سلام دوستان
روزگارانی در میر
شب تار است وسیاهی همه جا ساکت وسرد
تک چراغی به گذر نور ،سره را توباشم
حال دل بهتر این نیست کنار توبمانم
چون ستاره به فلک دوره رخ ماه توباشم
شد سحر وقت گذشت چشم مرا خواب نبرد
بانسیم آمده ام خواب سحرگاه تو باشم
مثل فرهاد زدم بس که به سنگ پتک گران
با صدایش به نوا بزم شبانگاه تو باشم
مرهم جان نشدی زخم نزن بر دل من
کن نگاهی ز کرم منظر یک آه توباشم
چون درخت سایه شوی بر سر بی سامانم
باتوباشم همه جا سایه همراه تو باشم
ما همان کفتر جلدیم که پیوسته لب بام توایم
پر زدم از سفری دور هواخواه توباشم
کار من شعرو غزل بود که تقدیم تو شد
نیتی نیست ولی هست که دلخواه تو باشم
رجب کاظمیان فرد ✍️
اردیبهشت ماه 1404 🗓️