چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو ...

همین جا اندکی درنگ کن، از همهمه های پیرامون ات بگریز و بگذار پرتوی آفتابِ سرزمین مردمان آزاده بر دریچه هایت بازتابد. پیام آن بارگاهِ فروغِ رخشان را از دیوارهایش بخوان، آنان که به هر گام آگهی ات می دهند به هفت یاورِ اندیشه ی انسان بسوی رسایی.

از صدها ستونِ صدستون گذر کرده ای که سرای خاک را بر گُرده کشیده اند، از کاخهایی که نامشان در شکوهِ حقیقتِ معنای سرستون ها رنگ می بازد. حالا مادرِزمین را به تماشا بایست که اندام سره و نابِ خاکی اش خاستگاه توسنِ نهادِ توست و فریاد کن نهادِ آزاده ات را که با فرمندی به جهانِ ناکرانمندِ درون، سامان و دادِ کارگاهِ هستی را جهانکاوی و جهان آزمایی می کند و رو به سوی کمال و فرازگاهی دارد.

ببین که چه نیک پیاله ی هستی ات را به مهر می خواند، به کار و پیکار پیوسته، به پویش و باروری، به آگاهی و چیرگی بر سرای خاک. بخوان پیامش را به یارای خرد و اندیشه فرازمند انسانی ات، که مسیری است بر شهریاری مُلکِ وجود، چنان که دلت می خواهد شایسته اش باشی به پاکی و راستی و هستی آفرینی به آن فرمانِ مهرآیین اش. آن آیین کهن که تن و جان و روانت را تا به ژرفای گوهرِ وجود، تنها به فرّ حضورِ مهرین و دادوندت سرشته خواهد کرد، به فروردینی ات فرمند و هم آهنگِ سامانِ هستی، جاری به سوی رسایی، به داد و دهشِ تیشترگون بر نامیرایی و جاودانگی ات باورمند و بر شهریوری ات شهریار.

حالا، همین جا، به رقصی پرنشاط به پاس هنر گوهرت بچرخ و بچرخ و بچرخ ... و آواز کن!