
ورودثبت نام
مهدیه رضایی
مهدیه رضاییبرای آگاهی خودم و دیگران می خونم و می نویسم. seo specialist and web developer
مهدیه رضایی
مهدیه رضایی
خواندن ۷ دقیقه·۲۴ روز پیش

با خدا معامله کردم

روایت سنگ تراشی که دلش را به خدا فروخت

سال ۸۱۸ هجری قمری حکومت ایران زمین بدست شاهرخ میرزای تیموری افتاده بود. من زیر دست میرزا قوام الدین شیرازی سنگ تراشی میکردم و آفتاب جوانی ام تند می تابید. به شانه های ستبر و بازوانم مغرور بودم و خیال می کردم سخت ترین چیزیکه می توانم بشکنم همین سنگ هاست. غافل از اینکه روزگار قصد جانم را کرده و میخواهد بزرگترین هنجار زمانه را به دست من بشکند.

ایامی بود که همراه میرزا به دستور حکومت به بنای یک مسجد گماشته شده بودیم. کار همان کار بود، اما قوانین عجیب شده بودند. من و مابقی عمله ها همگی اهل نماز بودیم. شرط دائم الوضو بودن و اقامه ی اول وقت نماز از نظر من ارتباطی با معماری ساختمان نداشت، ولی حکم از بالا داده شده بود. علاوه بر این به مراقبت از احشام گماشته به کار، سفارش زیادی شده بود. آب و علوفه در مسیر اسب و قاطرها، حساب و کتاب به وقت عمله ها، صورت برداری دقیق سنگ و کاشی و سیمان و و و...

طرح اولیه را زنی به اسم "آغا گوهر شاد" داده بود؛ همسر شاهرخ میرزا. سربزرگ بود و گاه و بی گاه در امور مملکت نظر می داد، حرف هایی که چندان بی راه نبود، اما باب دهان زن های عصر ما هم نبود.

من شنیده بودم که ملکه گوهر شاد، سفارش کرده آفتاب که عمود بر زمین تابید، به کارگران تشنه شربت گوارا بدهند. سفارش کرده اگر کسی در ایام کار مریض و زخمی شد، خرج طبیب و دوایش را از کیسه ی شخصی بانو بپردازند. همه ی اینها را شنیده بودم و میدانستم عاقله زنی ست با انصاف. و ساخت این بنا دست کم ده سال شیرین زمان میخواست.

یک روز که طبق روال مشغول انجام کار بودیم، بین عمله ها ولوله ای افتاد؛ بانو برای بازدید و سرکشی آمده بود و با میرزا صحبت از تهیه ی کاشی فیروزه ای می کردند. ما همه باز سرگرم کار شده بودیم. که حس کردم سایه ی بلندی کنار من افتاد: "خدا قوت، چیزی که کسر ندارید؟"

سر برگرداندم و درست در لحظه ای که باد پیچه ی آن پری را به بازی گرفته بود، قلبم زیر هرم آن نگاه مثل یک تکه یخ ذوب شد. تیشه از دستم افتاد...هول شده بودم و زبان در دهانم نمی چرخید. باز گفت: "برای عرض خسته نباشید آمده بودم، مرخص میشوم تا شما به کارتان برسید". و رفت.

تا عصر آن روز حال خودم را نمی فهمیدم. چه بر سرم آمده بود؟ منی که نان شبم را با ریختن عرق جبین از دل سنگ ها می تراشیدم، دلباخته ی نازپرورده ای شده بودم که خشت خشت این مسجد به فرمان او بالا می رفت. گوهر شاد...همسر شاهرخ میرزا. ما جزء قشر ضعیف جامعه بودیم و من شاهرخ میرزایی به چشم ندیده بودم که بدانم چند ساله است و همسری به این جوانی دارد. آنهمه اظهار فضل و جهت دهی به سیاست های حکومت از زنی به این سن و سال انتظار نمیرفت. و هر وقت نامش را می شنیدم در تصورم زن میان سالی را می دیدم که از بس خشک و جدی ست از خود حاکم هم روی می گیرد.

روزهای پس از آن دیدار به کندی می گذشتند. من هر روز خروس خوان صبح قبل از همه ی عمله ها سر کارم بودم و تمام مدت گوش تیز می کردم بلکه خبر قدم رنجه ی آن بانو به گوشم برسد، اما نمی آمد. حالا طعم آن شربت های سر ظهر در سینه کش آفتاب جور دیگری بود. حتی من هم دیگر خودم نبودم. به جایگاه آب و علوفه ی احشام جوری نگاه می کردم که انگار بوته ی گل سرخی ست که در سحرگاه روی برگ هایش شبنم نشسته و چشم هام برق می زدند. صداهای آدم ها در مغزم تحلیل نمی شد و از هر چه با من صحبت می کردند، نمی فهمیدم.

یک روز صبرم به سر آمد. ته مانده ی جانم را جمع کردم و جوریکه گزمه ها مشکوک نشوند در گذری نزدیک اقامتگاه شاهرخ میرزا جلوی حجره ی بزازی ایستادم. وانمود میکردم مشغول بررسی پارچه ای هستم، حال آنکه تمام وجودم چشم و گوش شده بود که به قدر ثانیه ای و رد شدن محبوبم از آن گذر برایم اکسیر زنده ماندن ذخیره کند. نام پارچه ها را بلد نبودم و شاگرد بزاز دیگر جواب سوالات مهملی که می پرسیدم را نمی داد.

