رمان ژن برتر

رمان ژن برتر
رمان ژن برتر

تو این مطلب سعی دارم رمانی رو معرفی کنم بهتون از یک ژن برتر ، که میپردازه به تموم نابینایان و کاملا اصولی و با تحقیقات زیاد این رمان به مرحله چاپ رسیده

داستان سایه، دختری که پدرش موقعیت اجتماعی حساسی داره و روحیه عجیب و غریبش باعث شیطنتای خطرناکی میشن ، سایه، عاشق سرعت، ماشین بازی و موتور بازیه اما چون همچین اجازه ای نداره، خودش رو به شکل پسرها درمیاره و از آزادی های یواشکیش لذت میبره تا اینکه یک اشتباه، اون رو به وادی خطر میکشه ف پسر و دختری که هویت واقعیش رو میفهمن و در صدد انتقام برمیان ، انتقامی که منجر به …

خلاصه رمان ژن برتر

کلاه کاسکت را روی سرش گذاشت و گاز پر صدایی به موتور وارد کرد اما حرکتی نکرد … ذوق داشت … خنده تا روی لب هایش آمد اما فرصت خودنمایی پیدا نکرد … در عوض ابروانش بودند که از هم پیشی گرفتند و موجب شد تا چهره اش از پس همان کلاه هم مغرور و دست نیافتنی بنظر برسد … با شتاب زیادی شروع به حرکت کرد.

هیچکس شک نمی کرد، آن تن ظریفی که در میان لباس های کمی گشاد، فرو رفته بود، دختری بود از تبار همان دختران پر از ناز و ظرافت! این کارها انگار که قدرتش را به رخ می کشید؛ متفاوت بودنش را به رخ می کشید و او از این تفاوت ها، سر زندگی را در رگ و پی تنش احساس می کرد و مشعوف می شد … بی خبر از چشم هایی که ثانیه به ثانیه رصدش می کرد، تک چرخ زد و چند ثانیه در همان حالت ماند و با ژستی که زیادی پسرانه بود، به مسیرش ادامه داد.

هیجان بود که زیر پوستش می دوید و حس خود برتر بینیرا در او زنده می کرد … به طور ماهرانه ای دور زد و چشم هایی که زیر نظرش گرفته بودند، از حیرت گشاد شدند و لبخندی که زیادی شبیه پوزخند بود، روی لب های پسر غریبه جای گرفت … دوربین تلفنش تمام آن لحظه ها را شکار کرد و وقتی که دخترک زیادی جسور و بی پروا، رضایت داد و کلاه را از سرش برداشت، انگشتش را پی در پی فشرد و عکس گرفت.

نباید هیچکدام از آن لحظه ها را از دست می داد … مخصوصا حالا که هرچه پیش می رفت، به طرز عجیبی متوجه زندگی پر از رمز و راز آن دختر می شد … جهت خرید در تلگرام به این آیدی پیام دهید: ID : Zoroo68