مدتی پیش هفتهنامهی شمارهی شش حکمران را خواندم و مطلبی به قلم حجتالاسلام نصر حمادی نظرم را جلب کرد. ایشان کاپیتالیسم، سوسیالیسم و اقتصاد اسلامی و بینش اقتصادیشان را بهصورت مختصر مقایسه کردند و در نهایت جمعبندیشان این بود که اقتصاد اسلامی نه افراطهای کاپیتالیسم را میپذیرد و نه تفریطهای سوسیالیسم را. معتقدند که اقتصاد اسلامی میانهرو و معتدل است و تفکراتش ریشه در متون و تعالیم دینی دارد. اقتصاد اسلامی هم به دنبال رشد و کاراییست و هم برای مالکیت خصوصی احترام قائل است. اقتصاد اسلامیست که به عدالت توجه میکند و دولت در این تفکرات سکان اقتصاد را به دست میگیرد تا حق مظلومین توسط سرمایهداران ضایع نشود. در نهایت یکی دیگر از ایراداتی که به دیگر مکاتب وارد میکنند این است که در طول زمان نظریاتشان منسوخ یا دچار تغییر میشود. نتیجهی ایشان در آخر: علم اقتصاد امروزه برآمده از کاپیتالیسم است و به دلیل اینکه نظریاتش ابطالپذیر است، راهنمای خوبی برای سیاستگذاریهای اقتصادی نخواهد بود.
اقتصاد اسلامی به دنبال همان است که دنیا دههها پیش به آن رسید: دولت رفاه. تفکرات چپی هیچوقت به فراموشی سپرده نشد بلکه به دنیای لیبرالیسم کلاسیک پا گذاشتند و از دل آن لیبرالیسم مدرن یا سوسیاللیبرالیسم متولد شد. نظریات جان مینارد کینز نقطهی عطفی بود برای اینکه لیبرالیسم دستخوش تغییرات شود و سیاستهای او بستری شد برای دولت رفاه پس از جنگ جهانی دوم. چیزی که به نام «نوآوری» در اقتصاد اسلامی عرضه میشود، در واقع مسیریست که در تاریخ اقتصادی طی و آزموده شده است.
اما طرفداران اقتصاد اسلامی روششناسی متفاوتی دارند. برای آنها پرسشگری هیچوقت مطرح نخواهد بود. از نوشتهی حجتالاسلام نصر حمادی میشود متوجه شد که آنها ابطالپذیری را ــ که ماهیتی جدانشدنی از دانش بشر است ــ دلیلی میدانند که نباید سیاستهای خود را مبتنی بر دانش و علم بشر اتخاذ کنیم.
ابطالپذیری است که علم را از شبهعلم متمایز میکند، راه اصلاح و پیشرفت را باز میکند و مرز میان علم و ایدئولوژی را روشن میسازد. در علم هیچ گزارهای تقدس ندارد. در علم نظریات همواره ابطالپذیرند و همین ماهیت از دگم جلوگیری میکند و باعث میشود علم همیشه به شواهد جدید انعطاف نشان دهد.
چطور میتوان از دل متون دینی گزارههای علمی جست؟ اگر به دلیل تقدسشان ابطالناپذیرند، پس دیگر چه نیازی به آزمون است؟ چه نیازیست به مشاهده و مدلسازی؟
اقتصاد اسلامی هیچوقت در کسوت علم نخواهد گنجید. گزارههایی که همواره حقیقت محض گماشته میشوند، چگونه میتوانند زیر سؤال بروند؟ مشاهدات همواره زمانی پذیرفتهاند که در تأیید نظریاتشان باشند، نه برخلاف آن.
در نهایت فکر میکنم که نوشتن در مورد این موضوع که چرا باید در واقع سیاستگذاریهایمان بر مبنای علم باشد نه ایدئولوژی، گزاف است. مخاطب با تمام وجود تبعات سیاستگذاریهای ایدئولوژیک بخش اقتصاد را درک کرده است. علم با ابطالپذیری پیش میرود و ایدئولوژی دینی با تقدسگرایی. اگر سیاستگذاری اقتصادی بخواهد دوام بیاورد، چارهای جز تکیه بر علم ندارد، حتی اگر ارزشها چارچوب آن را تعیین کنند.