با ناامیدی راهم را به طرف حجره ی بعدی کج کردم و نمیدانستم مرغ آمین حاجت دلم را با خود به ملکوت اعلی برده است. در یک آن چنان بوی یاسی در فضا بلند شد که برگشتم تا منشأ آن بو را پیدا کنم. بانوی من همراه دو ندیمه اش در حال عبور از آن گذر بود. باز عرق سردی به تنم نشست و با ولع آن عطر دلنشین را به ریه هایم فرستادم. میخواستم دست دراز کنم و مثل گداهای سرگذر گوشه ی چادرش را بگیرم، بلکه برگردد و نگاهم کند اما شدنی نبود. دیگر نای ایستادن نداشتم. به خانه رفتم و تا الاه صبح در تب عشقی یکطرفه سوختم و سرواژه کردم. دیگر به گذر زمان التفاتی نمی کردم و سر بنا حاضر نمیشدم. دست هایم رمق تیشه زدن نداشتند. از مرضی رنج می بردم که دوای آن در قوطی هیچ طبیبی مگر خدا پیدا نمی شد. و از شرم آن مراد ناممکن هر روز و شب آرزوی مرگ می کردم. هرچند اگر این عشق عیان میشد، گزمه های شاهرخ میرزا گردنم را می زدند و به آرزویم می رسیدم. من کجای این جهان ایستاده بودم؟ اصلا کی بودم؟!

دو هفته گذشت، چشم هایم به قعر دو چاه تاریک فرو رفته بودند و لباسم به تنم گریه می کرد. طبیب یک به یک همه ی دواها را امتحان کرده بود ولی افاقه ای نداشت. میرزا پیاپی پیغام و پسغام میفرستاد، نه روی جواب دادن داشتم و نه پای برگشتن. تا اینکه یک روز ندیمه ی بانو طبق آدابی که برای همه ی عمله ها اجرا میشد، برای احوالپرسی من به منزل مان آمد. من با زندگی خداحافظی کرده بودم. اشک ریزان و با شرم اعتراف کردم که قصد برگشتن ندارم، چون چشم هام خیانت در امانت کرده اند و حالا گرفتارم.

بعد از رفتن آن ندیمه، منتظر بودم ماموران حکومتی بریزند در خانه و از مهلکه نجاتم بدهند، اما روزگار میخواست درس دیگری به من بدهد. فردای آن روز، باز همان ندیمه آمد، با غذا، دوا و وعده ی وصال! بانو شرط کرده بودند اگر مایل به وصل ایشان هستم، باید ۴۰ روز در محراب نیمه کاره ی مسجد چله نشينی و عبادت کنم. بعد از چهل روز، ایشان حاضرند ترتیبی بدهند که از نکاح شاهرخ میرزا خارج شوند و مابقی ماجرا. فکر می کردم خواب می بینم. رویای شیرینی که میترسیدم ادامه اش یک کابوس ترسناک شود. در حالتی از بیم و امید توامان قدم برمی‌داشتم و جانی دوباره گرفته بودم. به ستون های نیم تراشیده ی مسجد دست  کشیدم و با خود عهد کردم بعد از تحقق وعده ی وصال، تمام قد در خدمت ساخت این مسجد باشم.

چله نشینی را خیلی زود شروع کردم. رو به قبله ایستاده بودم، ولی در قنوتم، سجده ام، سلامم طرح چشم های گوهرشاد را می دیدم. تسبیح می انداختم اما بجای ذکر، نام گوهر شاد بر زبانم بود.

کاشی های فیروزه ای کم کم زبان باز کردند. انگار ورق برگشته بود. گوهرشاد مرا به ضیافتی فرستاده بود، که صاحب خانه اش کس دیگری بود. حالا بیشتر مایل بودم از آن باریکه نوری که بر دلم تابیده بود، منبع اصلی نور را پیدا کنم. گوهرشاد عبد و مرید کدامین خدای بود که حتی راه رفتن و نفس کشیدنش ذره ای از جهان هستی را آزرده خاطر نمی کرد؟ چرا عاشق رفته رفته شبیه معشوق خود می شود؟ و شناخت این عشق بی بدیل گوهر شاد چه لذت عجیبی داشت.

رفته رفته داشتم از اصل ماجرا دور می شدم. حس شیرینی مثل یادآوری یک  نسیم خنک بهاری از گوهرشاد در دلم ته نشین شده بود و کشش عجیبی به خدای گوهرشاد پیدا کرده بودم. بانو؛ به راستی که تو تنها معمار بناهای فیروزه ای و لاجوردی نبودی، تو معمار جان و روح بودی. عشق به تو برای من مثل پیچکی ست، که چون ریشه در جای درستی دارد انتهایش به عشق لایزال الهی میرسد...

چله به سر رسیده بود. ندیمه ی بانو به سراغم آمد که ببینید همچنان بر حرف خود هستم یا نه. و آنجا فهمیدم گوهرشاد دانسته تمام این داستان را پیش برده و قصدش تنها اتصال من به منبع آن عشق ابدی ست. حالا معشوقی را یافته بودم که نه پیر میشد، نه می مرد و نه عاشقش را از درگاه خود می راند. این یادگار ماندنی گوهرشاد، ملکه ی هرات برای من، جوانک سنگ تراش مشهدی در آن سالهای دور بود. "و حالا من، بنده ی خدا، آیت الله سید محمدصادق همدانی هستم."

ایران زمین
۸
۶
مهدیه رضایی
مهدیه رضایی
برای آگاهی خودم و دیگران می خونم و می نویسم. seo specialist and web developer
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید