با خودت فکر میکنی از جنگ دوازدهروزه و اتفاقات بعدش رد شدی..
از تعدیل، بیکاری، ترس و تروماهاش. فکر میکنی حالا میشه برا چند ماه، لااقل پاتو بزاری روی یه زمین سفت تر. ولی هنوز اصل ماجرا رو ندیدی.
خیال میکنی "جنگ تموم شد و همه چی برمیگرده به حالت قبل" به خودت میگی "به من چه حاجی.. سرم باید تو کار خودم باشه"
اصلا فرض بگیر آدمی هستی که مثل اسب به احساساتش مسلطه. منطقیه. متمرکزه. بی تفاوته. اصلا نه تورم دلار و طلا تکونش میده نه قیمت مرغ و تخم مرغ. نه کم شدن حقوق براش مهمه نه اینکه نسبت به هم صنف های دیگه ش تو جهان، چقدر بی ارزشتر شده. نه اخبار میفهمی نه سیاست، کله ت همیشه خالیه و تازه، اصلا هم به این فکر نکردی که یه هیولایی مثل هوش مصنوعی داره مثل جاروبرقی از رو بازار کارت رد میشه و مثل بولدوزر از روی خودت.
اصلا تو یه نِرد بی آزاری، که فقط میخواد سرش تو کار خودش باشه. تو کار زندگیش.
قبلا منتهای تو مخیت این بود که چرا اینترنت کنده و چرا همه ش قطع و وصل میشه این نت و VPN . اما این بار با سی روز قطعی اینترنت، وارد دنیای تازه ای میشی. یه سطح جدیدی از رفاه. از حق شهروندی.
و تازه، اگه تو همه این سی روز هنوز زنده موندی، اگه هنوز از نظر فیزیکی میتونی کار کنی، اگه نمیخواهی نسبت به چیزی که دور و برت میگذره سوگواری کنی و واکنش نشون بدی، بازم از نظر روانی باید کلی چیز جدید تجربه کنی.
نه. این یه قطع شدن عادی نیست. این یه قطعی بدون اعلام قبلیه. یه جور امید الکی هرروزه به وصل دوباره. شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه، آخر همین هفته. آخر هفته بعد. پس کی وصل میشه؟
گاهی از اینکه یه VPN ساده پیدا میکردی خوشحال بودی. مثل یه بچه ذوق میکرد. آخ جون الان 3 ساعته که وصله. ولی شب، همونم میپرید.
یه وقتایی رو یه اپراتور وصل بود و رو یکی دیگه نه.
گاهی تو شرکت وصل بود، تو خونه نه.
گاهی رو نت موبایل وصل بود، رو وای فای نه.
و گاهی رو یه کشور وصل بود و رو یه کشور دیگه نه. اصلا روی هیچ کشوری.
و در تمام این لحظه ها، این تو هستی که داری بین سرویسها، پینگها و کانکشنها مدام آزمون و خطا میکنی. تا جایی که ناخواسته به یه مهندس تست VPN تبدیل شی. کاش لااقل میدونستی این وضعیت قراره "دقیقا" چندروز طول بکشه.
کاش میتونستی بدون این همه امید موهوم، آروم یه گوشه بشینی و منتظر روز موعود بمونی. کاش خودت رو انقدر به در و دیوار نمیزدی.

ولی کی میدونه، شاید این عذاب، این ناامیدی کش دار، این کلنجارهای بی پایان، دقیقا همون چیزیه که برات طراحی شده . به قول دوستمون :
کسی چه میداند،شاید این جهان، جهنم جهانی دیگر باشد. فرانتس کافکا
اگه تو شرکت دولتی با پشتوانه مالی قوی کار میکنی، شاید اوضاعت بهتره. لااقل مطمئنی حقوقت رو سرماه میگیری. یکی از همین شرکتهایی که احتمالا مستقیم یا غیرمستقیم با این اتفاقات، با همین قطع و وصلهایی که داری حرصشو میخوریه در ارتباطه. شاید هم ازش سود میبره.
ولی اگه موقع انتخاب شغل به این چیزا حساس بودی، اگه خواستی کارت رو به نوعی به شرافت خودت گره بزنی، و در یه بخش مستقل و آزاد فعالیت کنی، بازی همون بازیه. ولی با درجه سختی بیشتر.
بعد از یک ماه، یا شاید بیشتر، اینترنت دوباره «عادی» میشه. به خودت میگی امید داشته باش. صبر.
ولی اخبار ... هر روز یک خبر سوگوارانه تازه به چشمت میخوره. یادت میفته که باید از حقیقت فرار کنی، ولی یه دوست، یه پیام، یه ویدئوی ارسالی، دوباره پرتت میکنه ته همون گودال.

نگاه نمیکنی. زور میزنی. به پیامهات جواب نمیدی. میخای «عادی» باشی و به روزهای عادی برگردی، ولی
این بار اخبار جنگ میان:
اصابت موشک، نزدیکی ناو جنگی، مذاکره، تحریم، انرژی هستهای،
بمب هستهای.
خدایا اون بیرون چه خبره؟ اصن کسی هست که به بدبختی منم فکر کنه؟ یا لااقل اندازه یه سر سوزن حمایت کنه؟
سایتها که یکییکی توسط گوگل جریمه میشن. رتبهها سقوط میکنن. کانالهای یوتیوب دیگه دیده نمیشن. درآمدها برنمیگردن. پیجهای اینستاگرامی دیگه بازخورد سابقو ندارن. نه اینسایت دارن نه امنیت و تازه اگر هم بخان دوباره کارو شروغ کنن، خشم عمومی نمیزاره.
و تازه سرویسهایی هم که قبلا تو حالت عادی، به یوزرهای ایرانی اجازه ورود نمیدادند، بیشتر و بیشتر میشن. هرروز به بهانه تحریم، از ثبت نام یا ادامه فعالیت محرومت میکنند. بهت برچسب تروریست میزنن. هم از داخل جریمه شدی، هم از خارج. اونم به خاطر چیزهایی که هیچوقت نقشی در اونها نداشتی.
در انتظار گرمی، گلدن گلوب، اسکار. ستارهها روی فرشهای قرمز لبخند میزنن ،دست تکون میدن، با آرایشهای غلیظ و ژستهای مصنوعی قهقهه میزنند و گاهی هم برای نمایش انسانیتی که تو ذهنشون دارن، چفیه ای به گردن میندازن و هشتگ درست میکنند برای کشورهایی که تو هرگز جایی درون شون نداری. نداشتی
سازمان ملل، یونیسف و باقی سازمانها هم طبق معمول اظهار تأسف میکنن. اظهار نگرانی. اظهار ترس. و کلی اظهار بیخاصیت دیگه.
و تو میمونی و این سؤال ساده: واقعاً کجای این دنیا وایسادم؟ این رنج ها چه معنی ای دارن؟ و اصلا چقدر به این دنیا بدهکارم که باید این روزها رو تحمل کنم؟
یاد فیلم هانکه میفتم. یاد Funny Games و اون همه اتفاقای پی در پی و بدون توضیحی که برای اون خانواده میافتاد. یاد پایانش. اونجا که وقتی فکر میکنی همهچی تموم شده، اون پسرِ مریض برمیگرده رو به دوربین و به تو لبخند میزنه.

بگذریم.
راستی، این متن رو هم یک برنامهنویس ایرانی نوشته. یکی شبیه باقی تولیدای ایرانی. یخچال ایرانی، گاز ایرانی، تلویزیون ایرانی، خودروی ایرانی و ...