هما پور اصفهانی کیست؟

هما پور اصفهانی
هما پور اصفهانی

هما پور اصفهانی جوان نویسنده، رمان نویس و روانشانس که متولد اسفند ماه سال 1369 (29) ساله از اصفهان است و از 10 سالگی شروع به نوشتن کرد که اولین شروع کار خود را با رمان آسمان نگاهت و آخرین اثر وی که به تازگی به انتشار رسیده رمان اوراکل با هزار و صد صفحه در دو جلد به صورت خصوصی در حال پیش فروش می باشد .
اگر علاقه مند به رمان و داستان نویسی باشید سایت نودهشتیا با مدیریت مرحوم جوشنی را به خاطر می آورید ، خانم پوراصفهانی آشنایی با این سایت را یکی از پیش آمد های خوب زندگی و عامل اصلی رشد و ترقی خود ذکر می کند و همچنین برادر بزرگش مشوق اصلی اون در این زمینه می باشد
رمان های پور اصفهانی آرمان گرا و عاشقانه و اکثرا از واقعیت به دور هستند و برای آشنایی بیشتر به ترتیب : رمان آسمان نگاهت – رمان قرار نبود – رمان توسکا – رمان شکلات تلخ – رمان سیگار شکلاتی – رمان آرامش غربت – رمان شام مهتاب – رمان روزای بارونی – رمان جدال پر تمنا ( سجاده و صلیب) – رمان تقاص – رمان استایل – رمان ذهن خالی – رمان افسونگر و رمان جدید اوراکل کل آثار وی تا کنون می باشد .

خلاصه چند رمان خانم هما پور اصفهانی جهت شناخت بهتر آثار ایشان

رمان ذهن خالی
رمان ذهن خالی

رمان ذهن خالی

داستان در مورد پولک دختری است که طی یک سانحه ، دستخوش فراموشکاری زودگذر شده و هیچ‌یک از نزدیکان و رویدادهای سابق را به یاد نمی‌آورد ، او به عنوان تنها شاهد صحنه کشتار خانواده نامزدش شناخته شده و برای نجات نامزدش باید گذشته‌ای پر مصیبت را به یاد آورد و روند آشنایی فرزاد …

رمان قرار نبود

داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دو سال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره ، مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش (عزیز جون) زندگی میکنه ، خواهر بزرگش هم ازدواج کرده ، ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا (خواهر ترسا) به خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا ، به همین خاطر همین ترسا و دوستاش سعی دارند با همفکری هم راه حلی برای راضی کردن پدر ترسا پیدا کنند که موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه حل یه سری اتفاقاتی میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنه …

رمان توسکا

داستان این رمان راجع به دختری به نام توسکا می باشد ، دختری از گینه همه ی دخترا ، توسکا نطلبیده وارد مسیری می شه که براش خیلی چیزا به وجود میاره ، چیزهایی مثل محبوبیت ، پیکار ، سرمایه و چیزی که هیچ وقت توی عقلش هم نمی گنجید ، عشق ، عشقی از نوع ویژه در دوره ای که نامش هم کیمیاست …

رمان روزای بارونی

روزای بارونی رمان ایرانی عاشقانه ای است که مختلط از شخصیت های رمان های قرار نبود ( آرتان و ترسا ، نیما و طرلان ) ، جدال پر تمنا ( آراد و ویولت ) ، توسکا ( توسکا و آرشاویر ، احسان و طناز ) جمعا روزای بارونی را پدید آورده است ، روزای بارونی بازی سرنوشته ، امتحان پس دادن بنده هاست …

و

رمان جدید اوراکل

اتاق در تاریکی محض فرو رفته بود … نه چراغ خوابی روشن بود و نه پرده زخیم و تیره اتاق اجازه می داد هیچ نوری از چراغ های داخل کوچه به درون اتاق نفوذ کند! طبق عادت همیشگی اش لحاف کلفت را از روی خودش کنار زده و به زور قرص خوابی که خورده بود به خوابی نیمه عمیق فرو رفته و از عالم و آدم بی خبر بود … شاید در کل یک ساعت از خوابیدنش گذشته بود!

این اوراکل قدر در شش شب قبل بی خوابی کشیده بود که آن شب حریصانه خواب جعلی و کمکی اش را در آغوش گرفته و قصد نداشت بیدار شود … از نظر خودش دیگر جز خواب هیچ چیزی نمی توانست برایش تسکین باشد! از بیرون اتاق صدا می آمد … صدای پا … کسی داشت می دوید … ترسان و هراسان می دوید … تنها عکس العملش به صداهای رعب آور این بود که از دنده چپ بچرخد و طاق باز شود!

خوابش سنگین تر از این حرف ها بود که با یک صدای پا بیدار شود … در اتاقش ناگهانی باز و محکم و توی دیوار پشتش کوبیده شد … این دیگر صدایی نبود که بیدارش نکند! خواب از چشمانش گریخت … لای پلکش را به زحمت گشود و به کسی که بین چارچوب در ایستاده و به او خیره مانده بود نگاه کرد … دختر همین که مطمئن شد او را بیدار کرده جلو دوید!

ساکی که توی دستش بود را روی زمین انداخت و در کمد او را گشود … همین طور که تند تند هر چه به دستش می رسید را داخل ساک می چپاند نفس بریده و ترسیده گفت: پاشو مهراد … پاشو ! دارن می آن … باید بری ! مهراد سرش می کوبید … گیج می رفت … می چرخید … چشمانش تار می دید!

دستش را اوراکل بالا آورد و آهسته روی شقیقه اش فشرد … دختر به سمتش چرخید و این بار جیغ کشید … مهراد با توام … باید بری … این جا دیگه امن نیست … نگهبانی گفت که دارن می … صدای زنگ در بلند شد … مهراد که تا آن لحظه فقط توانسته بود به زور لب تخت بنشیند با صدای زنگ در و جیغ همزمان دختر از جا پرید و هجوم برد سمت پنجره و پرده زخیم سیاه رنگ را کنار زد!

نور چرخان قرمز رنگ ماشین پلیس مو به تنش راست کرد … این جا پایان خط بود ؟ دیگر به ته رسیده بود …