پادگانی به اسم مدرسه قسمت 1

یه موضوعی مثل همه دهه شصتی های دیگه خیلی آزارم میده و قصد دارم در موردش بنویسم که شاید تا حدودی حرف دلم رو زده باشم.

مدرسه ما توی یک روستا اطراف شیراز بود ، البته این محل از قدیم بین گردشگرها و حتی سیاحان خارجی معروف بود.دور تا دور مدرسه باغ های ثمری بودن و بعضا جوی آبی از وسط مدرسه عبور میکرد که برای آبیاری درختان از اون استفاده میکردن.

اون ترس و واهمه ای که از روز اول مدرسه داشتم رو یادم نمیره ، فکر میکردم باید برای همیشه اونجا بمونم ، بغض داشتم ولی کمی غرور هم داشتم که اجازه نمیداد گریه کنم، بعضی بچه ها رو میدیدم که زار زار گریه میکردن ،الان که بزرگ شدم میدونم که پدر و مادرها چه روش هایی استفاده میکنن که این ترس رو از بچه ها دور کنن .

اول مهر بود و هوا خیلی گرم بود ، والدین بچه ها که رفتن مدیر و ناظم مدرسه همه رو به صف کردن ، اون ته صف رو که نیگاه میکردم کلاس پنجمی ها رو میدیدم که ماشالا اینقدر قد بلند بودن که آدم ترسش دو چندان میشد و ماها رو مثل آشخور های سربازی میدیدن ، همه که صف شدن مدیر مدرسه روی دیوار حدودا نیم متری ایستاد و شروع به صحبت کردن در مورد مدرسه و نظم و انظباط کرد ، از خوش آمدید و خوشرویی هیچ خبری نبود و بهتره بگم همه رو چشم حیووناتی میدیدن که الان وارد محیطی به اسم مدرسه شدن و باید تربیت بشن ، من توی اولین صف و تقریبا ابتدای صف ایستاده بودم و مدیر رو نظاره میکردم که پیراهن سفید و شلوار نخودی به تن داشت که حتی یک تا هم نمیشد توی لباساش دید واز کفش و کمربند چرمش هم مشخص بود که از وضعیت مالی خوبی برخوردار هست چون اون زمان همه به یک صورت لباس میپوشیدن ، فصل های گرم سال خصوصا اون تایم از سال پشه هایی بودن که به صورت دسته ای توی هوای باز پرواز میکردن و عاشق کله های کچل و تمیز بودن که دلی از غذا در بیارن که از شانس بد من کله من رو برای باند فرود انتخاب کردن ، کمی طول نکشید که به حالت کف زدن شروع کردم به کشتن اونا و در واقع اونارو از خودم دور کنم ،مدیر مدرسه که شاهد این ماجرا بود و من رو به عنوان طعمه خوبی برای آموزش و پرورش بچه ها دید ، با کمال خوشرویی پرسید ، پسر اسم تو چیه ؟ منم اسمم رو بهش گفتم و گفت بیا اینجا پیش من وایسا ، کنارش که ایستادم استرس و دلهره ای داشتم که گویا آخرالزمان هست ،به یکی از کلاس پنجمی ها که اسمش فرزاد بود اشاره کرد بدون اینکه حرفی بزنه ، اولش فکر کردم قرار هست مثلا شکلات یا آبنباتی به من بدن ولی وقتی فرزاد از راه رسید دیدم توی دستش چوب اناری تر و تازه ای هست که از باغات مدرسه چیده بود ، هنوز هم روحم خبردار نبود که قرار هست چه اتفاقی بیفته ، مدیر به 2 نفر از کلاس پنجمی های دیگه اشاره ای کردو همون لحظه من رو بلند کردن و کمرم رو به زمین زدن و پاهام رو بالا قرار دادن ، مدیر نامسلمون هم تا میتونست کف پایی نثار من کرد که تا دو روز نمیتونستم راه برم، بعد هم رو به بچه ها کرد و گفت بی نظمی یعنی این و این شعار کلیشه ای رو به کار برد : گر نباشد چوب تر ، فرمان نبرد گاو و خر .... تصور کنید چه حال و هوایی داشتم و بچه ها چه ذهنیتی پیدا کردن از درس و مدرسه .