ویرگول
ورودثبت نام
Rosi
Rosiیه مهندسی کامپیوتر که عاشق روانشناسی و جامع شناسی هست
Rosi
Rosi
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

یادداشتی درباره داستان پالتو اثر نیکلای گوگول

داستان آدم‌هایی که فقط وقتی چیزی دارند دیده می‌شوند

نیکلای گوگول داستان کوتاه «پالتو» را در سال ۱۸۴۲ و در دوران امپراتوری روسیه، تحت حکومت نیکلای اول منتشر کرد.

دورهٔ نیکلای اول یکی از بسته‌ترین و بوروکراتیک‌ترین دوره‌های تاریخ روسیه بود: سانسور شدید، سلسله‌مراتب خشک اداری و تمرکز قدرت. فضایی که «پالتو» دقیقاً از دل آن بیرون آمده است.

این شرایط، بی‌شباهت به عصری که امروز در آن زندگی می‌کنیم نیست. شاید به همین دلیل است که خواندن این داستان، آدم را یاد فضاهای مختلفی می‌اندازد که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم همه‌مان تجربه‌شان کرده‌ایم.

در این یادداشت کوتاه، می‌خواهم به چند نکته اشاره کنم که می‌شود از داستان گوگول بیرون کشید.


عدم ارزش‌گذاری به انسان و توجه به ظاهر

آکاکی آکاکیویچ، شخصیت اصلی داستان، انسانی نامرئی است.

هیچ‌کس او را نمی‌بیند. اگر چند روز سر کار نرود، کسی متوجه نمی‌شود. دیگران بدون دلیل او را مسخره می‌کنند و با او شوخی‌های تحقیرآمیز دارند؛ درحالی‌که آکاکی هیچ آسیبی به هیچ‌کس نرسانده. ساده زندگی می‌کند، سر کار می‌رود، به خانه برمی‌گردد و کارش را به بهترین شکلی که می‌تواند انجام می‌دهد.

اما یک روز همه‌چیز تغییر می‌کند.

او یک پالتوی زیبا و گران می‌خرد و ناگهان دیده می‌شود. از او استقبال می‌کنند، به او احترام می‌گذارند و آکاکی برای اولین بار حس «مهم بودن» را تجربه می‌کند.

نه به‌خاطر کاری که انجام داده، نه به‌خاطر شخصیتش؛ فقط به‌خاطر داشتن یک پالتوی نو.


هویت اجتماعیِ شکننده

پالتو به آکاکی هویت داد، و یک دزد همان هویت را پس گرفت.

با دزدیده‌شدن پالتو، آکاکی احساس می‌کند همه‌چیزش را از دست داده است. تمام اهمیت او به چیزی گره خورده بود که بیرون از خودش قرار داشت.

گوگول خیلی بی‌رحمانه نشان می‌دهد که اگر هویت اجتماعی ما به نشانه‌ها وابسته باشد، با از دست‌رفتن آن نشانه‌ها، خودمان هم فرو می‌ریزیم.


نظام بوروکراسیِ پیچیده و بی‌روح و فاسد

آکاکی برای پیدا کردن پالتویش به پلیس مراجعه می‌کند. شکایت می‌کند، توضیح می‌دهد، اما کسی به او اهمیت نمی‌دهد.

نظام اداری فقط زمانی کار می‌کند که نفعی در میان باشد، و آکاکی برای هیچ‌کس منفعتی ندارد.

او در نهایت به یک شخصیت نظامیِ مهم پناه می‌برد، اما به‌جای کمک، چنان تحقیر می‌شود که به پوچی کامل می‌رسد.

این تحقیر، آخرین ضربه است.


همدلیِ دیرهنگام

همان شخصیت مهم، بعدتر دچار عذاب وجدان می‌شود. از خودش می‌پرسد چرا کاری برای آکاکی نکرده.

سنگدلی او لزوماً از ذاتش نمی‌آید؛ بیشتر از نیازش به نمایش قدرت در یک نظام سلسله‌مراتبی می‌آید.

وقتی کسی را می‌فرستد تا از آکاکی خبر بگیرد، دیگر دیر شده است. آکاکی مرده.

مردم می‌گویند روح آکاکی در میدان شهر پرسه می‌زند، به اشراف و نظامی‌ها حمله می‌کند، پالتوهایشان را می‌دزدد و آن‌ها را در سرمای شب رها می‌کند؛

انگار تنها راه شنیده‌شدن، تبدیل‌شدن به یک شبح است. یک شبح وحشی.


نتیجه‌گیری

«پالتو» داستان ظلم‌های بزرگ نیست؛

داستان بی‌توجهی‌های کوچک، تحقیرهای روزمره و دیده‌نشدن‌های عادی است.

گوگول نشان می‌دهد که چگونه یک انسان می‌تواند بدون آن‌که کسی عمداً قصد نابودی‌اش را داشته باشد، آرام‌آرام از بین برود.

و شاید ترسناک‌ترین بخش داستان همین باشد:

این‌که همه‌چیز، کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد.

۲
۰
Rosi
Rosi
یه مهندسی کامپیوتر که عاشق روانشناسی و جامع شناسی هست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید